میوه های سخنگو

هر عصر میوه می خورم . بعضی موقع ها خرما ، بعضی وقت ها سیب ، بعضی وقت ها هلو می خورم ؛ ولی من خرما را بیشتر از همه دوست دارم .

در هوای دل انگیز تابستان ، در آسمان های بی ستاره ، در هوای مطبوع سیاره ، همنشینی با خرما شیرین ترین صحبت ها را حاصل میکند ؛ شیرینی ای که به چای نیاز ندارد ؛ شیرینی ای که چای به آن نیاز دارد .

پا روی پا می گذارد . چشم هایش را با دست هایش می مالد و به خورشید خیره می شود ...

- چرا از یخچال من را بیرون آوردی ؟

+ که تو را بخورم .

- چرا می خواهی من را بخوری ؟!

+ چون امروز روز قشنگی است .

- مگر مردم در روز های قشنگ خرما می خورند ؟

+ آره .

- پس من را بخور .

+ واقعا ؟

- آره !

خوردمش ولی نمی دانم چرا دست ها و پاهایش را نتوانستم بخورم .