چرا در تابستان باران نمی بارد؟

روزها پی در پی می گذرند ؛ ماه ها سال می شوند . ده ها شهر می شوند . پارک ها ، دوبل می شوند . جنگل ها خاک می شوند .

با لوله آب ، آسمان را می شویم . در صبح دل انگیز تابستانی ، خورشید را من خیس می کنم . در شب های تابستان ، با ماه پیاز خرد می کنم ؛ می خواهم اشکش را در بیاورم .

در قطار دلتنگی هایم ، منتظر باران می مانم . آری ، باران تنها سوخت آن است . قطار دلتنگی هام ، باران را می سوزاند تا با آن ابر تهیه کند . فقط با ابر است که قطار من به مقصد می ‌رسد ؛ باران با ابر می آید ، همانطور که آن مرد با اسب می آید .

از آینه قطار دلتنگی ، عکس می گیرم . عکس آبکی می گیرم . به امید رنگین کمانم ....