کلاس نهم یک

حدود سه ماه و چهارده روز از اولین روز مدرسه می گذرد. حدود هفت ماه و چهارده روز از اول تابستان می گذرد. حدود نه ماه و چهارده روز از سفره های هفت سین می گذرد. حدود های بسیاری می گذرند و گذر کرده‌اند؛ همیشه این حدود‌های گذر کرده، از یاد یادداشت های مان ، گذر می کنند. مثل کلاس نهم یک که همینک در حال سفر در درون مغز من است....
کلاس نهم یک چیز جدیدی نبود؛ در داشت، نیمکت داشت، تخته سفید داشت، ماژیک داشت و یک عالمه دانش‌آموز هم داشت. ولی دل من چیز دیگری می گوید؛ کلاس نهم یک دروازه ای به روی رویاهای دیگر داشت. کلاس نهم یک، ماژیک های سبز و آبی و قرمز داشت؛ ولی همیشه قرمزش خوب دیده نمی شد، آبی آن واضح آسمانی بود، و سبز آن به رنگ درخت های حیاطمان بود....
کلاس نهم یک، فقط یک چهار دیواری نبود؛ در واقع چهار دیواری و چهاردهم ماه آذر بود؛ در واقع سی دانش آموز و سی‌ٱم ماه آبان بود؛ در واقع دوازده معلم و دوازدهم ماه مهر بود؛ در واقع نهم یک، خاطرات روز های مهر و آبان و آذر بود....