لطفعلی خان‌ام کی میاد؟!

هر دم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
لطفعلی خان‌ام کِی میاد؟!
روح و روانم کی میاد؟!
تصنیفی کهن در رثای لطفعلی‌خان زند

همه چیز با ورود به «سایت –لعنتی– سازمان سنجش» آغاز شد: «تهران! دانشگاهِ شهید بهشتی!» همین چهار کلمه... بدون هیچ توضیح اضافه‌‌ای! تا به امروز هیچ بندی [Clause] متشکل از چهار واژه -مثل چهار کلمه بالا- موهای تن و صد البته سرم را با چنین شدتی به اهتزاز در نیاورده بود. یادم نیست بعد از دیدن نتیجه چه اتفاقی افتاد، اما پس از به هوش آمدن و نوشیدن دو سه قرابه آب قند، متوجه شدم که «بــَــلــِــه!»، کار از کار گذشته و حداقل دو سال پیش رو را -اگر زنده باشم- باید در پایتختی که یادگارِ محمّد خان و مقتل لطفعلی خان است، سر کنم.

امروز درست بیست و هفت روز از شنیدن خبر قبولی‌ام می‌گذرد. افراد بسیاری از دوستان و اساتید، فامیل دور و نزدیک، پیام تبریک فرستادند و آرزوهای زیبا و دلگرم کننده‌شان را بدرقه راهم کردند. این ماجرا تا جایی پیش رفت که دوست عزیزی برای اینکه به اصطلاح خودش: «ته دلم را هم قرص کرده باشد»، صحبت از پتانسیل‌های بسیار پایتخت کرد و حتی از سرگذشت فردی برایم گفت که با «یک دست و یک پا و یک چشم» به تهران رفت و اکنون پس از گذشت سه چهار سال برای خودش صاحب بارگاه و تشکیلات شده. (اگرچه شخصأ گمان می‌کنم آن بنده خدا اکنون زیر خروار‌ها خاک خوابیده و از بخت‌یاری‌اش تبدیل به امامزاده‌ای واجب تعظیم شده، چرا که بعید است کسی درین فرصت کوتاه از فرش به عرش رسیده باشد).

مع‌هذا قرار است «شیراز و آبِ رُکنی و این بادِ خوش نسیم[1]» که بدون هیچ شکی «معدنِ لبِ لعل است و کانِ حسن[2]» را سراسر به هم‌شهریانِ عزیزم بسپارم و «کوله‌باری بر دوش»، «راهی سفر بشوم»، آن هم چه سفری و به چه مقصدی... مسلمان نشنود، کافر مبیاد! لیک تنها چیزی که این سفر و سختی‌هایش را برایم اندکی قابل قبول و تا حدودی شدنی می‌کند، قیاسش با سفر حافظ است به یزد. «تهران برای من درست به مثابه یزد است برای حافظ!» شباهت‌های این دو سفر بسیار است. نخست آن‌که اگر ترس و دلهره‌ام از سفر [Travelophobia] و علاقه‌ام به زادگاه بیش از حافظ نباشد، قطع به یقین کم از او نیست. دو دیگر آن‌که سفر (یا به عقیده بسیاری تبعیدِ) حافظ به یزد -مطابق با اسناد و اشعار خود او- حدود 22 ماه (= دو سال) به طول انجامید، تا آنکه به همراه موکب تورانشاهی به شیراز بازگشت. سه دیگر آن که من هم چون حافظ در آن سامان غریبم و «به جز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس[3]». (هر چند از بخت‌یاری!،‌ در میان هم‌کلاسیانم، تنی چند از عزیزانِ شیرازی مرا می‌شناختند و این قضیه مرا بسیار مشعوف و از طرف دیگر بسیار غمگین کرد. مشعوف از این جهت که به خوبی در خاطر مردم می‌مانم و غمگین نیز هم از این جهت.) حتی اگرچه در کلاسمان «چون من در آن دیار هزاران غریب هست[4]» و غربت هم مکان و زمان نمی‌شناسد و «غریب را دل سرگشته با وطن باشد»، اما غربت یک اصفهانی، یک همدانی، یک قمی و یک یزدی هرگز با غربت یک شیرازی هم‌سنگ نیست... غربت شیرازیان «عجیب واقعه‌ای و غریب حادثه‌ایست!». امّا تنها تفاوت این سفرِ ناخواسته با سفر حافظِ عزیز هم این است که من در عصر تکنولوژی می‌توانم با استفاده از اینترنت -در مواقع دلتنگی- سفری مجازی به حافظیه و سعدیه داشته باشم و دوباره ریه‌های خود را از هوای دل‌انگیز زادگاهم پر کنم. اما حافظ چه؟ حافظِ عزیز چه وسیله‌ای در دست داشت تا هر وقت که دلش می‌گرفت، هر وقت که به یادِ زلفِ گره‌گیرِ نگارش می‌افتاد، هر وقت که پندِ پیرِ مُغان در گوشِ نانشنیده‌پندش تکرار می‌شد، با استفاده از آن زنگارِ غربت را از آیینه وجودش بزداید؟ بیچاره حافظ! تنها صبا را داشت که با او دردِ دل بگوید و از او یاری گیرد که: «صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم!».[5]

خلاصه این‌که از سرنوشتم بی اطلاعم... شاید این سفر مقدمه‌ای باشد برای اتفاقی بزرگ. شاید دست سرنوشت بخواهد در آینده‌ای -نه چندان دور- از من جهانگردی چون سعدی بسازد، یا حتی مرا به خواجویی بدل کند که در شهر اغیار به خاک سپرده شود. نمی‌دانم! و دلیلِ به جان خریدنِ دشواریِ این سفرِ طاقت‌فرسا نیز همین عدم اطلاع از آینده است. درست همانند هملت، شهزاده دانمارک. او نیز با تیغی آخته بر کف، بر آن بود تا خود را از مصائب این روزگارِ جفاپیشه برهاند و کار خود را یکسره نماید، اما آن‌چه او را منصرف کرد و عزمش را سرگشته و حیران ‎ساخت، عدم اطمینان از فراسوی این زندگانی فانی بود و بال گشودن بر کران فلاکتی مجهول.

سخن از هملت شد، او هم غریبه‌ای‌ بود در سرزمینی غریب[6]، زندانیِ سرزمینی اهریمنی به نام دانمارک... «زندانی با حجره‌ها و بیغوله‌ها و سیاه‌چال‌های بسیار!».[7] آری... تهران، دانمارک من است، سرزمینی که در آن به قول خود هملت: «از هر ده‌هزار تن یک تن درستکار می‌توان یافت!».[8] پس با این حساب در آن سرزمین تنها 1900 نفر درستکار هستند و امیدوارم... امیدوارم آن «هجده میلیون و نهصد و نود و هشت هزار و صد نفرِ» اهریمن‌خوی را ملاقات نکنم. امّا اگر هم ملاقاتشان کردم و پریشان‌حال و افسرده شدم، سخنان هملت را در گوش خود زمزمه می‌کنم که: «به خدا سوگند، همه را تاب می‌آورم... زیرا جز این نیست که من دل و جگرِ کبوتر دارم [...] و [چرا باید] همچون روسپیان، عقده‌یِ دلِ خود را با مشتی کلمات خالی ‌کنم و مانند یک زن شلخته دشنام ‌دهم... [...] آه، تفو! روحِ من، به خودآ!».[9]

سخن به درازا کشید، نمی‌دانم چرا دلم کشید پیش از سفر به تهران دست به قلم شوم و چند سطری درباره این سفرِ غیرِ‌منتظره[10] بنویسم. البته هم خواستم پیش‌داشت‌های ذهنی‎ام را سامان بخشم و هم نخستین متنم را برای سایت ویرگول بنویسم. مطابق معمول و جهت حُسنِ ختام، اندرز‌های پولونیوس[11] به لایرتیس[12] را خواهم آورد که اتفاقأ پندی بود در بدرقه پسرش که می‌خواست در مدرسه‌ای در فرانسه ادامه تحصیل دهد:

«[...] هنوز اینجایی، لایرتیس؟ بیا دعای خیرت کنم! و این چند اندرز را به خاطر بسپار؛ آن‌چه می‌اندیشی بر زبان میاور و به اندیشه‌های نسنجیده جامه عمل مپوشان؛ خوش برخورد باش، اما به هیچ رو مبتذل نباش؛ دوستان خود را پس از آزمودن با پنجه فولادین در جان خود جای ده، ولی دست‌های خود را برای پذیراییِ هر خامِ سر از تخم در آورده‌ای فرسوده مکن. از ستیزه بپرهیز، اما اگر بدان کشانده شدی، چنان بکوش که از تو پروا کنند. گوش خود را به شنیدن گفته‌یِ هر کس بگمار، ولی با کمتر کس همداستانی کن. با هرکس رأی بزن، اما قضاوت خود را فاش مگردان. به مقتضای آن‌چه در کیسه داری، رخت‌های گران‌بها بپوش، اما دور از بلهوسی باش. جامه‌ات فاخر باشد، نه پر زرق و برق، زیرا هیأت ظاهر ای بسی که بر خود مرد دلالت می‌کند. [...] به ویژه این یک نکته: با خود درستکار باش، و همچنان که به یقین شب از پس روز می‌آید، نتیجه چنان خواهد بود که با دیگران نخواهی توانست دغل‌کار باشی. خدا به همراه، دعای خیر من این پند‌ها را در تو بارور کناد!

ایدون باد... بدرود.

امیرحسین مقدّس
ششم مهر ماه 1396 خورشیدی ؛ بیست و هشتم سپتامبر 2017 میلادی - شیراز
Telegram Address: @amirhossein_moghaddas

پ.ن:

[1] شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است (غزل 39)

[2] شیراز معدنِ لبِ لعل است و کانِ حسن من جوهری و مفلس ازیرا مشوشم (غزل 338)

[3] به جز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس عزیز من که به جز باد نیست دمسازم (غزل 333)

[4] گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست چون من در آن دیار هزاران رقیب هست (غزل 63)

[5] هوای منزل یار آب زندگانی ماست صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم (غزل 333)

[6] A Stranger in Strange Lands (Exodus 2:22)

[7] هملت، نوشته ویلیام شکسپیر، ترجمه م.ا.به‌آذین، پرده دوم، صحنه دوم.

[8] هملت، نوشته ویلیام شکسپیر، ترجمه م.ا.به‌آذین، پرده دوم، صحنه دوم.

[9] هملت، نوشته ویلیام شکسپیر، ترجمه م.ا.به‌آذین، پرده دوم، صحنه دوم.

[10] An Unexpected Journey

[11] Polonius

[12] Laertes