درسته، بعضی وقتا آدمها ترجیح میدن در سطح بمونن و وارد عمق موضوع نشن. این میتونه به دلایل مختلفی باشه، مثل ترس از آسیب دیدن، عدم اعتماد به نفس یا حتی نداشتن تجربه کافی. مهم اینه که احترام به انتخابهای دیگران رو حفظ کنیم و در عین حال مرزهای خودمون رو هم مشخص کنیم.
بسیاری از افراد برای فرار از احساس اضطراب ناشی از مسئولیتهای خود، به خودفریبی روی میآورند. آنها ممکن است سعی کنند از واقعیتهایی که با آنها مواجهاند، چشمپوشی کنند یا مسئولیتهای خود را نادیده بگیرند. اما این انکار نه تنها اضطراب را کاهش نمیدهد، بلکه ممکن است آن را تشدید کند، زیرا فرد در نهایت با حقیقت و عواقب انتخابهایش مواجه خواهد شد.
عوامل مختلفی وجود دارند که میتوانند باعث شوند افراد به عمق مسائل نروند یا از درک عمیقتر آنها خودداری کنند. در زیر به برخی از این عوامل اشاره میشود:
بسیاری از افراد ممکن است از مواجهه با حقیقتهای تلخ یا دشوار زندگی بترسند. این ترس میتواند آنها را از ورود به عمق مسائل بازدارد.
برخی افراد به دلایل مختلف، مانند عادتهای ریشهدار یا احساس راحتی در وضعیت کنونی، تمایلی به تغییر و ورود به عمق مسائل ندارند.
در جامعهای که بیشتر بر روی ظاهر و سطح مسائل تمرکز دارد، افراد ممکن است تحت تأثیر این فرهنگ قرار بگیرند و از درک عمیقتر مسائل صرفنظر کنند.
عدم آگاهی و دانش کافی درباره موضوعات مختلف میتواند مانع از ورود به عمق آنها شود. وقتی افراد اطلاعات کافی ندارند، نمیتوانند به تحلیل عمیقتری برسند.
فشارهای اجتماعی و انتظارات دیگران میتواند باعث شود که افراد از بررسی عمیق مسائل خودداری کنند تا با هنجارهای اجتماعی سازگار بمانند.
زندگی پرمشغله و فشارهای روزمره ممکن است باعث شود که افراد نتوانند زمان کافی برای تفکر عمیق درباره مسائل مهم اختصاص دهند.این عوامل میتوانند به تنهایی یا ترکیبی از آنها باعث شوند که افراد به عمق نروند و تنها به سطح مسائل اکتفا کنند.
⦁ آدمایی که تو عمق میرن، معمولاً تنها میشن. جامعه برای فکرای عمیق جا نداره.
⦁ بعضیا تو عمق گم میشن، چون راه برگشت رو بلد نیستن. (مثلاً کسایی که تو فلسفهی پوچی گیر میکنن و دیگه نمیتونن از زندگی لذت ببرن.)
⦁ و اما بعضیا هم از عمق برمیگردن با گنجهایی که سطحینگرا هیچوقت درکش نمیکنن—حقیقتهایی که باعث میشن زندگیشون رنگ و بوی دیگهای بگیره.
من اسمشو گذاشتم ایدهی مخروطی :)
⦁ باید بین سطح و عمق تعادل باشه. هم فکر کنیم، هم زندگی کنیم.
⦁ هم فلسفه و کتاب، هم خنده و تجربههای واقعی.
⦁ یه ذهن باز داشته باشیم، ولی تو تاریکیهای فکری غرق نشیم.
"همه میترسن تو عمق برن، اما شاید ته دریا، نفس کشیدن واقعی تازه شروع بشه."
نه ی دریای وسیع باشید با عمق 20 سانت نه ی دره عمیق با طول 20 کیلومتر, به نظرم برای تعالی پیدا کردند باید ی نسبت عاقلانه ای بین سطح و عمق ایجاد بشه.
راه درست، همین تعادله.
یه مخروط که هر چی ارتفاعش بیشتر میشه، قاعدهش هم گستردهتر میشه. یعنی چی؟ یعنی همزمان که تو عمق فرو میری، باید توانایی برقراری ارتباط با دنیا رو هم داشته باشی. باید بتونی با آدمای مختلف حرف بزنی، از زندگی لذت ببری، هنر، طبیعت، روابط انسانی، همه رو لمس کنی، در عین حال که داری عمیقتر میشی.
بجای این که فقط بپرسی چی شد؟ بپرس چرا اینطور شد؟ چی پشت این اتفاقه؟
آدمای عمیق کنجکاون و دنبال جوابای سطحی نمیرن.
وقتی کسی حرف میزنه، منتظر نباش که جوابتو بدی. واقعاً گوش بده، جزئیاتو ببین، لحن، حالت چهره، حرفایی که نمیزنه ولی تو نگاهشه.
فکرای عمیق از ذهنای عمیق میاد. آدمایی که قرنها قبل دربارهی زندگی، عشق، مرگ، معنا و پوچی فکر کردن، یه عالمه چیز واسه یاد دادن دارن.
لحظههایی که خودتی و خودت، میتونی با فکرت ور بری، با گذشته و آینده کلنجار بری، بفهمی که چی از ته دل میخوای.
دردا و سختیا آدمو یا میشکونه یا عمیق میکنه. فرار نکنی، ازش یاد بگیری، بهش نگاه کنی ببینی چی پشتشه، اون وقته که رشد میکنی.
یه شعر، یه قطعه موسیقی، یه فیلم خوب... هنر، پنجرهایه به عمق احساسات انسانی.
عمیق شدن سخته، چون مجبوری با حقیقتهای تلخ هم روبهرو بشی. اما ارزششو داره. تو چی فکر میکنی؟ آخرین باری که عمیق شدی رو یادت میاد؟
ولی از یه جایی به بعد، این تنهایی به آزادی تبدیل میشه.
وقتی از عمق نترسی، دیگه بردهی سطحینگری و توقعات بقیه نیستی. به یه نقطهای میرسی که دیگه دنبال تایید شدن یا فهمیده شدن نمیگردی، چون میدونی که بیشتر آدما نمیتونن اونجایی که تویی بیان. اون وقته که یه جور آرامش خاص پیدا میکنی، یه سکوت که از جنس پوچی نیست، بلکه از جنس فهمیدنه.
عمق یه سفره، نه یه مقصد. باید آماده باشی هرچی بیشتر میری جلو، سؤالاتت بیشتر بشه، و شاید هیچوقت به یه جواب قطعی نرسی. اما چیزی که پیدا میکنی، یه جور دیدنه که از جنس بیداریه.
چطوری میشه این تعادلو تو زندگی واقعی نگه داشت؟