
اکنون که قلم فرسایی میکنم به یاد کشته شدگان هشتادوهشت افتادهام. به یاد هشدارهای طلایی میرحسین که خطر انحراف معجزۀ هزارۀ سوم را با آیندهنگری بینظیر -یا اقلا کم نظیر- گوشزد میکرد. به یاد اینکه اگر میرحسین برگزیده میشد چه فجایعی در آن دور رقم نمیخورد. به یاد اینکه اگر ناگهان راه غلط در پیش نمیگرفت، سال 1392 احتمال پیروزیاش وجود داشت و باز هم چه فجایعی نمیدیدیم. به یاد اینکه اگر هشتادوچهار اجماع میکردند روی مرحوم هاشمی و یا آقای کروبی، دیگر متوجۀ معجزۀ هزارۀ سوم هم نمیشدیم؛ چه رسد به تجربه کردن آن.
و من اصلاحات را باعث و بانی تمام معضلات و تلخکامیها میبینم. اصلاحاتی که نتوانست جلوی تدبیر غلط، امید واهی و معجزات پوچ و دروغین را بگیرد. اصلاحاتی که نمیتواند شخصیتها، افراد و بزرگانش را به درستی بشناساند. اصلاحاتی که خیل قابل توجهی از آنها دشمن راستین خویش را نمیشناسند.
و به یاد نخست وزیر امام(ره) می افتم که علیرغم دلسوزیهایش -که در زمان خود قابل درک نبود- راه یکدندگی پیشه کرد. رهبر اصلاحات را تحت فشار قرار داد تا به بهانه یکرنگی و جلوگیری از تکرار شکست هشتادوچهار کنار بکشد؛ شاید فکر میکرد رهبر اصلاحات عرضه ندارد! یا شاید هم صلاحیت. شاید هم فکر میکرد فقط او میتواند معجزه را شکست دهد. امان از تکبر! آینده نگری اش هر چه که بود، در این یک مورد اقلا اشتباه از آب در آمد. و پا فشرد بر باورش مبنی بر ابطال انتخابات. هر چه که بود مهندس، یه تنه با حسن نیت، کشور را به باد دادی!