
هیچ اعتمادی به جامعهی امروز ایران نیست. گاهی جامعهی ایران با چنان سرعتی تغییر میکند که افراد از آن جا میمانند، و گاهی چنان در رکود میافتد که نشانی از نوآوری در آن نمیتوان یافت. آنکس که بخواهد بیچونوچرا با تغییرات جامعه همراه شود، در معرض از دستدادن هویت و انسجام روانی خود قرار میگیرد.
شاید گفت: «هیچ اشکالی نیست، تحول دائمی یک جامعه امری عادی و طبیعی است و نمیتوان آن را یک آسیب اجتماعی دانست.» اما باید به این اشکال پاسخ داد:
اولاً، تحول دائمی برای جامعه امری ممکن و شدنی است، اما زمانی که این تحول موجد آسیب و اختلال اجتماعی است، نمیتوان بهسادگی از کنار آن گذشت.
ثانیاً، جامعه جان و روان ندارد؛ برای همین، تغییر و تحول برای جامعه بهعنوان یک نظام مشکلآفرین نیست. بلکه آنکس که در این توسعهی قدرتمند و سریعالسیر آسیب میبیند، یک انسان زنده است. این تغییراتِ سریع برای یک انسان و فردفرد آدمیان چیزی جز سرگردانی در پی نخواهد داشت.
از طرف دیگر باید گفت آنچه که از هر انسانی انتظار میرود، در هر دسته، فضا، مکان و وضعیت متفاوت است. به همین دلیل است که یک انسان بایستی برای پیشرفت شخصی خودش، نقابهای مختلف و متفاوت به چهره زند و رنگ ارزشها و عقاید مختلف به خود بگیرد. حتی نمیتوان چنین انسانی را سرزنش کرد؛ زیرا در جامعهای که ساختارهای اداری، آموزشی و فرهنگی در آن نقش اصلی دارند، هنجارها و ارزشهای متنوعی تعریف میشود. از یک طرف، این نهادها با هم در ارتباطاند و انسان در لابهلای این ساختارها و نهادها دائماً در حال جابهجایی و انتقال است، و از طرف دیگر، به دلیل رقابت بالا، هر بخشی از جامعه از یک انسان انتظارات گوناگون و متنوعی دارد، که باعث میشود انسان نتواند خودش را بهعنوان هیچیک از اجزای این ساختار تعریف نماید.
پس انسان مجدداً باید در هر ساختار تغییر کند و رنگ آن ساختار را به خود بگیرد. با اینهمه تغییر و نقشآفرینیهای متضاد، انسان از هویت یکپارچهی خود دور میشود. آیا نتیجهی این فرایند چیزی جز بیگانگی با خویشتن نیست؟
در این زمان، بهسختی میتوان جامعهی فعال و جوان ایران را به دستهی عوام، خواص و امثال آن تقسیم کرد. انسانهایی که همواره با جریان غالب همراهاند با انسانهایی که پیوسته در نقش مخالف ظاهر میشوند، تفاوت بنیادینی ندارند؛ زیرا آن هنجار، عقیده و مجموعاً آن فرهنگی که اکنون به وجود میآید، کمی بعد از بین خواهد رفت. پس طرفداری انسان از یک ارزش در حال زوال، هیچ پایداری نخواهد داشت.
در چنین وضعیتی، جامعه متشکل از افرادی است که هرکدام تجربهی ارزشها و عقاید مختلفی را داشتهاند و بهدلیل سرشتشان که ترکیبی از ژنتیک و محیط است، هرکس در آن به نوبهی خود خاص و نوین شده است.
برای مثال، حتی آن بخش جامعه که خود را مذهبی مینامند، سرشار از عقاید خاص و منحصربهفرد هستند، و در درون قشر خود، آدمی متمایز نسبت به سایرین میشوند. اما نباید گمان کرد که: «این یک تمایز عادی است که به خودِ اصیل هر آدمی برمیگردد و در هر زمان و مکانی در فرهنگهای مختلف وجود داشته و همین موجب تفاوت آدمیان میشده.»
بلکه این تمایز آنقدر روشن، عیان و عمیق است که در آخر به آن فرهنگ خاص سرایت میکند و موجب یک اختلال درون همان فرهنگ و قشر و نابودی آن میشود و باز موجبات تولد فرهنگی تازه و نو میگردد.