
این روزها کار ما بدجور خوابیده . البته قبل عید هم کار و بار تعریفی نداشت . از بعدِ عید تا امروز سر جمع حدود ۵۰ ساعت کار کرده ایم . بخشیش را هم علاف تو کارگاه میچرخیدیم . دو، سه ،نصف روز میرویم سه روز نمیرویم باز چند روز کار میکنیم دوباره کار میخوابد . خود صاحبکار هم نمیداند نمیداند چی میشود .
۳ تا از کارگرها بعد عید رفتند . دوتاش دیدند کاری نیست یکیش هم قرار بود بعد عید برود دنبال کار خودش که رفت .
قبل عید هم چون کارها مثل سابق نبود ، صاحبکار نتونست پول زیادی بگیره و عیدی بده . همون حقوق را داد و معذرت خواست و گفت بعد عید جبران میکنم
الان هم که قوز بالا غوز . میخواستم دنبال بیمه بیکاری برم که دیدم با ریختن حق بیمه از سمت کارفرما قطع میشه . یا باید قید کار و بیمه را میزدم یا بیمه بیکاری را .
فعلا قید بیمه بیکاری را زدم تا بعد ببینیم چی میشود .
آخرای برج ۲ هر سال نمایشگاه کتاب برگزار میشد که اونم فعلا تکلیفش مشخص نیست . این وسط هم شرمنده خانواده شده ام . ننه هر روز میپرسد صبونه بذارم یا نه
و منی که هر چند روز باید بگم کار نیست . قبلا جنگ بود باز میشد جنگ را بهونه کرد الان با آتش بس موقت فعلا جنگ را هم نمیشه بهونه کرد .
چند روز پیش هم رفتم جمکران و شرایطم را به خدا گفتم .
نمیدونم ، شاید سردرگمی بدترین درد دنیاست شاید هم تنهایی .
این روزها حال من ، حال کودک گم شده است .