ریحانهی عزیزتر از جانم،
خواهرِ یگانۀ من،
هفت سال و هفت ماه از آن لحظهی باشکوه گذشته است؛ از آن دم که چشم به جهان گشودی و جهان، اندکی روشنتر شد. دو ماهیست که قدم به دنیای ژیمناستیک گذاشتهای و من، در تمام این روزها، شاهد قد کشیدنِ تلاشت بودهام؛ رشد آرام اما استواری که هر روز مرا شگفتزدهتر کرده است.
امروز، هفتم دیماه سال ۱۴۰۴، تو برای نخستینبار در کنار حرفهایهای کلاس ایستادی؛ و من، بیش از همیشه، به داشتنِ خواهری چون تو افتخار کردم.
خواهرِ شگفتانگیزم، خواهرِ پراستعدادم؛ مهارتهای خیرهکنندهات امروز از همیشه آشکارتر بود و تو، در نگاه من، روشنتر از هر روز درخشیدی.
دلم میخواهد هر زمان که میتوانم گردِ وجودت بگردم و جانم را نثارِ این بودنِ بیهمتایت کنم.
نمیدانم این نامه را در چه روزی و با چه حالی خواهی خواند، اما هر زمان که به دستت رسید، فقط این را بدان
دوستت دارم؛ به وسعتِ جهان و از ژرفای جان.