باورم نیست که از عشق تو دیوانه شدم
مست و مدهوش تو گردیدم و آواره شدم
پیچ گیسوی تو بنمود رخ زیبایت
چشم و ابروی تو را دیدم و پروانه شدم
پای بر بند زدی عاشق زارم کردی
روی بر جام نهادی که بیچاره شدم
من فقط بوسه ی بر جام تو را می چیدم
باورم نیست چرا همدم پیمانه شدم
آنچنان محو تو و بیخودِ خود بودم که
باز هم در پی آن باده ی مستانه شدم
باورم نیست که در بزم شبانگاهی مان
نعره زن تا به سحر دور ز کاشانه شدم
ره به هر سو که نهادم به مقصد نرسید
لاجرم نعره زنان عازم میخانه شدم
آنچنان مست و خراب و پریشان حالم
که بچشم دگران ، مرشد و فرزانه شدم
باورم نیست که در عالم شیدایی خویش
بوسه بر خاک زنان وارد بتخانه شدم
آخر الامر بجایی تو رساندی کارم
نه به خود آمدم و ساکن ویرانه شدم
قصه گو قصه ی احوال مرا میگوید
باورم نیست که من لایق افسانه شدم
عباس دعاگو
دعاگو