ویرگول
ورودثبت نام
Abbas.Doagoo
Abbas.Doagoo
Abbas.Doagoo
Abbas.Doagoo
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

اشعار دعاگو

باورم نیست که از عشق تو دیوانه شدم

مست و مدهوش تو گردیدم و آواره شدم

پیچ گیسوی تو بنمود رخ زیبایت

چشم و ابروی تو را دیدم و پروانه شدم

پای بر بند زدی عاشق زارم کردی

روی بر جام نهادی که بیچاره شدم

من فقط بوسه ی بر جام تو را می چیدم

باورم نیست چرا همدم پیمانه شدم

آنچنان محو تو و بیخودِ خود بودم که

باز هم در پی آن باده ی مستانه شدم

باورم نیست که در بزم شبانگاهی مان

نعره زن تا به سحر دور ز کاشانه شدم

ره به هر سو که نهادم به مقصد نرسید

لاجرم نعره زنان عازم میخانه شدم

آنچنان مست و خراب و پریشان حالم
که بچشم دگران ، مرشد و فرزانه شدم

باورم نیست که در عالم شیدایی خویش

بوسه بر خاک زنان وارد بتخانه شدم

آخر الامر بجایی تو رساندی کارم
نه به خود آمدم و ساکن ویرانه شدم

قصه گو قصه ی احوال مرا میگوید

باورم نیست که من لایق افسانه شدم

عباس دعاگو

دعاگو

شعر زیبا
۰
۰
Abbas.Doagoo
Abbas.Doagoo
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید