چه روزهای عجیبی. دل تنگم برای روزهای غرق در آرامش، غرق در سکوت، غرق در حسو حالِ خوب - که در طول زندگیم خیلی کم داشتهام. خاطرم نمیآید روزهای خوب را: خندههایم را، ریسه رفتنهایم را، دیوانهگیهایم را و…
قسمت تلخ ماجرا آنجاست که نمیتوانم حس و حالم را درست شرح بدهم. باید مغزم را از کاسهی سرم در بیاورم، بگذارمش جلویتان، و او حرف بزند. دیگر نه حالش را دارم و نه حوصلهاش را که توضیحی بدهم. هر چه بگویم یا بنویسم، شنونده یا خواننده، میشنوند و میخوانند، امّا، «حس» نمیکنند. شاید درک کنند یا تلاش کنند که درک کنند، ولی حس، نه، حس نمیکنند… به قول یک دوستی که مادرش را از دست داده بود: «تو میتوانی درک کنی که نداشتنِ مادر یا از دستش دادن چه اندازه دردناک است، ولی، تا مادرت را از دست ندهی به واقع دردهایش را حس نمیکنی…»
این است که در نهایت هم تنهایم، هم تنهایید. گول نخورید و خودتان را هم گول نزنید.