ویرگول
ورودثبت نام
ابوالفضل ناصری
ابوالفضل ناصریعلاقمند به سینما، نوشتن و کمی فلسفه
ابوالفضل ناصری
ابوالفضل ناصری
خواندن ۲۷ دقیقه·۱۰ ماه پیش

نقد (Materialists (2025 | بازگشت به اصل خویش

آغــــاز

چندی پیش وقتی روندِ فیلم های امسال را بررسی می‌کردم؛ از خود پرسیدم که مراسم اسکار قرار است چه شود؟ اصلا فیلمی هست که لیاقت گرفتن جایزه یا حتی نامزد شدن را داشته باشد؟!

پس از تحقیق و جستجو در علامه گوگل، متوجه شدم که اکثر فیلم های قرص و بنیه دار، قرار است تا ماه های آینده اکران شوند؛ چند تایشان هم در دسترس اند. فیلم گناهکارانِ رایان کوگلر و دیگری، فیلمی به نام مادی گرایان از کارگردان تحسین شده خانم سلین سانگ.

با ذوق و شوق بنا را بستم بر تماشای فیلم؛ با این امید که یکی از نامزدهای اسکار آینده را تجربه خواهم کرد. اما وقتی که پوسترش را دیدم، تردید های دیوانه وار بسیاری سراغم آمد مبنی بر اینکه "شاید این همانی نباشد که باید!". و وقتی بازيگرانش را شناختم، احساس کرخی کردم. ناامیدانه دستم روی گزینه ی دانلود رفت و فیلم در کارت حافظه ی موبایلم ظاهر شد.

تمام اینها مال قبل از آن بود که فیلم را ببینم؛ پس از بالا آمدنِ نوشته ها، احساس جالبی داشتم. نه زیر باران رمانتیک پاریس قدم میزدم و نه تفکر آلود، دست زیر چانه زده بودم. لبخند به لب داشتم! شاید نشود اسمش را شوق گذاشت؛ اما خوب بودم :)

بعد از یکی دو دقیقه کلنجار رفتن، به این نتیجه رسیدم که باید نقد این فیلم را بنویسم! بنابراین این نوشته، نتیجه ی لبخندِ ناشی از مادی گرایانِ سلین سانگ است. و حالا با همان لبخند، که گوشه ی لبم جا خوش کرده، می‌خواهم برایتان فاش کنم که ما چقدر مادی‌گرا هستیم!

مادی‌گرایان 2025
مادی‌گرایان 2025

خلاصه داستان

فیلم، داستان زندگی دختری سی و چند ساله را ورق می زند که اسمش لوسی است، در شرکتی کار می‌کند و خودش را یک "Match Maker" می‌خواند. به زبان سخت تر، او یک واسطه‌گرِ قرار ملاقات هایی است که به منظور کاهش احساس تنهایی، میان پسر و دختری گذاشته می شوند. این وظیفه در ایران بر شانه های نحیفِ پیرزن های خاله زنکِ هر منطقه گذاشته می‌شد که خانواده ی دختر و پسر را بهم معرفی می کردند و این معرفی منجر به ازدواج دو نفر می شد (اما به هر حال سالهاست که این رسم و رسوم ور افتاده!).

لوسی قصه ی ما نه پیرزن است و نه خاله زنک؛ بلکه یک خانم مدرن و شیک پوش است که وقتی در خیابان های شیشه ایِ منهتن قدم بر می‌دارد، دل هر مردِ تنها دلی را می قاپد. او خوب پول در می آورد و مستقلانه، زندگی خود را خودش می چرخاند.

لباس ها و استایل اش، آرزوی فمینیست هاست. اما فقط یک مشکل دارد و آن هم این است که بشدت مادی‌گراست. بواسطه ی این شغل تمام قضاوت هایش از مردم، خلاصه می شود در قد، وزن، زیبایی، ثروت، رنگ مو و چشم افراد و اینکه کدام دختر به کدام پسر می‌خورد؛ اما از عشق و اخلاقیات، چیزی سرش نمی شود. سرش می‌شود، بالاخره ماشین که نیست! اما....

بگذارید اینطور بگویم : «لوسی نه یک عاشق است و نه شاعر، بلکه نقش یک الگوریتم را دارد که قرار است دو نفر را جفت کند، بی آنکه کلمه ی "جفت" در دیکشنری وجودش معنا شده باشد.»

او ازدواج را نه پیمان عاشقانه میان دو جوان برای رسیدن به نسخه ای بهتر از خود، بلکه معامله‌ای می‌داند که هر دختر، بخاطر زیبایی و فیت بودن بدنش با ثروت مرد می بندد. و این است همان سرطانِ مادی‌گرایی که نه تنها لوسی، بلکه بسیاری از اطرافیان و حتی خود ما را هم در بر گرفته!

یک شب وقتی که لوسی به عروسیِ خانم و آقایی می رود که خودش آنها را بهم مَچ کرده؛ در آنجا با دو مرد مختلف دیدار می‌کند که همین، موجب شکل گیری افت و خیزهای داستان می شود.

نفر اول هَری (با بازی پدرو پاسکال) است. او برادر داماد است و بسیار ثروتمند و خوش تیپ. بقول امروزی ها یه تیکه ی همه چیز تمام! در شرکتِ لوسی اما به اینجور مردها می گویند : "تک‌شاخ". یعنی دیگر لنگه اش پیدا نمی شود.

نفر دوم اما جان (با بازی کریس ایوانز) است. جان یک جوانِ یک‌لاقباست که به عنوان گارسون در مراسم عروسی حاضر شده است. اما نکته ی جالبش اینجاست که او قبلا نامزد لوسی بوده است و حالا بعد از چند سال، دوباره همدیگر را می بینند.

اینجا همان جایی است شاید با خود بگویید : «خب دیگر بس است، می‌دانم بقیه اش چه می‌شود. لوسی قید پسر پولدار را می‌زند و با جان فقیر ازدواج می‌کند». در پاسخ این عجولی تان بایستی بگویم که کمی جگر روی دندان بگذارید.... ! اصلا به این سادگی‌ها نیست!

در ادامه لوسی، شماره اش را به هَری می‌دهد تا اگر خواست، زنگ بزند و درخواست یک پارتنر مناسب بکند. هری شماره را می گیرد؛ اما نه به این منظور که از او بخواهد برایش واسطه‌گری کند!

از آن طرف، لوسی با جان، خوش و بش می کند و حال و روزش را جویا می شود. از زمانی که با هم کات کرده اند، لوسی به یک خانم نسبتا پولدار تبدیل شده است؛ اما جان همانی است که بود. مردی سی و خورده ای سال، خانه ای اجاره ای که از وسط، قاچ و با یک دوست علاف به اشتراک گذاشته شده، یک عدد ماشین قراضه و رویایی بدست نیامده از نوع بازیگری‌اش! اینها کارکتر جان را شکل می‌دهند.

او مثل بازیگری است که سالها پیش نقش یک بدبخت را بازی کرده، اما آنقدر در نقش خود فرو رفته که حالا مجبور است شبیه یک بدبخت زندگی کند!

لوسی درخواست هریِ خرپول و جذاب را برای سر قرار رفتن، قبول می کند. بعد از چند بار این رستوران و آن کافه رفتن، به او متذکر می شود که : من به درد تو نمی‌خورم و تو همه جوره از من، سَرتر هستی!

هَری به او می‌گوید که من به دنبال دختر های خوشگل و جوان نیستم؛ بلکه کسی را می‌خواهم که مرا درک کند و هم سطح خودم باشد. همین جمله دل لوسی را نرم می‌کند، اما ذهنیت اش تغییری نمی‌کند. او یک ماتریالیست باقی می‌ماند.

بعد از این، یکی از مشتری های او بنام سوفی توسط یک مرد که خودِ لوسی آنها را بهم معرفی کرده است، مورد تعرض قرار می‌گیرد و شکایت می‌کند. اینجا همان نقطه ی عطف فیلم است، جایی که لوسی با جهان بینی خودش به چالش می‌خورد. او با چشمان اشک آلود، دفترش را بر می‌دارد و به صفحه ای که ویژگی های آن مرد را نوشته، خیره می‌شود.

کجا را اشتباه رفته است؟! کدام معیار را نسنجیده؟ قدش که بلند بود، ثروتش 200 - 300 هزار دلار در سال، شغل خوب، قیافه ی بامزه. پس مشکل‌اش کجاست؟!


نقد محتوا

*از اینجا به بعد ممکن است که متن، بخشی از داســــتان را لو بدهد؛ پس عینک دودی‌تان را در بیاورید!*

این جانب، فیلم های بسیاری دیده ام که در آنها، زیرآب مدرنیسم و سرمایه داری زده شده است. از نقص های آن می گویند و بلندگوی انتقاد بدست می‌گیرند. اما سلین سانگ در زمین مدرنیته بازی کرده و از آن بدگویی نمی کند. فقط خیلی با احتیاط، یک تلنگر لطیف و زنانه می زند که : "اینطوری نمی شود! اگر ماتریالیست بمانید، خودتان ضرر می‌کنید. بیایید و از همین امروز این عینک را کنار گذاشته و به انسانها از دریچه ی انسانیت نگاه کنید!"

مرد فیل‌نما 1980
مرد فیل‌نما 1980

خیلی جالب است که بعد از نوشتن این کلمات، یاد فیلم زیبای "مرد فیل نما" از دیوید لینچِ خدا بیامرز (!) افتادم. مردی که از زیبایی های ظاهر، هیچ بهره ای نبرده است. تصور کنید که مرد فیل‌نما کدام یک از معیارهای لوسی را دارد؟! نه قدش بلند است، نه صورتی بامزه دارد، نه صدای خوبی دارد. حتی در جیب اش، دو برگ پولِ بی زبان به زور یافت می شود. اما به هنر علاقمند است و دل نازکی دارد که غالبا چنین ظرافتی در مردان، کم نظیر است.


قوت فیلمنامه در این است که نه می‌خواهد بی خودی به شما امید بدهد و نه مرزهای فلسفه و عقلانیت را جابجا می کند. خیلی صریح ولی آرام، در گوش تان زمزمه می‌کند که: «عاشق شوید؛ برای خودتان می‌گویم»!

شاید در هنگام دیدن فیلم و کنایه هایش با خودتان کلنجار بروید و باز به عقیده ی خود پافشاری کنید که «من نمیخوام ازدواج کنم. مگه توی این دوره زمونه، دختر یا پسر خوب پیدا میشه؟! اصلا تحملِ این ایکبیری ها رو ندارم!» اما با دیدن سکانس خانه‌ی سوفی بعد از 39 سال تنها زندگی کردن و دیالوگ های بیرون آمده از ته دلش، شما هم می خواهید او را بغل کنید و بگویید راست می‌گویی! خیلی سخت است!


خب حالا که کمی احساساتی تان کردم، بگذارید دنده عقب بگیریم و برگردیم به جایی که فیلم شروع می‌شود تا قدم به قدم با قصه همراه شویم :

_ غارنشین های عاشق

سکانس ابتدایی در مورد یک زوج غارنشین انسان اولیه است که هیچ تمدنی نمی شناسند. برای غذا خوردن مجبورند شکار کنند، لباس پشمین به تن می‌کنند و از ترس سرما و حیوانات درنده، درون غار پناه برده اند؛ اما عشق را می شناسند. براحتی آنرا لمس می‌کنند و برای خواستگاری کردن نیازی به حلقه‌ی الماس ندارند. پس چه شده است که در این دنیای مدرن و بافرهنگ، برای "با کسی بودن" به یک واسطه‌گر نیاز داریم؟! آیا عشق را فراموش کرده ایم؟! درست است، جواب همین است؛ ما ماتریالیست شده‌ایم!

نمی‌دانم خیابان های شیشه ای و بی نقص منهتن چشم های ما را پر کرد یا پیشرفت های تکنولوژیک بشر. اما می‌دانم که احساس می کنیم برای تجربه عشق، بایستی آرایش کنیم، عمل زیبایی انجام بدهیم و قَدّمان را بلند کنیم تا جذاب تر به چشم بیاییم!

همه ی اینها قرار بود جهان را برای ما زیباتر و عشق را رمانتیک تر سازند؛ اما متاسفانه آنقدر غرق همان‌ها شدیم که خودِ عشق فراموش مان شد و از همه بدتر، انسانیت را از یاد بردیم!

این کلمات از قلمِ خسته دل من نیست، بلکه تصاویر گویای زخم ها هستند. من فقط آینه را روبروی‌تان گرفته ام!


_ بازگشت به تمدن

از دنیای ماقبل تاریخ، می‌رسیم به جهان لوسی. جایی که او واسطه می شود تا دو نفر را بهم مَچ کند. در دنیای لوسی، مردانِ داخل خیابان، دختران را با چشم های خود می بلعند و وقتی درخواست یک خانم سطح بالا می کنند، منظورشان یک عروسک کیوتِ لاغرِ خوش اندام است. و همچنین زنان برای مرد مورد علاقه شان، قد و مقدار حقوق تعیین می کنند.

در این دنیا که همه ی آدم هایش، ریاضی شان فوق‌العاده است؛ هر کس که ویژگی خاصی داشته باشد، پذیرفته می شود و الّا تا آخر عمرش بازنده است. انسانیت؟! بگذار درِ کوزه و آبش را تناول کن!!

درست در نقطه ای که فکر می‌کنیم همه چیز فاجعه است؛ لوسی به شرکت می رود و در آنجا بخاطر نهمین ازدواجی که باعث و بانی‌اش بوده است، برایش جشن گرفته اند! سپس به مراسم عروسی می رود و در آنجا با یک سخنرانی رمانتیک، دلمان را خنک می‌کند که حداقل در این جهان بی رحم، یک نفر دارد کارش را درست انجام می‌دهد!

اما وقتی ضربه‌فنی می شویم که کارگردان سکانس ملاقات با عروس را نشان مان می دهد و متوجه می شویم که واقعا چطور زوج ها را با هم جفت می کند. او برای مشتری های احتمالی آینده، از عشق و "شریکی که تا گورستان هم همراهی ات می‌کند" دم می‌زند؛ اما در واقعیت مشتری اش فقط بخاطر اینکه حسادت خواهرش را برانگیزد، می‌خواهد ازدواج کند. جالب تر از همه اینجاست که او این "حقیقتِ از زهر مار بدتر" را می‌گیرد و در یک کادوی شیک و گوگولی، بسته‌بندی‌اش می کند و به خوردِ عروس نادان می‌دهد. او هم با روی باز قبول می‌کند.

صحنه ی بعدی در بغل داماد سر از پا نمی شناسد! اما چه دعواها و گیس و گیس‌کشی هایی که برایشان در ذهن مان تصور نمی‌کنیم!

"آن بود جهان لوسی و متاسفانه این است خود لوسی!"


_ سر میز مجرد ها

هَری خیلی آرام می آید و کنار لوسی می نشیند و سر صحبت را باز می‌کند. او که قبلا شگرد های لوسی را دیده است نظر خودش را راجع به مهارت وی می گوید :

در دنیای سرمایه داری، باید یک کالا باشی تا مردم تو را بخرند؛ آن هم از نوعِ گران قیمت‌اش! و این است رمز موفقیت لوسی در کارش....

مردم در این دنیا فقط کالا را می شناسند. اگر به سودشان بود، آنرا می‌خرند. حتی ازدواج نیز برایشان همین حکم را دارد. چیزی بیشتر از یک معامله نیست!

از آنجایی که عشق یک کالا نیست، پس نمی شود روی آن سرمایه گذاری کرد؛ اما دِیت گذاشتن بحث اش متفاوت است! آنجا بازار عرضه است؛ خودت را عرضه میکنی و او هم خودش را به تو عرضه می‌کند؛ اگر خوشت آمد او را میخری، البته به شرطی که او هم برایش بصرفد. بهترین دیت ها، آنهایی هستند که به ازدواج می انجامند، چرا که طرفین حاضر می شوند که یکدیگر را بطور دائم خریداری کنند.

حالا که تمام شد، فیس و بدنِ خوش فرم این دختر را داخل جیب خود قرار دهید. روز خوش و ممنونیم از خرید شما!


_ ناگهان سوفی اِل.

وقتی که لوسی دارد زندگی‌اش را سر و سامان می دهد، ناگهان سر و کله‌ی مشکلی پیدا می شود که قرار است همه چیز را بهم بریزد؛ سوفی ال.

سوفی که یکی از مشتریان مورد علاقه‌ی اوست؛ وقتی که خبر تعرض به او را می شنود، ناامید می‌شود و از هم می‌پاشد. تصور کنید خانه‌ای ساخته‌اید که به یکباره و در اثر طوفان، تبدیل به تلّی از خاک شده است. از اینجای فیلم به بعد، لوسی سعی می‌کند تا جهان‌بینی اش را از نو بسازد.

در حین این خانه تکانیِ عقیدتی، دیگر همه چیز و همه کس مزاحم‌اند. در نتیجه لوسی می‌باید با لُنگ کهنه‌اش آنها را غبار روبی کند.

اگر شما دوست پسری هستید که پولتان از پارو بالا می‌رود، اما فراموش کردید عشق خود را همراه‌‌تان بیاورید؛ بایستی در مورد شما تجدید نظر کنم.

اگر شغلی هستید که با وعده دادن به ملت، بیشتر، آنها را در گِل مادی‌گرایی فرو می برید؛ متاسفم، باید با هم کات کنیم. احساس می‌کنم رابطه‌مان به بن‌بست رسیده است!

آه، شما عقیده ای هستید که ثروت و زیبایی انسان‌ها را به انسانیت‌شان ترجیح می‌دهید! خوب شد پیدایتان کردم. قرارداد اجاره‌مان را فسخ کردم. بهتر است از امروز، به دنبال جایی دیگر باشید.


_ سفری برای یافتن اصالت

شما در زندگی دو راه بیشتر ندارید؛ یا باید همواره چرتکه به دست بگیرید و سر‌انگشت‌وار در حال محاسبه باشید یا اینکه گاهی فقط چشم هایتان را ببندید و به آن "صدا" گوش بدهید. از آنجایی که لوسی از چرتکه‌اش ناامید است؛ به سمت راه دوم قدم برمی‌دارد و با تمام وسایل‌اش، جلوی آپارتمانِ جان، سبز می‌شود؛ به نشانه‌ی اینکه از مسیر ماده‌پرستی، بطور کلی رخت بر بسته است و آماده‌ی تغییر است!

آنها با هم سفری را آغاز می‌کنند تا لوسی بتواند خودش را بیابد، تردیدش برطرف و به سوال هایش پاسخ داده شود.


_ پایان‌بندی؛ دوست دارید یک تصمیم اقتصادیِ بد بگیرید؟!

بخش انتهایی داستان همانطور که حدس می‌زدیم اتفاق می‌افتد و پیچش خاصی در آن وجود ندارد. شاید خود این سادگی، خط سیاه بد قواره‌ای باشد بر "تخته وایت بُردِ" سلین سانگ!

به عقیده‌ی من اما، نه می‌بایست و نه می‌توانست غیر از این باشد! نمی‌توانست؛ چون خوشبختانه، غریزه و احساسات ما نمرده است. نمی‌بایست؛ چون سانگ از آن دست معمارانی نیست که اول خراب کند و سپس زمین را به حال خودش واگذارد. او می‌ایستد و کار را تمام می‌کند.

حالا که به اینجا رسیدیم، بگذارید بگویم که همیشه "خراب کردن راحت تر از ساختن است".

داستان تا زمانی که لوسی را بحران‌زده و بی‌پناه می‌گذارد؛ همه مان قند در دل‌مان آب می‌شود که «اوه، اوه، ببین چی شد! نچ، نچ، نچ!». اما وقتی که دنبال جواب می‌گردد و به آن می‌رسد؛ با قیافه‌ای عاقل اندر سفیه می گویم : «خودمان که این جواب را می‌دانستیم. چقدر فیلم حوصله سر بری بود!»

باید بگویم که دوستان من، انتقاد کردن خیلی راحت‌تر از دفاع کردن است و این همان دلیلی است که مردم و حتی منتقدین از فیلم ناامید می شوند.

من به جسارتِ نویسنده افتخار میکنم که این ریسک را به جان خرید و بجای آنکه مثل بچه‌های لوس، فقط ایراد بگیرد و انتقاد کند؛ نشست و برایمان کلاس آموزشی برگزار کرد. اینطور فیلم ها مهجورند؛ چون همانند یک پدر دلسوز، نصیحت می‌کنند اما کسی به حرف‌شان گوش نمی‌دهد، زیرا همه می‌دانیم که راست می‌‌گویند.


_ یادداشتی کوتاه؛ احساس‌گرایی افراطی یا...؟!

پس از همه ی تحسین‌ها و تمجیدها، باید بگویم که هنوز هم پیچ‌های منطقی پایان، سفت نشده است و نیاز به آچارکشی مجدد دارد. به عقیده ی من، عشقِ بی‌دلیل، از سر خامی است. اینکه مادی‌گرا نباشیم، منافاتی ندارد با اینکه برای عشق خود، علت ذکر کنیم. عشق بی‌دلیل، دوام ندارد و پس از چندی تردید، شما را از پا در می‌آورد.

تمام حرف من این است که شما بروید و کسانی که فقط و فقط بخاطر عشق ازدواج کرده‌اند را ببینید. بسیاری از آنها به طلاق انجامیده است.

دلیل آن، این است که رشد شخصی من هم دخیل و دارای اهمیت است! اگر من احساس نکنم که همسرم به رشد من کمک می‌کند؛ دلزده می‌شوم و بعد از تحمل‌های بسیار؛ در آخر یا خودم دیوانه می‌شوم یا آن بنده‌ی خدا را دیوانه می‌کنم. پس باید یک دلیلی باشد که بخاطر آن احساس کنم فرد، دارد مرا رشد می‌دهد. و این هیچ ربطی به مادی‌گرایی و پول یا زیبایی ظاهری شخص ندارد.

و این همان نقدی است که بدین داستان دارم. "فیلم هنوز هم به این بلوغ نرسیده و نتوانسته که میان مرز باریک سانتیمانتالیسم و واقع‌گرایی حرکت کند".


نقد شخصیتها

1_ لوسی

تا اینجا، کاملا با لوسی آشنا شدیم. لوسی آینه‌ای است که زن امروزی را انعکاس می‌دهد. از تمام زیبایی‌ها و ذکاوت‌اش تا نادیده گرفتن احساس و مادی‌گرا بودنش. از متخصص بودنش تا گریه‌های ناشی از عذاب وجدانش. از مستقل بودنش تا تردیدهای درونی‌اش. او همان زن مُدرنی است که در فرهنگ شیشه‌ای اما خشکِ سرمایه‌سالاری زیسته است.

او می‌داند چطور لباس بپوشد و ظاهرش را آراسته کند، چطور باشعور و متین به نظر برسد؛ اما از عاشق شدن ناتوان است. می‌تواند اما نمی‌خواهد. چرا که دنیادیده است. برای فرار از طرز زندگی مادر و پدرش، به آغوش تنهایی جَست می‌زند؛ "مجردیِ خودخواسته".

داکوتا جانسون در نقش لوسی
داکوتا جانسون در نقش لوسی

لوسی زنی است که در اواخر دهه‌ی چهارم زندگی اش هست و خیلی وقت است که شخصیت خود را بر پایه‌ی باورهایش شکل داده. یک بار عاشق شده و دیگر نمی‌خواهد این اشتباه را تکرار کند؛ نه بدین خاطر که عشق بد است، چون دنیا بی‌رحم‌تر از این حرف‌هاست که دلش بحال او بسوزد و مامورهای مالیاتی را در خانه‌اش نفرستد. پس تا موقعی که مرد ثروتمندی پیدا کند که بتوان تحمل‌اش کرد؛ سوگند مجردی خورده است.

حالا در عین ناباوری، این مرد پیدا می‌شود. هَری همان تک شاخی است که قرار است او را میان ابرها ببرد و به تمام بدهی‌ها و سرخوردگی‌های مالی‌اش، شاخ بزند. مهم نیست که لوسی او را دوست دارد یا نه؛ شانس درِ خانه‌اش را زده است. چرا استفاده نکند؟!

لوسی، هَری را به آغوش می‌کشد؛ اما نگاهش به خانه‌ی تجملاتی اوست. به او می‌گوید که تو باعث می‌شوی من احساس باارزش بودن کنم؛ اما از کرخیِ هَری هنگام پرداخت صورت حساب کافی‌شاپ، لذت می برد! در نتیجه ذهن او در تمام این لحظات در حال حل یک مسئله ریاضی است :

قابل تحمل بودن هَری + ثروت او = ازدواجِ موفق و خوشبختی

ناگهان سوفی می‌آید و تمام معادلات‌اش را بهم می‌زند. لوسی که قبلا یکبار عاشق شده، از احساسات و انسانیت، درک فراموش شده‌ای دارد که با اتفاقاتی که برای سوفی می‌افتد، آنها درونش بیدار می‌شوند؛ مخصوصا اینکه سوفی بخاطر اشتباه او آزار دیده است. به عبارتی دیگر، حس انسان‌دوستی و احساس مسئولیت او نسبت به سوفی، با جهان‌بینی اش وارد رینگ کُشتی می‌شوند.

شاید تردید یک جوان، طبیعی باشد ولی تردید و این احساس که "خانه‌ات را روی آب بنا کردی"، برای یک انسان نزدیک به چهل سال، بسیار سخت و دشوار است.

اینجا همان نقطه‌ای است که لوسی احساس می‌کند باید با هَری بهم بزند و به سراغ جان برود. چون تنها اوست که از دیار عشاق آمده؛ تمام پاسخ‌ها باید پیش خودش باشد.

پرداخت شخصیت در این فیلم، جزو نکات برجسته‌ی آن به حساب می‌آید و از نظر روانشناسی و تأثیر‌گذاری احساسی، کارکتر لوسی کاملا بجا و کارشده است.

تحول نهایی لوسی اما وقتی اتفاق می‌افتد که به خانه‌ی سوفی می‌رود و او از سکوت تنهایی برایش می‌گوید و اینکه ای کاش کسی را داشت تا به او زنگ بزند!

لوسی در خانه‌ی سوفی، نه فقط با تنهایی او، بلکه با تنهایی خودش روبه‌رو می‌شود. آنجا برای اولین بار، سکوت را نه به‌ عنوان یک انتخاب، بلکه به‌عنوان یک فریاد بی‌صدا می‌شنود. این لحظه، نقطه‌ی شکست محاسبات عقلانی‌اش است؛ جایی که معادله‌ی «قابل تحمل بودن + ثروت» دیگر جواب نمی‌دهد. حالا، لوسی باید تصمیمی بگیرد که نه براساس ترس، بلکه براساس شهامت باشد؛ شهامتِ بازگشت به چیزی که روزی از آن گریخته بود....


پدرو پاسکال در نقش هری
پدرو پاسکال در نقش هری

2_ هری

هری اما یک سرمایه‌دار است. همان شاهزاده‌ای که قرار است روزی سوار بر اسب‌ سفیدش، به سراغ تمام دخترها بیاید و آنها را نجات بدهد و با خودش ببرد.

بیشتر از آنکه کارکتر هری واقعی باشد، کارگردان او را تبدیل به سکوی پرتابی خیالی کرده است تا وقتی که اتفاقات برای لوسی و همچنین ذهن مخاطب، خوب جا افتاد؛ آنها را به جایی میان عشق و عقل پرتاب کند. به عبارت بهتر او وجود ندارد؛ تنها یک مثال بی‌نقص است تا کارگردان را به هدفش برساند.

تناقضات شخصیتی او عجیب اند! از یک طرف نویسنده خودش را کُشته است تا او را مادی‌گرا جلوه دهد. از طرف دیگر وقتی دهان باز می‌کند، اصلا دیالوگ‌های یک مادی‌گرا را بر زبان جاری نمی‌کند. واقعا هری کیست؟!

شاید اگر از سطح عبور کنیم، بهتر باشد بگوییم که نقطه‌ی افتراق هری، عشق است.

ببینید، هری در واقع مادی‌گرا نیست. تنها مشکل او این است که تا بحال عشق را تجربه نکرده و نمی‌داند که بایستی چکار کند. برای اینکه میوه‌ی عشق را در دل دخترها بکارد، دست به کارهای مادی‌گرایانه می‌زند. به همین سادگی!

او پاهایش را عمل کرده تا قدش بلندتر شود، یاد گرفته چطور ظاهر خود را آراسته کند تا شیک‌تر به نظر برسد. و وقتی پای دختری به میان می‌آید که فکر می‌کند "او، همان است"، پول بیشتری خرج می‌کند تا اینکه دِیت را رومانتیک‌تر سازد.

او یک تاجر است و تنها چیزی که می‌داند "سرمایه‌گذاری" است. از آنجایی که برای پول و مادیات، ارزش کمتری قائل است؛ سعی می‌کند روی دختری سرمایه‌گذاری کند که از شعور بالایی برخوردار باشد و چیزی به او اضافه کند، به امید آنکه روزی عاشق‌اش شود.

امکان ندارد که کسی در طول عمرش عاشق نشود. به همین خاطر شخصیت هری شاید غیر واقعی به نظر برسد؛ اما جهان‌بینی و آینده‌نگری اش فوق‌العاده لطیف است.

در منطق فیلم، سرمایه‌داری یعنی مردانی که آن‌قدر لذت در زندگی خود دیده‌اند که نیازی به عشق ندارند؛ چرا که احساس تنهایی‌شان را پول پر می‌کند.

اما هری فرق دارد! او از ثروتش بیزار است و مادیات را ناپایدار و فانی می‌داند. بنابراین او هم بعد از جان، به ضلع دوم مثلث غیرمادی‌گرایان تبدیل می‌شود؛ فقط با پیچش‌های شخصیتی بیشتر.

می‌گویم پیچش چون هری از ابتدا، وضعیت‌اش با خودش معلوم است. می‌داند که مادی‌گرا نیست و نمی‌خواهد که باشد. اما فیلمنامه این بخش از وجود او را برای مخاطب لایه لایه باز می‌کند. در نتیجه همراه با تحول سوفی، به ماهیت حقیقی شخصیت‌اش پی می‌بریم. بایستی گفت که این سبک در نوع خودش، زیبا و همراه با ریتم فیلم است.

در پایان وقتی لوسی به او می‌گوید که عشقی میان‌شان وجود نداشته و ندارد، او سر به زیر می‌افکند و ناامیدانه با خود می‌گوید : "این بار هم نشد!"

نویسنده، شخصیت هری را به عنوان یک سرمایه‌دار سرزنش نمی‌کند؛ یا حتی شبیه فیلم‌های لوئیس بونوئل، او را به توبره نمی‌کشد. بلکه همچون لوسی او را به آرامی نوازش می‌کند و این امید را به او می‌دهد که تو هم یک روز عاشق می‌شوی. اندوهگین نباش!

در نهایت، کارکتر هری نه یک ورق از دفتر واقعیات، بلکه بیشتر، استعاره‌ای شاعرانه است تا صفحه‌ی دیوانِ سلین سانگ را درخشان‌تر کند.


کریس ایوانز در نقش جان
کریس ایوانز در نقش جان

3_ جان

کارکتر جان اما، بسیار ساده و بدون هیچ پیچیدگی است. در یک جمله «او عاشق لوسی است»؛ همین و بس! فرق او با هری این است که آن‌قدر خوش‌شانس بوده که توانسته عشق را بیابد!

شاید بلد نباشد که پول درآورد و سر مسائل کوچک و بی‌اهمیت بحث راه بیاندازد؛ اما از ساز و کار عشق خبر دارد. به خودش دروغ نمی‌گوید، از درون خود شناخت دارد و مهم‌تر از همه، یک مادی‌گرای تنها و گدای محبتِ هر بی‌سر و پایی نیست! با وقارِ تمام، در زندگی‌اش یک نفر را دوست داشته و دارد.

در این دنیای فقط سرمایه‌شناس، همه ما یک «جانِ» درونی داریم. یا بایستی رویا و عشق را در خود بکُشیم و تسلیم شویم و یا اینکه آنقدر با چنگ و دندان بجنگیم، به امید اینکه شانس با ما یار باشد تا شاید یکی از آن‌دو را تصاحب کنیم.

البته این مثَل فقط در مورد جان و کسانی صدق می‌کند که خورجین‌هایشان به بوی اسکناس عادت ندارد! و الا هری و امثال او، یک جزیره‌ی متفاوت اند. او هم می‌تواند رویایش را دنبال کند و هم از سَرِ فرصت، عشق را جستجو کند؛ چرا که مامور مالیاتی هیچ وقت در خانه‌اش سبز نمی‌شود.

پرداخت شخصیت در او به‌قدری است که مورد استفاده‌ی فیلم‌نامه قرار بگیرد، نه بیشتر و نه کمتر! همینطور سادگی شخصیت او چنان واقعی است که می‌توانیم با خودمان مقایسه‌اش کنیم.

خلاصه آنکه کارکتر جان، وجود دارد تا نماینده‌ی دائمیِ عشق و ضدمادی‌گرایی باشد. او همان شاغولی است که سانگِ کارگردان، همه را با او بسنجد. اما نه آنقدر ایده‌آل است که از واقعیت کَنده شود و نه آن‌قدر درمانده که فیلمنامه را بی‌قهرمان واگذارد.

گفتم قهرمان؟! بله، او تا نیمه‌های فیلم یک نیمچه قهرمانی، درون خود دارد. شاید همان کاپیتان آمریکایی است که قدرتش را تحویل داده و الان فقط یک گارسون ساده است! جالب است که همین گارسون در آخر می‌شود پناهگاه نهایی لوسی!


زوئی وینترز در نقش سوفی
زوئی وینترز در نقش سوفی

4_ سوفی

اما ضلع چهارمی وجود دارد که در نگاه اول شاید به حساب نیاید، ولی در تصمیم‌گیری لوسی بسیار اثرگذار است و نقطه‌ی عطف فیلم را او رقم می‌زند. از ناسزا گفتن‌های دردناک تا بغل کردن‌های اشک‌درآرش، همه و همه قرار است که لوسی را از جایی که هست، به دیگری منتقل کنند.

سوفی یک خانم وکیل کارکُشته است. زندگی‌اش را وقف کار کرده و حالا در سی و نُه سالگی وقتی که همه چیز دارد؛ احساس تنهایی می‌کند. و این همان دردی است که درمانی ندارد، جز عشق! اما از آنجایی که سوفی هم یاد نگرفته است چطور عاشق باشد، به شرکت واسطه‌گران پناه می‌برد و با لوسی آشنا می‌شود.

او مادی‌گرایی نیست که همچون لوسی، ادعای تخصص داشته باشد و وقتی سرِ قرار، توسط یک آقای دکترِ قد بلندِ به‌ظاهر جنتلمن مورد توهین و اذیت قرار می‌گیرد؛ چشم باز می‌کند و عینک را کنار می‌گذارد.

تحول نگرش او موجب تلنگر به لوسی می‌شود تا اینکه خانه‌تکانی را شروع کند. اما شاید اگر فیلم، کمی بیشتر به سوفی مجال می‌داد، صدای زنانی که در سکوت تنهایی زندگی می‌کنند، بلندتر شنیده می‌شد.

سوفی آمده است تا اینکه کارگردان از زبان او صحبت کند : «ای کاش تا این سن، بجای اینکه به واسطه‌گر کوفتی‌ام تلفن کنم؛ کسیو برای خودم داشتم تا موقع ترس و تنهایی، خبرش کنم»


_ جمع بندی

در پایان باید گفت که تقریبا تمام شخصیت‌ها مثل موم در دستان کارگردان و خادم بی‌چون و چرای فیلمنامه هستند و آنرا به همان نقطه‌ای می‌رسانند که باید! پرداخت آنها خوب، روانشناسی‌شان باور پذیر و پایان‌شان امید‌افکن است و چرا که نباشد؟!

در جهانی که عشق و سرمایه در کشمکش‌اند، این شخصیت‌ها نه‌ فقط روایت را پیش می‌برند؛ بلکه هرکدام آینه‌ای‌اند برای تماشای خودمان!


نقد فرم

"ماتریالیست‌ها" از آن دست فیلم‌‌هایی است که تمرکز و توجه بيننده را به سمت فیلم‌نامه‌اش معطوف می‌کند و اصطلاحا داستان‌محور است. اما این داستان قرار است که بوسیله‌ی یک سری تصاویر به ذهن ما منتقل شود؛ پس ابزار آن کدام است و از لحاظ فرمیک، از چه چیزی بیشتر استفاده شده است؟!

از آنجا که اتفاقات درون فیلمنامه اکثرا جدال‌ها و کشمکش‌های درونی هستند، در نتیجه فرم آن، اکت‌محور است.

اما سلین سانگ به اکت بازیگران‌اش اکتفا نکرده است. فیلمبرداری نیز از آن جنبه‌هایی است که واقعا نمی‌توان آنرا جا انداخت. قاب‌هایی هنرمندانه با تم مدرن، گاه شلخته و گاه، گرم و رمانتیک!

فاکتور سوم پر اهمیت در این فیلم، کارگردانی خود سانگ است. جایی که بوسیله دوربین‌اش، استعاره خلق می‌کند و کنایه می‌زند. پس شد سه تا :

1. فیلمبرداری

اگر بخواهم به ترتیب قوت، عناصر فرمیک فیلم را دسته‌بندی کنم؛ ناچارم فیلمبرداری را در جایگاه نخست قرار دهم. قاب‌ها آنقدر چشمم را نوازش داده‌اند که اگر بگویند فیلمبردار سر صحنه، کتاب شعر بدست داشته است، تعجب نمی‌کنم!

سه نوع قاب‌بندی و میزانسن، با وسواس شدید رعایت می‌شود. نظم و قرینگی با تم مدرن، شلختگی در دل مدرن و در آخر عشق!

بازیگران در این سه قاب‌بندی بصورت ترکیبی، جا عوض کرده و هر کدام‌شان، بخش دیگر را تجربه می‌کنند. مثلا جان، ترکیبی از عشق و شلختگی است؛ اما در سکانس عروسی، در قاب‌های بی نقص مدرنیته جا خو‌ش می‌کند و لوسی را در آغوش می‌کشد.

فیلمبرداری، شاید پرقدرت‌ترین و جسور‌ترین بخش این فیلم باشد.

زاویه‌ی دوربین گاهی از تمام-‌چهره‌ی مشتریان لوسی می‌گیرد؛ این امر دو تفسیر دارد. یا می‌خواهد ما را بجای لوسی بگذارد و از سختی‌های کار او بگوید یا می‌خواهد همچون یک آینه، ما را به خودمان نشان دهد. نشان بدهد و ما از بیرون ببینیم که چقدر خواسته‌هایمان مسخره و فانتزی است.

میزانسن‌ها را اگر نگاه بکنید، گاهی که در رستوران است، قرینه و نظم نشان‌مان می‌دهد. اما وقتی به سراغ "جان" می‌رود، آشوب و عدم ثبات را نمایان می‌کند. انگار که این، درون جان است!دیوار‌نویسی‌های متعدد، نحوه‌ی پوشش‌ها و قرارگیری وسایل و افراد، همه و همه برای رساندن این امر هستند.

تقابل دو جهان؛ نورپردازی سرد و گرم
تقابل دو جهان؛ نورپردازی سرد و گرم

سوفی اما نماد سردی است و لباس‌هایش به آبی رنگ متمایل‌اند. به نشانه‌ی اینکه از عشق خالی است. اما هرچه جلوتر می‌رویم در تم‌های گرم‌تری قرار می‌گیرد و لباس‌هایش خودمانی‌تر می‌شوند.

در پایان می‌گویم که واقعا امیدوارم و انتظار دارم که فیلمبرداری این فیلم، مورد توجه اسکار قرار بگیرد و حداقل نامزد این بخش بشود.


2. اکت يا بازیگری

بازیگری نیز، بخشی است که از همان ابتدا پرقوت است. کارگردان، میخ را محکم کوبیده است و اجازه نمی‌دهد که سکانس‌ها، همینطور سرسرکی کات بخورند.

اینجا نکته‌ای وجود دارد. و آن این است که بازیگران، شاید خیلی جزو هنرمندان درجه یک به حساب نیایند؛ اما به طرز عجیبی در این فیلم درخشیده‌اند. بخش اعظم این اکت‌های باورپذیر، برمی‌گردد به خود کارگردان‌!

به اصطلاح، "او از بازیگران خود اکت گرفته است". و این وسواس که در سانگ هست، در خیلی از کارگردان‌ها وجود ندارد.

اکت داکوتا جانسون، به خوبی روی لوسی نشسته است و شخصیت او را نمایان کرده. چه در لحظاتی که پر از اطمینان لبخند می‌زند و چه آنجایی که با چشمانی پر از اشک و تردید در خیابان، به سوفی نگاه می‌کند.

کریس ایوانز حتی برخلاف انتظارات، یک بازی گرم از خودش ارائه می‌دهد. وقتی در کنار لوسی است، آرامش از طریق چشمانش به درون دل آدم قِل می‌خورد. اما هنگامی که در آپارتمان‌اش هستیم، ناامید است و شکست‌خورده! ثبات ندارد و قلبش پرتپش است.

در این بخش امیدوار نیستم؛ اما واقعا دوست دارم که در مراسم اسکار، بخش بازیگری نقش اول زن، جانسون را ببینم.


داکوتا جانسون در کنار سلین سانگ
داکوتا جانسون در کنار سلین سانگ

3. کارگردانی

خلق استعاره با دوربین، کار راحتی نیست؛ اما سانگ قبلا هم ثابت کرده که آن‌قدر خوب هست که هنگام دیدن فیلم‌هایش، دقت‌مان را بالاتر ببریم. حتی هنگام انتخاب آهنگ، در عروسی اول و دوم و تفاوت‌شان با هم، معنا منتقل می‌کند.

سکانس لوسی در دفتر رئیس‌اش، پر از گل و گلدان طراحی شده است. اما بعد از آنکه تردید‌ها به سراغ‌اش می‌آیند، از گل‌های صحنه کم می‌شود و حتی تابلوهای نقاشی شده‌ی داخل اتاق، تصاویر مبهمی دارند که نشان از تردید‌های روانی لوسی نسبت به کارش دارد.

عروسی دوم اما هیچ شبیه به اولی نیست. اصلا از سالن مجلل و گارسون‌های شیک‌پوش خبری نیست؛ بلکه زیر آسمان آبی طبیعت برگزار شده است. جالب اینجاست که عروس و داماد از دو نژاد متفاوت‌اند. این یعنی کاملا بر خلاف معیارها و سنجه‌های لوسی.

انگار کارگردان می‌خواهد بگوید که این عروسی جواب می‌دهد، نه آن اولی که داخل قصر برگزار شد و قد و زیبایی‌ عروس و داماد، مَچ شده بود.

انتخاب لوکیشن طبیعت اما در پایان فیلم، اشاره دارد به بازگشت به اصل اصیل انسانیت. دیگر خبری از قرینگی‌های منظم و دقیق نیست. همه چیز سبز است و طبیعی، همچون نگرش و روحیه‌ی شخصیت‌هایمان.

اینجا کارگردان با فرم، جواب سؤال‌ها را می‌دهد. فیلمنامه که بیش از این حرفی ندارد؛ بلکه قاب‌ها شروع به سخن گفتن می‌کنند.


در Materialists، فرم نه‌فقط در خدمت روایت است، بلکه خودش روایت می‌شود. قاب‌ها حرف می‌زنند، رنگ‌ها احساس منتقل می‌کنند، و بازی‌ها، نه‌فقط نقش، بلکه معنا می‌سازند. سانگ نشان می‌دهد که در دنیای مادی‌گرایان، فرم می‌تواند راهی باشد برای بازگشت به انسانیت.


لُبِّ کَلام

در نهایت Materialists، نه صرفاً روایتی ا‌ست از آدم‌هایی که میان عشق و مادیات سرگردان‌اند؛ بلکه بازتابی ا‌ست از جهانی که در آن، ارزش‌ها مدام در حال چانه‌زنی‌اند. فیلم سانگ، با ظرافتی که گاه به سکوت می‌ماند و گاه به فریاد، نشان می‌دهد که انتخاب‌ها همیشه روشن نیستند، و گاهی حتی عشق هم نمی‌تواند از زیر سایه‌ی قراردادهای اجتماعی بیرون بیاید.

نقد حاضر تلاش کرده است تا این پیچیدگی را نه‌فقط در روایت، بلکه در فرم، شخصیت‌پردازی، و زبان بصری فیلم دنبال کند. اگر چیزی از این اثر باقی می‌ماند، شاید همان پرسش بی‌پاسخ باشد: آیا در دنیایی که همه‌چیز قیمت دارد، هنوز چیزی هست که ارزش داشته باشد؟


چطور بود؟!

در پایان، از شما سپاسگزارم که تا اینجای نقد، با متن همراه بودید. اگر نکته‌ای، نظری و یا ایرادی درباره‌ی این متن یا خود فیلم داشتید؛ خرسند می‌شوم تا آنرا به اشتراک بگذارید! ❣️

🎯 نمره‌ی نویسنده به فیلم : 3/75 از 5

✍️ ابوالفضل ناصری

نقد فیلمسینمافیلممدرنیتهتحلیل
۹
۴
ابوالفضل ناصری
ابوالفضل ناصری
علاقمند به سینما، نوشتن و کمی فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید