ویرگول
ورودثبت نام
ابوالفضل ناصری
ابوالفضل ناصریعلاقمند به سینما، نوشتن و کمی فلسفه
ابوالفضل ناصری
ابوالفضل ناصری
خواندن ۱۰ دقیقه·۴ ماه پیش

نقد (The 39 Steps (1935 | سرآغاز تعليق

معرفی

فیلم «39 پله»، ساخته‌ی هیچکاک بزرگ، در سال 1935 روی پرده‌ی سینما رفت. او تا قبل از آن سال و با وجود ساخت دو فیلم قابل تأمل "مستأجر" و "اخاذی"، چندان شناخته شده نبود. اما «39 پله» با ریتم جذاب و محتوای جاسوسی‌اش، سکوی پرشی برای هیچکاکِ سی و‌ شش ساله شد!

این فیلم اما، نه جاسوس‌بازی‌اش به خوبی "Notorious" یا "Foreign Correspondent" بود و نه داستانِ مردی بیگناه که به اشتباه، داخل فساد می‌افتد را، به پختگی "North by Northwest" داشت؛ اما گردِ تعليق را آنقدر زیبا به اثرش آمیخته است که لحظه لحظه‌ی فیلم، دارای اضطراب و آشوب است. یک نیروی پنهانِ هیچکاکی در میان صحنه‌های تعقیب و گریز وجود دارد، که بندَش را بر گردن مخاطب انداخته و او را تا آخر فیلم، می‌کشد.

فیلم بر اساس رمان جان باچن ساخته شده است، اما کارگردان آنرا هیچکاکیزه کرده و از یک داستان خشک به یک نوآر جاسوسی پرتنش و طنز مبدل نموده است.

The 39 Steps، هم کلاس درس تعلیق است، هم تمرینی برای طنز انگلیسی، و هم یادآوری اینکه گاهی فرار از دست پلیس، فقط بهانه‌ای است برای شناخت خود!


"39 پله"، محصول 1935
"39 پله"، محصول 1935

خلاصه داستان

ریچارد هانه در پس شلوغی‌های سالن نمایش و بطور تصادفی با آنابلا اسمیت آشنا می‌شود. پس از رد و بدل کردن چند دیالوگ کوتاه، فضا و همچنین دلِ دختر را آماده می‌بیند تا او را به خانه‌ی خود ببرد.

به محض ورود به خانه، از رفتار‌های عجیب او و حضور دو مرد مشکوک جلوی درب ساختمان، یقین حاصل می‌کند که کاسه‌ای زیر نیم کاسه است.

خانم اسمیت به ریچارد می‌گوید که یک مامور مخفی است و از ترس آن دو مرد تعقیب‌‌کننده، به خانه‌ی او پناه آورده. و آنها احتمالا قصد جانش را دارند؛ چون اطلاعاتی از یک جاسوس کشور متخاصم انگلستان بدست آورده که به اسرار نیروی هوایی، دستبرد زده است.

ریچارد که تاکنون فکر می‌کرد او شوخی می‌کند، به یکباره خود را وسط یک ماجرای جاسوسی می‌بیند که راه گریزی از آن نیست! اسمیت به وی می‌گوید که امشب را در همین آپارتمان سر کنند تا فردا صبح، خودشان را به رابط او برسانند.

نیمه‌های شب، فریادهای آنابلا، سکوت را می‌شکند. او از اتاقش به طرف ریچارد می‌خزد، کاغذی در دست و با صدایی لرزان به او می‌گوید که خودش را نجات بدهد! سپس بیهوش می‌شود. وقتی به جلو خم می‌شود، چاقوی فرورفته بر کمرش، نمایان می‌گردد!!

ریچارد، اندکی صبر می‌کند تا شمعِ بُهت‌اش خاموش گردد و سپس به سمت جسد آنابلای بیچاره می‌رود تا کاغذ را از چنگ خشک‌شده‌اش بیرون کشَد. کاغذ مچاله‌شده یک نقشه است که نقطه‌ای را درون خاک اسکاتلند نشان کرده. تنها نتیجه‌گیری‌ای که می‌ماند، آن است که مقصد بعدی آنابلا، این مکان بوده است.

حال این ریچارد، این جنازه‌ی آنابلا، این دو آدمکش بی‌رحم، این ورودی تحت‌نظر آپارتمان و پس از آن، اگر جانی باقی‌ مانده باشد، این راه طولانی تا ناکجاآباد!


رابرت دونات در نقش ریچارد هانه
رابرت دونات در نقش ریچارد هانه

نقد محتوا

فیلمنامه‌ی 39 پله، در نگاه اول پیچیده جلوه می‌کند، بگونه‌ای که همچون یک نوآر تمام‌عیار قرار است تا لحظات پایانی، شما را در آب‌نمک بخواباند. اما به غیر از شناسایی جاسوس و معمای 39 پله، که پیچش‌های طبیعی آن هستند؛ در واقع داستانِ بسیار ساده و روانی دارد. فلذا جذابیت اصلی آن نه در محتوا، بلکه در قسمت فرم و کارگردانی خود آلفرد هیچکاک است که رنگ و بویی به آن بخشیده.

اما اینگونه نیست که فیلم، فرم‌زده و تهی باشد. مرد بیگناهی که جامعه و مخصوصا پلیس حرف‌هایش را باور ندارد، عنصری است که هم در این فیلم، ایده‌ی مرکزی است و هم بعدها در ذهن هیچکاک، ریشه دواند و به یکی از اعتقاداتش بدل شد.

عدالت سقَط شده است

حقیقتِ انکارشده و عدالتِ زیر پا گذاشته‌شده، یکی از تم‌هایی است که جزو شاخصه‌های سینما و جهان‌بینی هیچکاک بوده است. کارکترها برای اینکه چیزی را به دیگری ثابت کنند، بایستی کلی جان بکَنند و در آخر باز هم هیچ‌چیز جای یک دروغِ ظاهرصلاح را نمی‌گیرد.

در همین فیلم نیز وقتی صبح شده است و ریچارد می‌خواهد از ساختمان خارج گردد، دست به دامانِ مرد شیرفروش می‌شود. اما هرچه تقلا می‌کند تا حقیقت را بگوید، باورش نمی‌شود؛ بنابراین داستانِ "من عاشق یک زن متاهل شده‌ام و یکی از آن دو نفر، شوهرش هست" را سر هم می‌کند!

این از حقیقت؛ اما وقتی حرف از عدالت می‌شود، باید سراغ پلیس را گرفت. هیچکاک می‌گوید اصلا چرا باید مامور برقراری عدالت، آن‌قدر خواب باشد که یک مرد بیگناه، درگیر چنین مسائلی همچون قتل آنابلا شود؟!

حال این عدالت خواب‌آلود، وقتی با نپذیرفتن حقیقت همراه می‌شود، دیگر فاجعه به بار آورده است. این وضعیت، یک تم "تنها در برابر همه‌ی دنیا" را شکل می‌دهد!

کارکتر علاوه بر اینکه تنهاست، بایستی خودش حقایق پشت‌پرده را کشف کند و چوب لای چرخ‌ گذاردنِ پلیس را هم تحمل نماید!

این زیرمحتواها، خیلی ظریف و استادانه به شکل تماتیک در زیرپوسته‌ی فیلم قرار گرفته‌اند و حس عدالت‌خواهی مخاطب را نیز برمی‌انگیزانند. قوت فیلمنامه شاید در رساندن همین بخش باشد: «عدالت، سقَط شده است».

ماجراجویی ریچارد

شخصیت اصلی داستان پس از مرگ نابهنگام آنابلا، مجبور می‌شود مسیری را طی کند که به یک ماجراجویی پر مخاطره تبدیل می‌شود. از تعقیب و گریزهای داخل قطار گرفته تا آشنایی با "پاملا"، سفری است برای کشف حقایق کتمان‌شده!

منتقد سایت talkfilmsociety می‌گوید که «این سفر، استعاره‌ای از خودشناسی ریچارد است.» صیرورتی که برای وی رخ می‌دهد اما، بیش از آنکه شناخت خود باشد، آگاهی محیطی و وفق یافتن با شرایط است. هنگام قرارگیری در هر یک از مخمصه‌ها، ریچارد با استفاده از عنصر سرعتِ عمل و بداهه، از چنگ آن‌ها می‌رمد که در نوع خودش جالب و قابل توجه است.

در یکی از سکانس‌ها که ریچارد در حال فرار از دست ماموران است، وارد یک میتینگ انتخاباتی می‌شود و او را با یک قهرمان جنگی اشتباه می‌گیرند. حالا قرار است که یک سخنرانی کوتاه داشته باشد و از نامزد حاضر در سالن، طرفداری کند. ریچارد که نه راه پَس دارد و نه پیش، بسیار جذاب و دیدنی، بداهه‌سرایی می‌کند و همچون یک رهبر سیاسی، فضا را در دست می‌گیرد. از لحاظ روایی، شاید بتوان این صحنه را یکی از نقاط عطف دانست!

پایان‌بندی؛ افشای راز

اتمام فیلمنامه با رمزگشایی "39 پله" همراه است. هیچکاک، تکلیف داستان را با ما روشن کرده و بدون هیچ فوت‌ وقتی، کلمه‌ی The End را بر روی پرده نمایان می‌کند.

ایرادی که بر پایان‌بندی فیلم وارد آمده، این است که افشای راز، فاصله‌ای کیلومتری با تعليق و ماجراجویی داستان دارد؛ به گونه‌ای که حسِ «هیاهو برای هیچ»، برای مخاطب زنده می‌شود.

ایراد دوم، ناگهانی بودن آن است. منتقد راتن تومیتوز می‌گوید: «فیلم با وجود جذابیت، در پایان حس فرودی ناگهانی دارد».

اگر مخاطب این فیلم بوده باشید و با پایان سطحی و ناگهانی هیچکاکِ بزرگ مواجه شوید، شاید احساس ناخوشایندی به شما دست بدهد! البته به شرطی که چون این حقیر، دغدغه‌ی عمق یا حداقل، ساختاری بودن محتوا را داشته باشید.

پایان‌بندی فیلم، با افشای راز «39 پله»، نه‌تنها فاقد تعلیق است، بلکه به‌شکلی ناگهانی و بی‌مقدمه رخ می‌دهد. هیچکاک، که تا لحظه‌ی آخر مخاطب را درگیر کرده، ناگهان با یک جمله‌ی خشک و کات سریع، همه‌چیز را جمع می‌کند. این حسِ «فرود ناگهانی» دقیقاً همان چیزی ا‌ست که منتقد راتن‌تومیتوز هم به آن اشاره کرده.

گرچه که شدت‌اش زیاد نیست؛ اما به هر جهت این پایان‌بندی ضعیف، کارگردانی دقیق آلفرد را حیف کرده است!

جمع‌بندی

در نهایت، فیلمنامه بجای آنکه خود وزنه‌ای مستقل باشد، بیشتر بستری است برای خودنمایی هیچکاک؛ کارگردانی، قاب‌بندی و روایت اوست که فیلم را نجات می‌دهد!

این داستان اقتباسی، یک روایت روان و تا حدودی جذاب است که یک نقد مهم اجتماعی را در دل خود نهفته، که با زبان خود هیچکاک عجین شده است.


رابرت دونات و مادلین کارول در نقش ریچارد و پاملا
رابرت دونات و مادلین کارول در نقش ریچارد و پاملا

نقد شخصیت‌ها

شخصیت‌پردازی در داستان دو بخش دارد: کارکتر ریچارد هانه و بقیه. ریچارد با بازی مناسب رابرت دونات و موقعیت‌هایی که درونش می‌افتد، حس همذات‌پنداری خوبی ایجاد می‌کند و هرچه جلوتر می‌رویم، لایه‌هایش عمیق‌تر می‌شود. اما پاشنه‌ی آشیل داستان، شخصیت‌پردازی بقیه‌ی کارکترهاست.

دو شخصیت هستند که بیشتر، نقش سیاه‌لشکر را دارند؛ اما به اعتقاد من اگر به این دو، بیش از این پرداخته شده و عمق شخصیتی‌شان افزون‌تر می‌بود، شاید پایان جذاب‌تری برای فیلم رقم می‌خورد.

"آقای حافظه" و "پروفسور"، دو پتانسیل از دست‌رفته هستند که نویسنده به راحتی از کنار آنها گذشته است!

حال که این مطلب روشن شد، جای آن است بگویم که اصلا دقایق فیلم برای جای‌دادن این فیلمنامه و این پتانسیل کم است! اگر آن دو کارکتر، پرداخت بیشتری دریافت کرده بودند و راز 39 پله محوریت پیدا می‌کرد، مدت زمان فیلم از 86 دقیقه، بسیار بیشتر بوده و آن وقت با یک نوآر تمام و کمال و پر تعليق طرف بودیم. و شاید دیگر، منتقدانْ فیلم «شاهین مالت» را شروعِ نوآر معرفی نمی‌کردند!


نقد فرم

لحن روایت

از ابتدای متن اشاره کردم که این بخش، قوی‌ترین جزء فیلم است. تم دلهره و تعليق، جوری به خورد فیلم رفته که اصلا گذر زمان را متوجه نمی‌شویم و این چیره‌دستی هیچکاک را نشان می‌دهد.

چند سکانس تعلیقی در فیلم وجود دارد که واقعا برای هر علاقمندی، یک کلاس درس است! صحنه‌ی آنابلا و ریچارد در خانه، تعقیب در قطار، سخنرانی اشتباهی و افشای راز 39 پله در سالن نمایش، نقاط عطف تعلیقی فیلم هستند.

به عنوان مثال اگر بخواهیم به سکانس آنابلا و ریچارد در ساختمان بپردازیم، می‌توان به عناصری چون زنگ زدن مدوام و اعصاب‌خرد‌کن تلفن، سایه‌روشن‌های درون خانه، دو مرد مشکوک خارج از خانه و اطلاعات ناکافی در مورد آنها و پرونده‌ی جاسوسی اشاره کرد. تمامی اینها دست به دست هم، گلوی مخاطب را فشار می‌دهند تا مجبور به تدقیق و دنبال کردن لحظات فیلم شود!

اما و اما در نیمه‌ی دوم فیلم و با ورود شخصیتی بنام پاملا، لحن روایت از دلهره‌آور و تعقیبی، به کمدی و گاه عاشقانه تغییر شکل می‌دهد.

مقاله‌ای در Philosophy in Film می‌گوید:

«فیلم با یک توطئه‌ی جاسوسی آغاز می‌شود، اما به‌ تدریج به یک کمدی اسکروبال با عناصر عاشقانه تبدیل می‌شود. این تغییر تُن، هم نشانه‌ی جسارت هیچکاک است و هم محل بحث درباره‌ی انسجام روایی.»

ریختن دو ژانر در مخلوط‌کن، شاید جسارت بخواهد؛ اما اگر تعليق و انسجام روایی‌تان را بگیرد، دیگر نقطه‌ی قوت شما نخواهد بود!

کمدی‌هایی که میان ریچارد و پاملا رد و بدل می‌شوند، شاید هوشمندانه و بامزه باشند؛ اما با ریتم بقیه‌ی فیلم که اکثرا خشک یا دلهره‌آور بود، در تضاد هستند و این موجب می‌شود که مسئله‌ی اصلی فیلم و اهمیت آن، فراموش شود!

در نتیجه این بخش را با اینکه دوست داشتم، اما آنرا کاهنده‌ای بر چیره‌دستی استاد در کارگردانی این فیلم می‌دانم!

فیلمبرداری

فیلم‌برداری The 39 Steps، با هدایت برنارد نولز، نه‌فقط در خدمت روایت، بلکه در خدمت حس است. هیچکاک در این اثر، هنوز در دوران بریتانیایی‌اش قرار دارد؛ اما نشانه‌های سبک آینده‌اش را می‌توان در همین قاب‌ها دید: نورهای تند، سایه‌های سنگین، قاب‌های بسته، و حرکت‌های محدود دوربین که بیشتر از آنکه دنبال‌کننده باشند، گیر افتاده‌اند؛ مثل خود شخصیت اصلی.

در سکانس تعقیب داخل قطار، فیلم‌بردار با قاب‌بندی‌های بسته، حرکت‌های محدود دوربین و نورپردازی سایه‌دار، فضایی می‌سازد که نه ‌فقط تعلیق را منتقل می‌کند، بلکه اضطراب را در پوست مخاطب تزریق می‌کند!

ریچارد، در حال فرار از دست مأموران، از واگنی به واگن دیگر می‌گریزد؛ اما دوربین، به‌جای دنبال کردن او با حرکت‌های روان، در قاب‌های تنگ و زاویه‌دار گیر می‌افتد. گویی خود دوربین هم در حال فرار است.

نور داخل قطار، ترکیبی از سایه‌های تند و نورهای مصنوعی‌ است که چهره‌ی ریچارد را گاه پنهان، گاه برجسته می‌کند. این بازی نور و سایه، نه‌فقط زیبایی بصری دارد، بلکه حس تعلیق را تقویت می‌کند. مخاطب نمی‌داند چه چیزی در تاریکی کمین کرده، و همین ندانستن، نفس را در سینه حبس می‌کند.

این سکانس، نمونه‌ای است از اینکه چطور فیلم‌برداری، می‌تواند فراتر از ثبت تصویر، به خلق حس و معنا برسد. هیچکاک، با کمک نولز، نه ‌فقط تعلیق را روایت می‌کند، بلکه آن را قاب می‌زند!

جمع‌بندی

در 39 پله، لحن روایت و فیلم‌برداری، دو بازوی اصلی هیچکاک برای ساختن تعلیق‌اند؛ یکی با کلمات و موقعیت‌ها، دیگری با نور و قاب. روایت، با تغییر تُن از دلهره به کمدی، جسارت کارگردان را نشان می‌دهد؛ اما همین جسارت، گاهی انسجام را قربانی می‌کند. در مقابل، فیلم‌برداری با قاب‌های بسته، سایه‌های سنگین، و حرکت‌های محدود، تعلیق را در گوشت و پوست مخاطب تزریق می‌کند، بی‌آنکه از ریتم یا معنا فاصله بگیرد.

شاید ترکیب همین دو است که باعث می‌شود The 39 Steps، با وجود ضعف‌هایی در پایان‌بندی یا شخصیت‌پردازی، همچنان یک اثر قابل‌تأمل و کلاس درس تعلیق باقی بماند.


لُبِّ کلام

با تمام ایراداتی که بر آن وارد آمد، این فیلم با توجه به جایگاه تاریخی، بودجه‌ی کم و کارگردانی موشکافانه‌ی هیچکاک آن هم در 36 سالگی‌اش، یک اثر کاملا جسورانه و قابل احترام است.

در پایان 39 پله‌ی هیچکاک، نه یک شاهکار بی‌نقص است و نه یک اثر غیرقابل اعتنا! این فیلم آغازی بود بر هیچکاکیتِ هیچکاک! سرآغازی بر تعليق و تولد استاد تعليق!


چطور بود؟!

نقد این فیلم هم تمام شد! از شما متشکرم که تا اینجا، همراه مقاله بودید. اگر نظر خود را درباره‌ی فیلم یا این نوشته بیان کردید، بدانید که مایه‌ی شعف و خوشی اینجانب است!

🎯 نمره ی نویسنده به فیلم : 3/5 از 5

✍️ ابوالفضل ناصری

پست قبلی :

یادداشتی بر فیلم «نمی‌توانی با خودت ببریش» | تحلیل محتوایی

نقد فیلمسینماآلفرد هیچکاکفیلمتعلیق
۲۱
۲۴
ابوالفضل ناصری
ابوالفضل ناصری
علاقمند به سینما، نوشتن و کمی فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید