شب از نیمه گذشته و من هنوز بیدارم،
انگار آسمان بالای سرم نمیخواهد پلک هایم بسته شود.
مثل هرشب او
،سمت راست آسمان قفل کرده است،
انگار از بقیه جامانده،
شاید هم خودش میخواسته که اینجا باشد،
هر چه هست،تنها دلیل تا این وقت شب بیدار ماندم است،
بهتر بگویم تنها دلیلی که باعث میشود به ساعت ها خیره شوم؛نگاه کنم
و نگاه کنم
و نگاه کنم
تا چشمانم خود به خود بسته شوند.
زیباییاش فراتر از آن چیزی است که من حس کنم،
احساس میکنم،او بیشتر از من میفهمد،
تنها چیزی که ازش نمیفهمم این است که میخواهد خاموش شود و پتپت میکند یا اینکه هر شب به من چشمک میزند.
در کتابی خوانده بودم،ستاره ها تصویر چند سال نوری هستند و حتما تا به الان مردهاند ولی راستش را بخواهید چندشب است که دیگر او را نمیبینم،
هر شب به امید این میخوابم که شاید شب بعدی نه در رویا بلکه در واقعیت او را ببینم ولی نه!
خبری نیست،
انگار آمدن و رفتن همان تصویر به ظاهر مردهاش میخواست بگوید که بعد من
با امید زندگی کن
و به راهت ادامه بده
ولی چه کنم که از همان شب رفتنش دیگر مثل او پیدا نشد...