ویرگول
ورودثبت نام
Ab♡lfazl...
Ab♡lfazl...جستجوگر تجربه های جدید🌱
Ab♡lfazl...
Ab♡lfazl...
خواندن ۲ دقیقه·۱۸ روز پیش

یوزپلنگ می‌درد

تا به خودم اومدم،دیدم وسط جنگلم،نفهمیدم چی شد،که دیدم توی این جنهم دره گیر کردم،جای زیبایه ولی عامل تمام بدبختی های منه،یا لااقل من خاطره خوشی از این جا ندارم.

تنها چیزی که من رو به این جا کشوند این بود:زنگ یه پادو به پدرم،عصبانیت پدرم و در نهایت یه پیچ تند توی ناحیه کوهستانی.

وقتی چشم بازکردم،تنها چیزی که دیدم بدن مثله شده پدرم بود و ماشینی که الان به خاکستر تبدیل شده بود،دقیق تر بگم این بارون بود که به شعله های ماشین فرصت بیشتر شدن و گستاخی رو نمی‌داد،ولی هیچ چیز در زندگی‌ام به اندازه‌ی پدرم برام مهم نبود،شاید هم به این دلیل بود که کس دیگری در زند‌گی ام باقی نمانده بود و تنها داشته‌ام هم نا‌خواسته و نخواسته از کفم رفت.

قبل از اینکه بیایم اینجا،من کلی تحقیق کردم و نقشه راه رو از یه سوپرمارکت خریدم تا به مشکل بر نخوریم و اگه اشتباه نکنم،ما الان دقیقا وسط منطقه حفاظت شده‌ایم،جایی که کلی حیوون وحشی و ‌گرسنه انتظارمون رو می‌کشن،آره دارم یکیشون رو می‌بینم یه یوزپلنگه که دارم به سمت جسد پدرم می‌ره،خودم رو عقب می‌کشم و پشت درخت مخفی می‌شم؛یه حدسایی می‌زنم ولی امیدوارم که اتفاق نیفته،خداخدا می‌کنم که یوزپلنگه نقشه‌اش رو اجرایی نکنه ولی نه انگار اون برخلاف دعای من داره عمل می‌کنه.

رفت سمت دست پدرم،بعد گوشتش رو خورد،بعد پا،شکم و حالا هم سر بابام،اصلا طاقت دیدنش رو ندارم،دیگه نمی‌تونم همچین چیزی رو نگاه کنم،واقعا برای یه دختر سخته که پدرش رو از دست بده اونم اینجوری؛فقط گریه می‌کنم و گریه می‌کنم و گریه می‌کنم شاید این کار موجب شد که مقداری از دردم از دریچه قلبم بیرون رَوَد ولی اینطور نیست چون گریه کردنی که فقط خودت بفهمی و دیگران ذره‌ای از اون رو متوجه نشن توی یه سطح دیگس،من سعی می‌کنم صدای هق‌هقم هم به یوزپلنگ نرسه،چه برسه به صدای گریه‌‌م.

سرم را که می‌چرخانم مار بوآیی را می‌بینم که برایم قد علم کرده است،سعی می‌کنم حرکت نکنم تا او متوجهم نشود ولی او به سمتم می‌آید و ناگهان...

۰
۰
Ab♡lfazl...
Ab♡lfazl...
جستجوگر تجربه های جدید🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید