ویرگول
ورودثبت نام
روزی روزگاری در فیلمی
روزی روزگاری در فیلمی
روزی روزگاری در فیلمی
روزی روزگاری در فیلمی
خواندن ۱۶ دقیقه·۱۱ روز پیش

عروسی یا مرگ؟

خلاصه‌ي کامل و همراه با اسپویل فیلم Ready or Not (2019)

عروسی یا مرگ

 

ازدواج یک بازی است. این‌بار برای زنده ماندن بازی می‌کنی. آماده‌ای یا نه؟
ازدواج یک بازی است. این‌بار برای زنده ماندن بازی می‌کنی. آماده‌ای یا نه؟

صحنه‌ی اول:

فیلم با تصویر درون یک ملک اشرافی آغاز می‌شود که با نور شمع روشن است و پر است از جعبه‌های بازی‌های قدیمی که مانند تابلو به دیوار نصب است و پوستری از شیطان که دعوت به قمار می‌کند.

دو کودک در حال فرار هستند. کودک بزرگتر به نام دانیل کودک کوچکتر به نام آلکس را پنهان می‌کند. مردی که لباس کت فراک پوشیده و پیکانی به شکمش فرو رفته وارد می‌شود و از دانیل می‌خواهد سکوت کند چون «آن‌ها» می‌خواهند او را بکشند. پسر فریاد می‌کشد «او اینجاست» و چند زن و مرد نقاب‌پوش وارد می‌شوند. زنی به نام هلین که به نظر می‌رسد همسر یا نامزد مرد باشد با گریه التماس می‌کند بس کنند و از کشتن مرد صرف‌نظر کنند، اما آن «آن‌ها» پیکان‌های دیگری به مرد شلیک می‌کنند و او را کشان کشان با خود می‌برند. هلین ناگهان آرام می‌شود و گویا یکی از «آن‌ها» می‌شود. زنی که مادر کودک است نقاب از چهره برمی‌دارد و به او می‌گوید: دانیل به تو افتخار می‌کنم.

 

یک عروس که نمی‌خواهد بمیرد! چه بازی جذابی!
یک عروس که نمی‌خواهد بمیرد! چه بازی جذابی!

صحنه‌ی دوم: اتاق عروس

۳۰  سال بعد

گریس با لباس عروس آماده‌ی مراسم می‌شود. او با خانواده‌ای بسیار ثروتمند که می‌گوید از خدا هم ثروتمندتر هستند در حال وصلت است و مشتاق است تا هرچه زودتر عضوی از این فامیل شود. گرچه این خانواده کمی هم او را می‌ترساند. گریس فکر می‌کند پدر خانواده از او متنفر است و برادر الکلی داماد،دانیل، هم از هر فرصتی برای اغوای او استفاده می‌کند. داماد، آلکس، وارد می‌شود. زیبایی عروسش را تحسین می‌کند و از او می‌خواهد زودتر به مراسم بپیوندد و مهمانان را منتظر نگذارد. داماد بخشی از حرف‌های گریس با خودش را می‌شنود و بیشتر از او از خانواده‌اش انتقاد می‌کند. گریس می‌گوید پدرت از من متنفر است چون فکر می‌کند من به خاطر ثروتت با تو ازدواج می‌کنم. داماد با خنده می‌گوید فکر می‌کنم این تصورش حقیقت دارد. سپس اضافه می‌کند طبق یک رسم خانوادگی آن‌ها باید پیش از ازدواج سه سال با هم معاشرت می‌کردند تا خانواده به عضو جدید اعتماد کند. در حالی‌که دوره‌ی دوستی آن‌ها فقط ۱۸ ماه بوده است.

برادر داماد، دانیل، وارد می‌شود و می‌گوید برای بردن‌شان به مراسم آمده. سپس رو به گریس می‌گوید «هنوز فرصت فرار داری. تو متعلق به این خانواده نیستی. این را به عنوان تعریف از تو می‌گویم.»

 

فقط یک خانواده می‌خواستم. نمی‌دانستم باید برایش بمیرم.
فقط یک خانواده می‌خواستم. نمی‌دانستم باید برایش بمیرم.

صحنه‌ی سوم: در مراسم

دانیل، برادر داماد، به نوعروس، گریس، که از نگاه‌های نفرت‌انگیز اعضاء خانواده در حال قالب تهی کردن است می‌گوید: این نگاه‌ها را به دل نگیر. فقط سعی دارند بفهمند تو، مثل زن من، یک هرزه‌ی تیغ‌زن هستی یا نه!

 

فکر می‌کنی چون عروس خانواده شده‌ای، برنده شده‌ای؟
فکر می‌کنی چون عروس خانواده شده‌ای، برنده شده‌ای؟

صحنه‌ی چهارم: در اتاق‌خواب عروس و داماد

پس از مراسم، نزدیک به نیمه‌شب، در هنگام حرف‌های عاشقانه‌ی عروس و داماد بر روی تخت، عمه هلین مانند یک جادوگر خاموش آن‌ها را غافلگیر می‌کنند و می‌گوید همه در انتظار شما هستند.

بعد از رفتن عمه هلین، گریس می‌پرسد چه کسی منتظر است؟ و آلکس پاسخ می‌دهد در نیمه‌شب باید یک بازی انجام دهیم. خانواده وقتی عضو جدیدی به آن اضافه می‌شود این بازی را انجام می‌دهند و برای خانواده این بازی مهمتر از مراسم عروسی است.

 

یا طبق قوانین من بازی کن، یا طبق آن‌ها بمیر.
یا طبق قوانین من بازی کن، یا طبق آن‌ها بمیر.

صحنه‌ی پنجم: در اتاق موسیقی

بکی، مادر خانواده به گریس می‌گوید نمی‌دانسته او یک دختر یتیم بوده که توسط والدینی که او را قبول کرده‌اند بزرگ شده. گریس می‌گوید والدینی که او را بزرگ کرده‌اند انسان‌های بسیار خوبی بوده‌اند، اما او همیشه می‌خواسته خانواده‌ی واقعی خودش را داشته باشد. بکی می‌گوید بسیار خوشحال است که گریس به خانواده ملحق شده و سپس با حالتی تضرع‌آمیز از گریس می‌خواهد که آلکس را که مدتی طولانی است در مسیر خانواده نیست به خانواده بازگرداند. گریس قول می‌دهد که این کار را انجام دهد.

 

تو بازی را انتخاب نمی‌کنی. بازی تو را انتخاب می‌کند.
تو بازی را انتخاب نمی‌کنی. بازی تو را انتخاب می‌کند.

صحنه‌ی ششم: اتاق بازی، اتاقی فقط مخصوص اعضای خانواده

اتاق مالامال از یادگارهای شکار و اسلحه‌های سرد و گرم و سرهای بریده و تاکسیدرمی شده‌ی حیوانات است. تصویر بزرگی هم از موسس خانواده، ویکتور، بر دیوار آویزان است که بر بالای پلنگ شکار شده‌ای با تفنگ خود ایستاده است. پدر پدربزرگ خانواده، ویکتور لی دومز، در دوران جنگ داخلی کارخانه‌ی ساخت کارت‌های بازی تاسیس کرده که در نسل بعد هم به تولید انواع بازی‌های تخته‌ای و ورزشی گسترش پیدا کرده و در این نسل خانواده دارای ۴ باشگاه بزرگ و حرفه‌ای ورزشی است.

تونی، پدر خانواده، داستانی قدیمی از بنیان‌گذارشان تعریف می‌کند. ویکتور جوانی فقیر و ملوان یک کشتی بوده. در یک سفر با آقایی به نام لی بیل آشنا می‌شود که یک کلکسیون‌دار آثار عتیقه بوده است. این دو علاقه‌ی مشترکی به بازی ورق داشته‌اند و ساعت‌های زیادی را به بازی می‌گذرانده‌اند تا یک شب که مشروب زیادی نوشیده بودند لی بیل پیشنهاد یک شرط‌بندی می‌دهد. در میان دارایی‌های بیل جعبه‌ی اسرارآمیزی وجود داشته. لی بیل پیشنهاد می‌دهد اگر ویکتور قبل از رسیدن به مقصد بتواند راز این جعبه را کشف کند می‌تواند از میان اموال بیل هر چیزی را که انتخاب کند تصاحب نماید. ویکتور نهایتاً به راز جعبه پی می‌برد. از آن موقع هرگاه عضو جدیدی به خانواده اضافه می‌شود یک کارت خالی به جعبه اضافه می‌کنند تا جعبه بگوید چه بازی‌ای را باید انجام دهد. انجام آن بازی شرط پیوستن عضو جدید به خانواده است.

گریس کارتی از جعبه بیرون می‌کشد که روی آن نوشته: بازی «پنهان و جستجو» (قایم باشک)

 

در این بازی «و» وجود ندارد. فقط «یا» وجود دارد. قایم شو «یا» پیدا کن!
در این بازی «و» وجود ندارد. فقط «یا» وجود دارد. قایم شو «یا» پیدا کن!

صحنه‌ی هفتم: بازی

تونی، پدر خانواده، به گریس می‌گوید قوانین بازی ساده است. تو می‌توانی هر جای خانه پنهان شوی. ما تا ۱۰۰ می‌شماریم و سپس سعی خواهیم کرد پیدایت کنیم. اگر تا طلوع خورشید نتوانیم پیدایت کنیم برنده خواهی شد.

گریس سرخوشانه کفش‌هایش را درمی‌آورد و در آسانسور کوچک انتقال غذا از آشپزخانه به سالن غذاخوری پنهان می‌شود.

قرار است آلکس در اتاق مخصوص باقی بماند و چاریتی مراقب درب اتاق باشد که آلکس خارج نشود. اما آلکس که نگران و مضطرب عروس خود است از راهروی مخصوص مستخدمان خارج می‌شود. پس از مدتی چاریتی که آرایش خود را بیشتر کرده وارد اتاق می‌شود تا با آلکس کمی گپ بزند، اما متوجه می‌شود آلکس در اتاق نیست.

از آن سو، پس از مدت زمانی، گریس حوصله‌اش سر می‌رود و از پنهان‌گاه خود خارج می‌شود. از طرفی دیگر کلارا، خدمتکاری که وظیفه‌ی نگهداری دو کودک را داشته خوابش برده و اکنون که بیدار شده می‌بیند جورجی، یکی از کودکان تخت و اتاق را ترک کرده. خدمتکار به دنبال او می‌رود. آلکس، گریس را می‌یابد و او را به درون اتاق می‌کشد. کلارا به دنبال جورجی وارد اتاق می‌شود. خواهر داماد، امیلی، کلارا را با گریس اشتباه می‌گیرد و با شلیک به چشم او، خدمتکار را به قتل می‌رساند. پدرخانواده امیلی را توبیخ می‌کند که چرا به چشمش شلیک کرده در حالی‌که قرار بوده او فقط زخمی بشود و برای انجام مراسم مذهبی زنده بماند. این سخنان را گریس که پنهان شده می‌شنود.

بعد از رفتن اعضا خانواده، آلکس به گریس که شوکه شده می‌گوید باید این خانه را ترک کنند. آلکس او را به راهروی خدمتکاران می‌کشد و به او می‌گوید مستقیم تا درب خروجی آشپزخانه برود. در همین زمان خودش هم به اتاق امنیت می‌رود تا قفل‌های امنیتی درب آشپزخانه را باز می‌کند تا بتوانند از این خانه فرار نمایند.

 

تو هنوز خانواده نیستی. تو فقط یک مهمانی. و مهمان‌ها گاهی باید بمیرند.
تو هنوز خانواده نیستی. تو فقط یک مهمانی. و مهمان‌ها گاهی باید بمیرند.

صحنه‌ی هشتم: فرار

گریس تا پایان راهرو می‌رود اما به جای یک درب به دو درب می‌رسد که نمی‌داند کدام را باید انتخاب نماید. او درب اشتباه را انتخاب می‌کند و به جای آشپزخانه سر از راهرویی در می‌آورد که تونی، دانیال و عمه هلین در حال بردن نعش کلارا هستند. تونی بلافاصله می‌خواهد او را با تفنک شکاری خود هدف قرار دهد که از مسیر مقابل امیلی، دختر خانواده وارد می‌شود و شروع به تیراندازی غیردقیق می‌کند و همین به گریس فرصت می‌دهد فرار نماید.

گریس وارد اتاق مطالعه می‌شود. درب‌ها و پنجره‌ها قفل هستند و تلفن کار نمی‌کند. گریس مستاصل است. در همین لحظه دانیل برای برداشتن شراب وارد اتاق می‌شود و گریس را می‌بیند. به گریس می‌گوید باید باقی خانواده را خبر کند اما قبل از آن ۱۰ ثانیه به او فرصت می‌دهد تا فرار کند.

پس از گذشت نیمی از ۱۰ ثانیه دانیل فریاد می‌کشد و اطلاع می‌دهد عروس در اتاق مطالعه است. همه در آن‌جا جمع می‌شوند. یکی از خدمتکاران وارد می‌شود تا محل اختفای گریس را که پیدا کرده لو بدهد، اما مجددا امیلی، دختر خانواده، با شلیک اشتباه پیکان به دهان او، این خدمتکار را هم ناخواسته به قتل می‌رساند.

خانواده مستاصل می‌شود. به یکدیگر یادآوری می‌کنند اگر عروس را تا پیش از سپیده‌دم پیدا نکنند و به قتل نرسانند، همگی خواهند مرد. با پیشنهاد بکی، مادر خانواده و با وجود مخالفت عمه هلین که اعتراض می‌کند این برخلاف سنن خانواده است، تصمیم می‌گیرند دوربین‌های امنیتی ملک را روشن کنند تا بتوانند گریس را پیدا نمایند.

 

با پسرم ازدواج کردی. حالا با نفرین من زندگی کن.
با پسرم ازدواج کردی. حالا با نفرین من زندگی کن.

صحنه‌ی نهم: تغییر استراتژی از فرار به جنگ

گریس که راه فرار را بسته می‌بیند تصمیم به جنگ متقابل می‌گیرد. یک تفنگ شکاری با قطاری فشنگ از روی دیوار برمی‌دارد و در آیینه به خود می‌نگرد. با کفش‌های ورزشی که هنگام فرار پوشیده، لباس عروس که دامن آن را پاره کرده و تفنگی که در دست دارد بیشتر یک جنگجو به نظر میرسد تا عروس یک خانواده‌ی ثروتمند در شب عروسی‌اش.

آلکس به اتاق امنیتی می‌رسد. گریس هم سرانجام به آشپزخانه و درب خروجی می‌رسد اما هنوز آلکس نتوانسته درب را باز کند. گریس تصمیم دارد به قفل درب شلیک کند. اما اسلحه خالی است و شلیک نمی‌کند. در همین هنگام استیونز، محافظ خانواده وارد آشپزخانه و مشغول روشن کردن اجاق می‌شود. گریس خود را پنهان می‌کند. آلکس سرانجام می‌تواند مانیتورها را روشن کند و در مانیتور آشپزخانه موقعیت خطیر گریس را می‌بیند که پشت کابینت جزیر‌ه پنهان شده و استیونز هم در دو متری او پشت اجاق است. تونی و دانیل با روشن شدن چراغ قرمز دوربین‌ها متوجه فعال شدن مجدد آن‌ها می‌شوند و به راحتی حدس می‌زنند آلکس زودتر از آن‌ها به اتاق کنترل امنیت وارد شده. در آشپزخانه، گریس سعی می‌کند تفنگ خود را مسلح کند اما صدای باز شدن تقنگ استیونز را هشیار می‌کند. آلکس   موفق به روشن کردن چراغ‌های حیاط می‌شود و گریس می‌تواند با یک گلوله تفنگش را مسلح کند. اما مهمات نمایشی هستند و استیونز این را می‌داند. گریس کتری آب‌جوش را روی صورت استیونز خالی می‌کند و موفق به فرار می‌شود. تونی و دانیل درب اتاق کنترل را می‌شکنند و وارد می‌شوند. آلکس صفحه‌کلید سیستم را نابود می‌کند و با پدرش درگیر می‌شود اما با وساطت دانیل، پدرش را که در حال خفه شدن در دستان اوست را رها می‌کند. تونی از موقعیت استفاده می‌کند و با کوبیدن کپسول اطفا حریق آلکس را بیهوش می‌کند.

گریس تلاش می‌کند در همان آسانسور انتقال غذا پنهان شود اما متوجه می‌شود که دورا، یکی دیگر از خدمتکاران درون آن پنهان شده. دورا در حالی که سعی می‌کند با فریاد اعضا خانواده را متوجه حضور گریس کند اشتباهاً دکمه‌ی آسانسور را می‌زند در حالی‌که خود میان درون و بیرون آسانسور گیر افتاده. گریس هرچه تلاش می‌کند نمی تواند دختر خدمتکار را نجات دهد و او به طرز دردناکی کشته می‌شود.

استیونز با صورت سوخته خبر مرگ دورا و باز بودن درب‌ها و پنجره‌ها را به تونی می‌دهد. او می‌گوید قادر به تعمیر سریع سیستم امنیتی و قفل کردن درب‌ها نیست. به دستور بکی، مادر خانواده که کم‌کم تسلط او بر همه‌ی امور و بر پدرخانواده در حال آشکار شدن است، باید به نگهبانی درب‌ها بپردازند تا گریس نتواند خارج شود. در حالی‌که در همان لحظه گریس از پنجره خارج شده و مشغول شنیدن گفتگوی آن‌هاست.

می‌خواهید شکارم کنید. باشد. اما دیگر قایم نمی‌شوم.
می‌خواهید شکارم کنید. باشد. اما دیگر قایم نمی‌شوم.

صحنه‌ی دهم:  در اصطبل

سرانجام گریس موفق می‌شود از درون خانه فرار کند و خود را به اصطبل برساند و پنهان شود. اما جورجی کودکی که بی‌اجازه اتاق‌خواب را ترک کرده بود وارد اصطبل می‌شود. گریس با این خیال که می‌تواند به این کودک اعتماد کند خود را به او نشان می‌دهد. اما جورجی به او شلیک می‌کند و کف دست چپ او را سوراخ می‌نماید. گریس به چاله‌ی مُردار (مکانی در اصطبل‌ها که لاشه‌ی حیوانات را در آن می‌انداختند) سقوط می‌کند و در آن‌جا، در میان استخوان‌ها و احشای حیوانات در حال تعفن، جسد اسکلت شده‌ی نامزد عمه هلین که ۳۰ سال قبل در مراسم مشابهی با اصابت پیکان کشته شد را می‌بیند. گریس با تلاش خارق‌العاده‌ای از طریق یک نردبان پوسیده که پله‌هایش یک به یک می‌شکنند با یک دست تیر خورده خود را از درون چاله‌ی مُردار بیرون می‌کشد و ترسناک‌ترین صحنه‌ی فیلم را خلق می‌کند. گریس با پاره کردن تکه‌ای از لباس خود، زخم دست را می‌بندد و از اصطبل فرار می‌کند.

یک شکار می‌خواستید. یک شکارچی گرفتید.
یک شکار می‌خواستید. یک شکارچی گرفتید.

صحنه‌ی یازدهم: فرار از ملک

در باغ عمارت، چاریتی که در حال سیگار کشیدن است او را می‌بیند و می‌تواند هدف تفنگ شکاری خود قرار دهد، اما فشنگ آن مشقی است و گریس یک‌بار دیگر نجات می‌یابد. چاریتی به درون عمارت می‌رود و مکان گریس را به استیونز اطلاع می‌دهد: او در حصار شمالی حیاط عمارت است.

گریس به درب نرده آهنی شمالی عمارت می‌رسد اما موفق نمی‌شود از آن درب مرتفع بالا برود و خارج شود. ولی نرده‌‌ای شکسته می‌یابد و می‌تواند آن را از جا دربیاورد. در همین هنگام اتومبیلی از خیابان خارج از باغ در حال گذر است. گریس جیغ می‌کشد و درخواست کمک می‌کند.  به سختی و با بریدن بدن خود در حین گذر از منفذی که با کندن یک نرده مابین نرده‌های درب ایجاد کرده موفق می‌شود از درب خارج شود و به میان جاده بدود، اما راننده پس از مکث کوتاهی از هیات خون‌آلود و آشفته‌ی او ترسیده و بدون توجه به التماس گریس برای کمک، او را رها می‌کند و به سرعت دور می‌شود.

با جهنم ازدواج کردم. و زنده بیرون آمدم.
با جهنم ازدواج کردم. و زنده بیرون آمدم.

صحنه‌ی دوازدهم: نجات و اسارت در جنگل

استیونز سوار بر اتومبیل و با نورافکن به دنبال او می‌آید و مابین فاصله‌ای که از نبود یک نرده در درب ایجاد شده تکه‌ای از تور لباس عروس گریس را که به نرده‌ها گیر کرده، می‌بیند. گریس که نور اتومبیل و نورافکن را دیده به درون جنگل فرار می‌کند. استیونز به تونی، پدر خانواده، خبر می‌دهد.

تونی بار دیگر به اعضا خانواده یادآوری می‌کند اگر تا سپیده دم عروس‌شان را پیدا نکنند و به قتل نرسانند، به خاطر پیمانی که پدربزرگشان، ویکتور، با لی بیل بسته همگی خواهند مُرد و مثالی از خانواده‌ی ون‌هورن می‌زند که همین بلا برسراشان آمد. خانه‌شان در آتش سوخت و همگی کشته شدند.

دانیل و امیلی برای انداختن جسد خدمتکاران درون چاله‌ی مردار به اصطبل می‌روند. در آن‌جا امیلی پسرش جورجی را که به هوش می‌آید پیدا می‌کند و جورجی به آن‌ها اطلاع می‌دهد که با شلیک او گریس تیر خورده و مجروح است.

در جنگل، استیونز موفق می‌شود گریس را پیدا کند و او را به روی زمین پرتاب کند و با کشیدن اسلحه قصد کشتن او را  دارد که گریس با زدن بر روی سوختگی‌های صورتش خود را از دستان او بیرون بکشد. اسلحه‌ی استیونز چندمتری دورتر پرتاب می‌شود. گریس نواری را از لباس عروس خود پاره می‌کند و با آن استیونز را خفه می‌کند.

گریس سوار اتومبیل استیونز می‌شود و آن‌جا را ترک می‌کند. اما استیونز نمرده و از جا برمی‌خیزد.

گریس از سیستم کنترل صوتی خودرو می‌خواهد که به پلیس زنگ بزند و اطلاع بدهد چند نفر قصد کشتن او را دارند، اما معلوم می‌شود استیونز زودتر اعلام سرقتی بودن خودرو را کرده و سیستم صوتی خودرو را خاموش می‌کند. درب‌های اتومبیل قفل می‌شود و گریس درون خودرو زندانی می‌گردد. لحظاتی بعد استیونز با لبخند بزرگی روی صورت سرمی‌رسد. شیشه‌ی اتومبیل را می‌شکند و با شلیک گلوله‌ای پردار او را بیهوش می‌کند.

بره آمدم. در دام افتادم. فرار کردم. قصاب بازمی‌گردم.
بره آمدم. در دام افتادم. فرار کردم. قصاب بازمی‌گردم.

صحنه‌ی سیزدهم: تو آدم خوبی هستی

ساعت ۵ صبح است. آخرین فرصت خانواده برای قتل گریس پیش از طلوع آفتاب. استیونز در حال انتقال گریس به ملک  است. او به تونی خبر میدهد در حال رسیدن به دروازه‌ی پشتی هستند. اما گریس که به هوش آمده با وجود طناب‌پیچ بودن دست‌ها و پاهایش لگدی به صورت استیونز می‌کوبد و باعث می‌شود کنترل خودرو از دست او خارج شود و در یک پیچ، ماشین به درون دره‌ای پرتاب شود.

 استیونز بی‌هوش است اما گریس که هوشیار است می‌تواند خود را از اتومبیل واژگون شده نجات دهد. هر چند در بیرون دانیل با یک تفنگ شکاری دوربین‌دار منتظر اوست.

گریس به او می‌گوید تو آدم خوبی هستی و لازم نیست در این حماقت شرکت کنی و مرا بکشی. دانیل پاسخ می‌دهد که آدم ضعیفی است و نمی‌خواهد خانواده‌اش به خاطر زنده ماندن او کشته شوند. – سپس با ضربه‌ی قنداق تفنگ گریس را بیهوش می‌کند.

یک ساعت بیشتر به سپیده‌دم نمانده و خانواده باید در یک مراسم آیینی عروس خود را به قتل برسانند.

ممنون از هدیه‌ی ازدواج. نفرین‌تان را گرفتم. خیلی باملاحظه بودید.
ممنون از هدیه‌ی ازدواج. نفرین‌تان را گرفتم. خیلی باملاحظه بودید.

صحنه‌ی چهاردهم: مراسم قربانی

گریس را برای مراسم قربانی به میز پنج‌ضلعی می‌بندند و با خواندن دعاهای لاتین و نوشیدن از جام شرابی که می‌گردانند آماده‌ی قربانی کردن او می‌شوند. اما لحظه‌ای که پدر خانواده، تونی، یک کارد بزرگ را برای قربانی کردن گریس بالا برده، خون بالا می‌آورد و سپس بقیه‌ی افراد خانواده هم خون بالا می‌آورند، به جز دانیل. تونی می‌گوید دانیل شراب را مسموم کرده است.

خانواده‌ای که با هم قتل می‌کنند با هم می‌مانند.
خانواده‌ای که با هم قتل می‌کنند با هم می‌مانند.

صحنه‌ی پانزدهم:‌ فرار و تسویه حساب

دانیل بندهای گریس را باز می‌کند و او را فراری می‌دهد. هم‌زمان آلکس موفق می‌شود دست به تخت بسته شده‌ی خود را باز کند. در مسیر فرار، چریتی، همسر دانیل، آن‌ها را می‌یابد. دانیل خود را سپر گریس می‌کند و از چریتی می‌خواهد شلیک نکند اما چریتی شلیک می‌کند و تیر به گردن دانیل می‌خورد. گریس چریتی را خلع‌سلاح می‌کند و با آن که دیگر فشنگی در خشاب نمانده موفق می‌شود او را از سر راه بردارد. دانیل در حال جان دادن به گریس می‌گوید برود و گریس از او تشکر می کند.

در راه خروج از خانه، تونی در حالی که از مسمومیت تلوتلو می‌خورد راه او را میبندد و می‌گوید تو یک بز قربانی دیگر هستی که می‌توان در خارج از محراب هم قربانی کرد. اما گریس که مصمم به زنده ماندن است با یک چراغی نفتی او را آش و لاش می‌کند و سپس چراغ را بر روی زمین پرتاب می‌کند که باعث شعله‌ور شدن پرده‌ها می‌شود.

آلکس در راه پیدا کردن و کمک به گریس برادرش دانیل را می‌بیند که بر زمین افتاده و در حال جان دادن است و ناظر لحظات آخر زندگی او می‌شود.

این‌بار بکی، مادر خانواده بر سر راه فرار گریس قرار می‌گیرد. در زد و خوردی که روی می‌دهد سرانجام گریس با همان جعبه‌ی بازی کذا که هدیه‌ای از لی بیل بوده، بکی را می‌کشد که همزمان است با ورود آلکس که بعد از دیدن مرگ دانیل، صحنه‌ی مرگ مادرش را هم می‌بیند. از گریس می‌پرسد بعد از این اتفاقات دیگر با من نمی‌مانی؟ و هنگامی که از سکوت گریس پاسخش را می‌فهمد فریاد می‌کشد «او اینجاست» و گریس را مجددا به دام می‌اندازد. اعضای باقی‌مانده‌ی خانواده وارد می‌شوند.

سنت خانوادگی شما با طلوع بامداد مُرد. حالا من سنت جدید هستم.
سنت خانوادگی شما با طلوع بامداد مُرد. حالا من سنت جدید هستم.

صحنه‌ي شانزدهم: صبح طلوع می‌کند

عمه هلینا به امیلی می‌گوید آفتاب در آستانه‌ی طلوع است باید بدون تاخیر او را بکشیم. این کار را می‌توانند فرزاندان تو انجام دهند تا به جایگاه شایسته‌شان در خانواده برسند.

اما آلکس خود این‌کار را می‌خواهد انجام دهد. گریس را روی میز می‌خوابانند و هر کدام از اعضای خانواده با گرفتن دست و پایش او را مهار می‌کنند. در لحظه‌ای که آلکس خنجر را بالا برده گریس که بسیار دست و پا می‌زند موفق می‌شود با فرو کردن ناخن در دست عمه هلینا دست خود را آزاد کند، به این ترتیب گریس موفق می‌شود کمی از مسیر چاقو جاخالی بدهد. چاقو به جای قلب به شانه‌اش می‌خورد. در حالی که همه شوکه شده و تمرکز خود را از دست داده‌اند گریس موفق می‌شود خود را از دست بقیه نجات دهد، از میز پایین بپرد، خنجر را از شانه‌ی خود درآورد و به صورت تهدید به روی دیگران بگیرد. اکنون آفتاب طلوع کرده و عروس خانواده زنده است.

عمه هلینا تلاش می‌کند به رغم طلوع خورشید با تبر گریس را به قتل برساند، اما در یک لحظه‌ی غیرطبیعی به کلی اندامش متلاشی می‌شود و خونش به همه جا می‌پاشد. سپس برای تک‌تک اعضای خانواده این اتفاق می‌افتد و گریس به خنده درمی‌آید.

خانه در آتش می‌سوزد. گریس غرق در خون از عمارت در حال سوختن خارج می‌شود. صدای آژیر پلیس از دور شنیده می‌شود. گریس سیگاری روشن می‌کند. پلیس وارد می‌شود و از او می‌پرسد: خانم، حالتون خوبه؟

فیلم به پایان می‌رسد.

هیچوقت این‌قدر خوب و زیبا نبوده‌ام.
هیچوقت این‌قدر خوب و زیبا نبوده‌ام.

خانوادهزن مردمادر کودکگریس
۰
۰
روزی روزگاری در فیلمی
روزی روزگاری در فیلمی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید