میان دو بار عاشق شدن چند قتل و دعوا و یک سرقت اتفاق میافتد
یکی از بینندگان فیلم در کامنتی نوشته: پیشنهاد میکنم روبهروی دیوار بنشینید و نود دقیقه به دیوار نگاه کنید، اما این فیلم را نبینید.
این گفته مرا به خنده انداخت اما صادقانه بگویم منصفانه نیست و به اندازهای که ممکن است باور کنید، حقیقت ندارد. فیلم سطحی اما بامزه و سرگرم کننده است و چندباری هم شما را به مرز قهقهه میرساند. صحنههای زیبایی خواهید دید و ابداً متوجه گذر زمان نخواهید شد؛ فیلمی بسیار مناسب برای دیدن در آخر شب و قبل از یک خواب خوش شبانه!

من خلاصهی خیلی خلاصهای از فیلم را برایتان مینویسم. از آنجا که داستان فیلم بسیار تصویری و قابل دیدن در ذهن است متوجه حال و هوای فیلم و اینکه آیا آن را میخواهید ببینید یا نه، خواهید شد:
تصور کنید در یک سرقت برقآسا از ماشین حمل پول نقد، عضو بیدستوپای دزدان مورد خیانت شرکایش قرار میگیرد و برای تصرف سهمش از پولهای سرقت شده، با توطئهای جهت دستگیری به پلیس تقدیم میشود. نام او دِوون است. پنج سال در زندان میگذراند بدون آنکه همدستان خائن خود را لو دهد. در زندان به فراگیری هنرهای رزمی از قبیل کاراته و جودو میپردازد و با رفتار خوب باعث میشود تا آزادی مشروط شامل حالش شود. با این قرار که هر قدمی که برمیدارد زیر نظر پلیس باشد. برنامهی دوون این است که ابتدا سهمش را از پولهای مسروقه پس بگیرد، و سپس به دیدار نامزدش برود که در تمام این سالها نه او را دیده نه خبری از او شنیده است.
اما شرکای سابق قصد جانش را دارند. از سوی دیگر، نامزدش او را ترک کرده و اکنون با مرد دیگری ازدواج کرده و فرزندی دارد. و از همه مصیبتبارتر، ناخواسته وارد صحنهی قتل یکی از شرکای سابقش وارد میشود و براساس شواهد و قرائن، خود او قاتل به نظر میرسد. این نقطهی پایان آزادی مشروط اوست یا به تعبیری دیگر بدترین نقطهای در زندگی است که تاکنون در آن ایستاده. تمام دنیا علیه دوون دست به یکی کرده و گویا به زودی موفق به نابودی او خواهند شد.
حالا تصور کنید که تمام این ماجراهای دراماتیک و تراژیک در ژانر کمدی در حال اتفاق افتادن هستند!
دیگر بخش بهتر داستان را که در پردهی دوم و سوم فیلم روایت خواهند شد بازگو نمیکنم که اگر تمایل داشتید بدون لو رفته ماجرا به تماشا بنشینید. فقط چند کلمهای راجع به دو شخصیت اصلی فیلم بگویم که شیمی خوشایندی بینشان به وجود میآید.
ابتدا از دوون قهرمان اصلی فیلم میگویم و سپس از کیمبر، زنی که عشق را به زندگی او برمیگرداند.
آشکار است که دوون یک خلافکار مادرزاد نیست. او زادهی اشتباهات پرتعداد، تصمیمات غلط، و شرایط سخت محیط و زندگی خود است. در طول فیلم از یک سارق خیانتدیدهی زندانی که در آرزوی دیدار نامزدی است که بیآنکه بداند عشقش را از دست داده، به یک زندانی مجدد اما امیدوار به شروع دوبارهی زندگی پس از آزادی به عنوان کسی که عشقی تازه را به دست آورده، تحول مییابد. دوون در هر کدام از مراحل این سفر، آدمی است که به قول کیمبر، ممکن است در مدارک دادگاه آدم بدی باشد، اما در قلبش آدم خوبی است.
و اما دربارهی کیمبر که تناقض فیلم است. قدرت ذهنی و استحکام شخصیتی که او در لحظات بحرانی فیلم از خود نشان میدهد، به عنوان مثال چندبار نجات جان دوون از مرگ قطعی، به هیچ وجه همخوان با شرایط زندگی او نیست. انگار کیمبر مغز دوون است و دوون مشت کیمبر است. اما زن ناتوانی که اسیر شوهری بیعاطفه است و مورد سوءاستفادهی رئیس خود در محل کار قرار میگیرد و شغل سطح پایینی دارد، چطور میتواند در لحظات وقوع تهدیدهای مرگبار چنین سریع متوجه شود، نقشه بکشد، پیشبینی کند و در اجرا خلاقیت نشان دهد؟ اینها مهارتهایی هستند که نه تنها ذهن نیرومند و چالاک میخواهد بلکه با تمرینات بسیار در محیطهای خطرناک ساخته میشوند. چنین مهارتهایی را فقط یک حرفهای دارد. شاید اگر در سالهای آینده یک اسپینآف برای این فیلم ساخته شود و گذشتهی زندگی کیمبر آشکار شود این راز پنهان را درک کنیم.
بگذارید چند کلمهای هم راجع به فضای فیلم بگویم که به نظرم خیلی جالب درآمده است. این فیلم دربارهی تبهکاران و فرهنگ مخصوصشان در دنیای زیرزمینی خلافکاران و محلات جرمخیز لندن است. رئیس باندهای قدرتمند (یک لرد عضو مجلس اعیان انگلیس)، آدمکشهای حرفهای و مامور پلیس خاکستری خیلی با فضای فیلم جور شدهاند. در حقیقت این فیلم را میتوانید فقط برای دیدن فضایی که ساخته ببینید.
فراموش نکنید که این فیلم نمیخواهد شما را تغییر دهد یا با شما جروبحث فلسفی کند. هدفش صرفاً سرگرم کردن و ساختن شبی مفرح برای شماست. در نهایت، اگر این فیلم را دیدید و پسندید برای من آرزوی خوبی بفرستید. تا بعد.