قصه عشق پری را ز اهی بپرس
از خلوت اهی هرچه خواهی بپرس
هرچی بردی و گرفتی در این شادی
هر قصه که داری و شنفتی ز اهی بپرس
قصه ی عشق سرانجام خدا را
قصه ی درد فجیع بینوا را
از بی قافیه، اهی بپرس
دنیا بگذشت و گر ندیده عشقی ولی
قصه ی عشق بی انتها، هرچه خواهی بپرس
اینهمه عشق در شعرم ولیکن
نفرت از خودم دارم ،سری زن
میرود شعر دروغ بر سرراه
تا بسازد خیالی در برچاه
کوته و کوته مینویسم
هرچه دارم مابقی در سینه ریزم
در کویر غم نه دنبال رد پایم
نه میخورد بر سایه جای پایم
_نظری، تعریفی، تخریبی..خوشحال میشم:)
نننندگرهم ریزی نمانده بر سر رایم