
"قربان بودنت بروم"
امروز هم مثل روزهای قبل گذشت،اما نه چندان قبل ،شاید همین یک هفته ده روزپیش . کم کم عادت کرده ایم ،به همه چیز ،آدمیزاد است دیگر ،به همه چیز عادت میکند. اما تو نیستی ،یعنی فقط تو نیستی
مثل همیشه سعی میکنم کنترل کنم ،استرس ،شرایط ، ثبات خانه ،یا هرچیز دیگر را . هرچند گاهی تلاش بیهوده است ،اما آدمیزاد است دیگر،به همه چیز عادت میکند .
هنوز حال همه ما خوب است ،یعنی هنوز همه ما زنده ایم و تمام دغدغه های گذشته بی معنی شده است .هنوز چیزهای زیادی داریم که مراقبشان باشیم.
میدانی ، من فکرمیکنم انسان زمانی که چیزی برای ازدست دادن ندارد بیش از حدجسور میشود، حتی گاهی ترسناک .اما به همان نیز عادت میکند .آدمیزاد است دیگر،به همه چیز عادت میکند
اینگونه است که تحمل هرچیزی آسان تر میشود
"قربان بودنت بروم " ، تو از خودت بگو .بهتر شده ای ؟! هرچند میدانم توعادت نمیکنی ،تو عادت را تغییر میدهی و مطمئنم حالت خوب است ،یا شاید اینگونه خیالم راحت میشود.
بعدها،درجایی آرامتر، شاید بازهم گفتیم
از تکرار هر روز و تکرار وتکرار وتکرار
اولین شبی که الپرازولام خوردم را یادت هست ؟همان حس را دارم ،هذیان گو شده ام .میترسم عادت کنم ،به همه چیز . آه که آدمیزاد است دیگر ...
به قول فروغ:
"قربانت بروم. دارم مزخرف مینویسم. دارم حرفهای بیهوده مینویسم. دیگر تمام شد"
ایم