فکر میکردم اگر از تو حرف نزنم برای فراموش شدنت کافیست پس حرف نزدم و همه فکر کردند تمام شدهای
اما خیال باطلی بود و مرهم بی حاصلی بر غم نبودنت
زمان گذشت، خورشید پیرتر شد
ابرها کوچکتر شدند،
درختان افتاده تر و عصا به دست ایستاده بودند
گلها بی رمق نفس میکشیدند.
و پرندگان موسیقی دلگیری را برای نواختن انتخاب کرده بودند
و من فهمیدم نه
فراموش نمیشوی حتی به ثانیهای
که حتی اگر من هم سکوت کنم جهان نبودنت را فریاد میزند ...