حالم خوش نیست...

گاهی آدم حالش خوب نیست دیگه.

کاراش ردیف نیست، انگار یهو همه چی بهم میریزه. اولش اصلاً معلوم نیست بابت اشتباهاتیه که کرده و داره چوبش رو می‌خوره یا برای اینکه ظرفیتش زیاد بشه مجبوره یه سری سختی‌ها رو تحمل کنه.شاید ندونیم دلیل این اذیت شدن‌ها چیه ولی چندتا کار هست که می‌تونه کمی حال آدم رو خوب کنه.

گاهی صحبت با یه دوست یا یه آدم درست و حسابی

گاهی خوندن چند صفجه از یه کتاب

گاهی دیدن یه فیلم خوب

گاهی دیدن چهره‌ی یه نوزاد خوشمزه و خوردنی

گاهی رفتن به یه گوشه‌ای و سکوت و تمرکز و فکر کردن به کرده‌ها و نکرده‌ها

گاهی هم باید بگردیم ببینیم چی حالمون رو خوب می‌کنه. شاید نگرانی بابت کارهای عقب مونده داره اذیتمون می‌کنه و بهتر باشه بریم تو دل اون کاری که هی پشت گوش انداختیم و حالا مثل یه هیولا شده برامون و تا نریم به جنگش هیچ وقت نمی‌تونیم شکستش بدیم.

گاهی هم حتی یه شعر خوب، مثل غزلی از حافظ که غم‌ها رو بشوره ببره:


یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سِرّ غیب

باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور


حال دل‌تون خوش