ویرگول
ورودثبت نام
علی کمانی
علی کمانیبرخورد با مسائل درگیرکننده ذهن؛ از شریف رها شده و به دام تهران افتاده.
علی کمانی
علی کمانی
خواندن ۳ دقیقه·۲۵ روز پیش

تجزیه؟ فروپاشی؟ یا گذار و اصلاح؟

در تاریخ ایران مسئله‌ی اصلی، نفهمیدن سازوکار قدرت و توسعه بوده است. ما بارها با نیت‌های درست، تصمیم‌های غلط گرفته‌ایم و بعد، هزینه‌هایش را نسل‌به‌نسل پرداخته‌ایم. تاریخ ما زنجیره‌ای از سوء‌فهم‌هاست.

بعد سقوط قاجار، دولت مرکزی ضعیف بود. کشور عملاً تکه‌تکه، امنیت شکننده و تصمیم‌گیری‌ها وابسته. پاسخ به این وضعیت، تمرکز قدرت بود. پروژه‌ای برای «دولت‌سازی» آغاز شد: ارتش، راه‌آهن، ثبت احوال، دادگستری، آموزش. توسعه از بالا، خشن، آمرانه، اما مؤثر. این مسیر، هزینه اجتماعی داشت، اما یک چیز را ساخت: دولت مقتدر.

مسئله از جایی شروع شد که توسعه، جای خود را به سیاست نمادین داد.

ملی شدن نفت، یکی از همان نقاط عطف است. روایتی که سال‌هاست به ما گفته‌اند، ساده و اخلاقی است: «حق‌مان را پس گرفتیم». اما تاریخ، ساده نیست. آن تصمیم، بدون زیرساخت نهادی، بدون توان فروش، بدون سرمایه و بدون اجماع جهانی، کشور را وارد بحرانی کرد که نتیجه‌اش نه استقلال اقتصادی، بلکه انزوای پرهزینه بود. ما نه فقط درآمد را از دست دادیم، بلکه اعتماد را هم سوزاندیم. سرمایه از جایی که قواعدش ناگهان تغییر می‌کند، می‌رود.

در دهه‌های بعد، ایران وارد یکی از طلایی‌ترین دوره‌های اقتصادی تاریخ معاصر خود شد؛ رشد اقتصادی دورقمی، تورم تک رقمی، گسترش آموزش و بهداشت، شهرنشینی سریع، توسعه صنعتی و شکل‌گیری طبقه متوسط مدرن. اصلاحات ارضی، مشارکت سیاسی زنان، گسترش دانشگاه‌ها و زیرساخت‌ها، همه نشانه‌های حرکتی جدی به‌سوی توسعه بودند.

اما این مسیر، یک نقص بنیادین داشت؛ نقصی که خود را آرام و بی‌صدا، اما مهلک نشان داد؛ توسعه اقتصادی جلو رفت، اما توسعه سیاسی ایستاد.

از حوالی ۴۸ به بعد، با جهش درآمدهای نفتی، دولت به‌جای تکیه بر جامعه، به نفت تکیه کرد. اقتصاد داشت بزرگ می‌شد، اما نهادها عقب می‌ماندند. نهاد اگر می‌گوییم برای مثال نهاد گردش قدرت مدنظر است. تصمیم‌ها متمرکزتر شدند، نقد تحمل نشد، فضای فکری و سیاسی بسته‌تر شد. رشد، به‌جای اینکه محصول مشارکت باشد، تبدیل شد به پروژه‌ای از بالا؛ سریع و پرهزینه.

در ظاهر، همه‌چیز در حال پیشرفت بود؛ اما زیر پوست جامعه، شکاف‌ها بین حکومت و مردم، بین تکنوکرات‌ها و ساختار قدرت، بین جامعه‌ای که تغییر کرده بود و نظامی که اجازه گفت‌وگو نمی‌داد، عمیق می‌شدند.

نارضایتی لزوما فقر نبود؛ احساس بی‌صدایی بود. جامعه‌ای که تحصیل‌کرده‌تر شده بود، دیگر نمی‌خواست فقط مخاطب توسعه باشد؛ می‌خواست شریک در آن باشد. اما وقتی سیاست بسته می‌شود، نارضایتی راه عقلانی پیدا نمی‌کند؛ راه انفجاری پیدا می‌کند.

انقلاب، بیش از آنکه حاصل یک طرح روشن باشد، محصول انباشت نارضایتی و سوء‌تفاهم بود. دولت فرو ریخت، اما چیزی که جای آن آمد، دولت به معنای کلاسیک نبود. قدرت پراکنده شد؛ نهادهای موازی، دادگاه‌ها و مصادره‌های شتاب‌زده. مالکیت، که ستون هر اقتصاد سالم است، ناگهان پایمال شد. کارخانه، زمین، بانک، همه می‌توانستند با یک حکم، از معنا تهی شوند.

در این لحظه، یک خطای تاریخی دیگر رخ داد؛ تفکیک نشدن عدالت از انتقام.

به‌نام حمایت از محرومان، دارایی‌ها به نهادهایی واگذار شد که نه شفاف هستند، نه پاسخ‌گو. اقتصاد، به‌جای رقابت، به رانت خو گرفت. به‌جای قانون، رابطه اهمیت پیدا کرد. نتیجه‌اش نه عدالت بود، نه توسعه؛ اقتصادمان نه سرمایه‌داری‌ است نه کمونیستی؛ این تعاریف برایش زیادی است، اقتصادما هم اکنون اقتصاد رانتی است و نتایجش را در جامعه می‌توان دید.

خیلی‌ها امروز منتظر «حادثه بزرگ بعدی» هستند: تغییر، گذار، فروپاشی یا اصلاح، تجزیه یا جنگ داخلی؟ اما سؤال اصلی این نیست که چه چیزی فرو می‌ریزد؛ سؤال این است که چه چیزی جای آن می‌نشیند؟ اگر دوباره فکر کنیم با حذف افراد، مشکل حل می‌شود؛ اگر دوباره مالکیت را بی‌ارزش کنیم؛ اگر دوباره سیاست را جای اقتصاد بنشانیم؛ نتیجه فرق نخواهد کرد، حتی اگر شعارها عوض شوند.

تاریخ می‌گوید توسعه بدون نهاد، دوام ندارد؛ می‌گوید استقلال بدون تعامل، توهم است؛ می‌گوید قانون بدون عدالت، به سرکوب مشروعیت می‌بخشد.

تاریخ ایرانتاریخ معاصرتوسعه اقتصادیتوسعه سیاسیانقلاب
۱۳
۱۲
علی کمانی
علی کمانی
برخورد با مسائل درگیرکننده ذهن؛ از شریف رها شده و به دام تهران افتاده.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید