لیبی کشوری بود با نفت فراوان، نزدیکی جغرافیایی به اروپا، وسعت زیاد و جمعیت کم؛ سرزمینی متشکل از قبایل مختلف و از بیرون، یک هدف وسوسهکننده.
همین سرزمین، روزگاری زادگاه عمر مختار بود؛ نماد مقاومت علیه استعمار ایتالیا، «شیر صحرا». روایتِ غرور و ایستادگی در حافظهی جمعی جا داشت.
قدرت اما با یکی از سادهترین کودتاهای قرن بیستم دستبهدست شد. پادشاهی که متهم بود به فساد گسترده، بهویژه در وزارت نفت، و حمایت از اسرائیل که مردم عرب لیبی را خشمگین کرده بود، کنار رفت و قذافی آمد که وعدهی عدالت و استقلال میداد.
سالها بعد، رابطه با غرب به دشمنی آشکار رسید. تحریمها از ۱۹۸۲ شروع شد و لیبی در پروندههای متعدد تروریستی متهم شد؛ از تیراندازی به معترضان مقابل سفارت در انگلیس گرفته تا بمبگذاری در برلین و بمبگذاری در هواپیمای لاکربی. اقتصاد به نفت گره خورده زمین خورد و کشور کمکم منزوی شد و سیاست به حلقههای وفاداری که خبر بد را بالا نمیبردند.
بهار عربی که از چپ و راست لیبی رسید، ابتدا ژستهایی از «باز شدن فضا» دیده شد؛ آزادیهای محدود، آزادی چند زندانی. خانوادههایی که تازه فهمیده بودند عزیزانشان سالها پیش در زندان ابوسلیم کشته شدهاند، برای دادخواهی آمدند. پاسخ، بازداشت خانوادهها و وکلا بود. وکلا برای حمایت از همکارانشان به خیابان آمدند. آنها توسط قذافی تهدید شدند و بعد شروع کشتار.
وقتی خشونت از آستانهی تحمل عبور کرد، اعتراض به شورش تبدیل شد. بنغازی از کنترل خارج شد و «شورای ملی انقلاب» شکل گرفت. فرانسه زودتر از بقیه آن را به رسمیت شناخت. شورای امنیت سازمان ملل پرواز ممنوع اعلام کرد. جتهای ناتو (فرانسه و آمریکا) بر فراز شهرها ظاهر شدند. ارتش و گردانهای وفادار به قذافی در برابر مردم ایستادند. گزارشهایی از بیرون کشیدن اجساد از گورهای جمعی و سوزاندنشان منتشر شد.
خشونت، به اوج خودش رسید.
در همان روزها، ریزش در بالای هرم قدرت شروع شد؛ مقامهای دولتی و نظامی یکییکی جدا شدند. کاروانی که احتمال میدادند قذافی در آن باشد، توسط ناتو هدف قرار گرفت و او با چند نفر به لولههای آبی که برای پروژهای عمرانی کشیده شده بود پناه برد؛ شورشیها پیدایش کردند و خشم جمعی فوران کرد و صحنهای رقم خورد که هیچ جامعهای بعدش شبیه قبل نمیماند.
او تا آخرین روزها باور نداشت که ورق برگشته؛ چون سالها گزارشها پالایش میشد. سقوط دقیقاً از همان جایی شروع شد که تصور میکرد امنترین نقطهی قدرت است.
خشونت وقتی مهار نشود، حرمتها را هم میسوزاند. کار به جایی رسید که حتی قبر پدر و مادر و اجدادش را شکافتند و استخوانها را آتش زدند. اینها نشانهی پیروزی نبود، نشانهی شکستن مرزهای اخلاقی است.
بعد از دیکتاتور قرار بود شورای انتقالی پلی باشد از دیکتاتوری به آزادی اما زیر وزن واقعیتهای جامعه ترک برداشت. کشور عملاً تکهتکه شد. سلاح بیحسابوکتاب بین مردم دستبهدست میشد. هر شهر ساز خودش را میزد. لیبی دوپاره شد: غرب با طرابلس، شرق با نیروهایی که بعدها خودشان را «ارتش ملی» نامیدند. هر دو طرف مدعی نجات کشور بودند و هر دو برای بقا، حامی خارجی پیدا کردند.

سالها بعد، اوباما گفت بزرگترین خطای سیاست خارجیاش این بود که برای «بعد از سقوط» لیبی برنامهای نداشت؛ مداخله انجام شد، اما دولتسازی رها شد. ۲۰۲۱ تلاش دیگری برای دولت وحدت ملی صورت گرفت؛ آن هم در گردباد رقابتها گیر کرد و دوام نیاورد.
چند الگو که از دل این مسیر بیرون میآید و هر جامعهای اگر حواسش نباشد ممکن است تجربهشان کند:
وقتی قدرت از جامعه فاصله میگیرد و خبر بد به بالا نمیرسد، سقوط ناگهانی میشود و خشونت افسارگسیخته.
وقتی خشونت شروع میشود، دامنهاش خودبهخود بزرگ میشود و خیلی زود کنترل از دست همه خارج میشود.
وقتی نهادهای انتقالی بدون پشتوانهی اجتماعی و بدون انحصار مشروع خشونت شکل میگیرند، بهجای پل، به گره تبدیل میشوند.
وقتی سلاح به دست مردم میافتد و مرجع واحدی برای قانون وجود ندارد، هر شهر روایت خودش را «حق» میداند.
وقتی پای بازیگران خارجی به نزاع داخلی باز میشود، پایان بحران به تعویق میافتد و هزینهها چندبرابر میشود.
وقتی نفرت جمعی جای عدالت را میگیرد، جامعه سالها بعد هم زخم ترمیمنشده دارد.
خشونت اگر از یک حد بگذرد، دیگر ابزار «تغییر» نیست؛ موتور فروپاشی است. آخرش یک کشور قربانی میشود.
حکومت هرچقدر هم قدرتمند باشد، وقتی از جامعه جدا شود، دیر یا زود میریزد؛ و جامعه هرچقدر هم زخمی باشد، اگر به خشونت میدان بدهد، بازسازیاش سالها عقب میافتد و کینخواهی در جامعه رواج پیدا میکند.
این تغییرات ارزش از دست رفتن جان آدمها را ندارد.