ویرگول
ورودثبت نام
علیآرᓄـاלּ
علیآرᓄـاלּمبتلا به اعتیاد از نوع "خواندن، شنیدن، نوشتن و دیدن"
علیآرᓄـاלּ
علیآرᓄـاלּ
خواندن ۱ دقیقه·۲۴ روز پیش

دمِ اندوه، بازدمِ رنجش

روز و شب به هم دوخته‌اند،

تقویم و تاریخ مرزشان را گم کرده‌اند.

غم،

سلول به سلولِ تن رسوخ کرده

و جان به درد آمیخته است.

مرگ مضحک می‌نماید

و زندگی لعنتی،

مضحک‌تر.

از خود پرسیدم:

آستانه‌ی دردت کجاست، انسان؟

پس ظرفت کی پُر می‌شود؟

لبریز شدی؟

شکستی؟

آیا مرگ،

شاهزاده‌ای‌ست

سوار بر اسب سفید؟

راه خانه‌ام را نشانش دهید.

به من بگویید

دوستانم کجایند؟

وای… دشمنانم کجایند؟

دلم برای آنان بیشتر تنگ شده؛

لعنت بر من

که دوست‌داشتنی‌ترین‌ها را

دشمن می‌انگاشتم.

نفس

دمِ اندوه

بازدمِ رنجش

گرد سیاهی در هوا سنگینی می‌کند،

شبیه اندوهی‌ست

که راه خانه را یاد گرفته.

این‌بار صدایی نمی‌آید

اما دل بی‌دلیل می‌لرزد.

جوانی

ناتمام مانده،

بدون خداحافظی

به وقت رؤیا.

غم

هرگز فریاد نمی‌زند،

می‌نشیند

و آهسته

نور را از درون

می‌بلعد.

بعضی غم‌ها

گریه ندارند،

آدم را می‌نشانند

کنار خود

و نگاهش می‌کنند،

نگاه دق.

اسم‌ها

در گلو می‌چسبند،

یادها

در ذهن نشخوار می‌شوند

و صداها در باد می‌خزند.

آدم می‌ماند

و انزجار از خود

که نمی‌داند

برای سوگواری‌ست

یا ... .

و بدترینش این است

که دنیا

بی‌هیچ مکثی

ادامه دارد.

۱
۰
علیآرᓄـاלּ
علیآرᓄـاלּ
مبتلا به اعتیاد از نوع "خواندن، شنیدن، نوشتن و دیدن"
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید