
نام کتاب پدرو پارامو است، اما آنچه بیش از هر چیز روایت میشود، رنجی است که روستای کومالا از دیکتاتورش متحمل شده است. روستایی که دولوریتاس آن را چون بهشتی تصویر میکند و پیش از مرگش از فرزندش، خوآن پرسیادو، میخواهد به آنجا برود و پدرش، پدرو پارامو، را بیابد. اما خوآن، وقتی به کومالا میرسد، با جهنمی زمینی روبهرو میشود؛ جایی با گرمایی طاقتفرسا و سکوتی فراگیر. روستایی که هوسها و ارادهی پدرو پارامو آن را از مکانی برای زندگی به گورستان بدل کرده است.
نحوهی روایت داستان تکهتکه است؛ گویی صداهایی از ناکجا به گوش میرسند. هر صدا متعلق به کسی است که روزگاری در کومالا زندگی کرده. کمکم درمییابیم که روستا هیچ ساکن زندهای ندارد، اما ساکنانش همچنان چون اشباحی سرگردان، در این جهنمی که پدرو پارامو ساخته، گرفتارند. خوآن پرسیادو نیز زمانی به خود میآید که میفهمد او هم بخشی از همین صداها و اشباحی شده که در کومالا اسیرند. خواننده، هر صدا را میشنود و آن را چون تکهای از یک پازل بزرگ در ذهن نگه میدارد؛ تا جایی که قطعهها کامل میشوند و تصویر کلی داستان شکل میگیرد.
خوآن رولفو راهی متفاوت از بسیاری از نویسندگان آمریکای لاتین پیش میگیرد و از رئالیسم جادویی نه برای شگفتزده کردن خواننده، بلکه برای عادیسازی امر هولناک بهره میبرد. مردگان حرف میزنند، خاطرهها راه میروند و صداها از دل دیوارها میآیند، اما هیچکدام شبیه معجزه نیستند. این جهانی است که مرگ در آن آنقدر فراگیر شده که دیگر عجیب به نظر نمیرسد. جادوییبودن روایت در واقع نشانهی فروپاشی مرزهای عقلانی است؛ زمانی که زندگی آنقدر بیرحم شده که فقط اسطوره و وهم توان توضیحش را دارند.
پدرو پارامو دیکتاتوری است که کومالا را تصاحب میکند، قدرت سرکوب را به دست میگیرد و مالک تمام زمینها میشود. مردم، همگی، رعیت او هستند. وقتی کشیش از او میخواهد پسرش، میگل پارامو، را به خاک بسپارد، از طلب آمرزش برایش سر باز میزند. میگل که نماد عریان و بیپردهی ذات پدرو است و سیاست حفظ ظاهر را کنار گذاشته، به خواهرزادهی کشیش نیز تجاوز کرده است. اما هنگامی که خود پدرو نزد کشیش میرود، کشیش در برابر قدرت زر، با وجود نارضایتی درونیاش، همهچیز را به خدا واگذار میکند و چنان برای میگل طلب آمرزش میکند که گویی این خداست که پدرو و فرزندش را بیش از دیگر مردم کومالا دوست دارد.
در جایی دیگر، وقتی پدرو میشنود که انقلابیون در حال پیروزیاند، گماشتههایش را در میان آنها نفوذ میدهد. گروهها به جان هم میافتند، اما پدرو همواره پیروز است، زیرا افرادش مأمورند هرجا کفهی قدرت سنگینتر شد، به همان سو متمایل شوند و خود را فدای بازندگان نکنند. آنجا که این گماشتهها سرمایه یا نیروی کافی ندارند، پدرو نهتنها حمایتی از آنها نمیکند، بلکه غارت مردم عادی را به آنها توصیه میکند.
کومالا، در نهایت، به خواست و هوس پدرو به گورستانی از انسانهای زنده بدل میشود. جایی که پدرو عشق بیمارگونه و نامشروع خود، سوسانا سانخوان، را که در جنون فرو رفته، از دست میدهد و پس از مرگ او میل زندگی در وجودش خاموش میشود. آنگاه مردم را نفرین میکند، میگذارد زمینها از بیآبی بمیرند و ساکنان از گرسنگی نابود شوند. کومالا، که روزگاری در چشم روستاهای اطراف تکهای از بهشت بود، به جهنمی بدل میشود که پدرو پارامو اراده کرده است.