
من خاطرهبازی را دوست دارم. گاوخونی هم خاطرهبازی است؛ بیآنکه اصراری داشته باشد خودش را چیزی بیش از چند خاطرهی پراکنده جا بزند. اما همین که کتاب را به دست میگیری، یکنفس میخوانی و میخوانی تا ناگهان میبینی تمام شده. بعد با خودت میگویی: عجب کتابی. اما دقیقاً نمیدانی چرا. شاید ماجراهایش خیلی پرهیجاناند؟ نه. شاید پیرنگی پررنگولعاب دارد؟ باز هم نه. شخصیتپردازی عالی؟ بله، قطعاً. شخصیتپردازی داستان فوقالعاده است. اما بعید میدانم فقط همین دلیل دلبستگی باشد.
راستش حتی حالا که دارم این متن را مینویسم، هنوز نمیدانم چرا اینقدر مجذوب این کتابم. یکسری حدس زدهام، اما مطمئن نیستم. مینویسم و منتظر میمانم تو بروی کتاب را بخوانی و برگردی؛ آنوقت تو به من بگویی چهچیزی در این حدود صد صفحه، با فونت ۱۶ و صفحهبندی گلهگشاد، هست که آدم را اینطور کرخت و کیفور میکند.
بهنظر من، از همان جملهی اول، زبان داستان خودش را نشان میدهد. راوی اولشخص، از همان ابتدا اعلام میکند که متفاوت است. زبانش روان و ساده است؛ بیآنکه به وادی شاعرانگی بیفتد یا دچار زیادهگویی شود. کلمات را زیبا و گزیده کنار هم میچیند. هرچه جلوتر میروی، حس میکنی چیزی فراتر از خود زبان، بیآنکه دقیق بفهمی چیست، دارد رویت اثر میگذارد.
اگر بیشتر دقت کنی، از بیتفاوتی راوی متعجب میشوی. پدرش مرده، اما انگار چندان حوصلهی رفتن به زادگاهش، اصفهان، برای مراسم تدفین را ندارد. ازدواج میکند؛ شوقوذوقی در کار نیست. بعد از دو روز خسته میشود و باز هم چندان اهمیتی نمیدهد. از کتابفروشی اخراجش میکنند و کس دیگری را جایش میآورند برای کار، اما باز هم واکنش خاصی نمیبینی. انگار نه انگار. و عجیبتر اینکه تو هم از او بدت نمیآید؛ اتفاقاً دوستش داری. عجیب نیست؟
هرچه میخوانی، انگار خود راوی هم چندان حواسش به حرفهایش نیست. میگوید دارد داستان مینویسد؛ از روی خوابها، یا دقیقتر بگویم کابوسهایش. بعدتر میبینی ظاهراً هیچ ترتیب مشخصی هم در این خاطرهگویی موسوم به «داستان» وجود ندارد. تا اینکه ناگهان متوجه میشوی راوی ۲۴ سال دارد و کتاب هم ۲۴ فصل. وسط فصل هجدهم، بیمقدمه میگوید که با زنش رابطهی زناشویی ندارد. آنوقت میفهمی آنقدرها هم بیحواس نیست. میبینی برای افزایش حقوق چانه میزند؛ پس چندان هم بیخیال نیست. کمکم میفهمی باید به تمام حرفهایش با دقت گوش بدهی؛ شاید در هر جمله، بیش از آنچه به ظاهر میگوید، چیزی پنهان کرده باشد.
نگاه میکنی میبینی ترس اصلی راوی آب است و پدرش عاشق آب. انگار هر روز یا هر هفته با هم میروند زایندهرود: پدر شنا میکند و پسر فقط میایستد و تماشا میکند. مادر دوست ندارد که شوهرش یا آنطور که فکر میکند، بهترین خیاط اصفهان، که دیگر مشتری هم ندارد، مثل لختیها در رودخانه شنا کند. برای همین چیزی به او نمیگویند؛ میگویند رفتهاند حمام. راوی هم آخر سر فقط موهایش را خیس میکند تا مادر نفهمد.
میبینی داستان پر است از آب و رودخانه، شبادراری کودکانه، و یک شخصیت مهم دیگر: معلمی به نام گلچین؛ کسی که بیشتر از آنکه حرف بزند، صرفاً حضور دارد؛ شبیه یک سایهی یونگی، تجسم آن زندگیای که راوی دوست دارد اما هرگز زندگیاش نکرده، و همین حضور خاموش آزارش میدهد. گلچین اتفاقاً شناگر ماهری هم هست. کمکم به این فکر میافتی که شاید آب نمادی از زایش یا زنانگی باشد: پدر و معلمی که هر روز شنا میکنند، پدر هر روز یکجای رودخانه و گلچین جاهای مختلف را امتحان میکند. بعد راوی را میبینی که حتی وقتی زن میگیرد هم انگار کاری به او ندارد؛ در عوض میافتد دنبال دخترهای دیگر، با اینکه میداند کنفتش خواهند کرد. با این حال، باز هم «کنفت شدن» و نرسیدن را ترجیح میدهد به ترس شنا کردن، یا اگر بخواهی واضحتر بگویی، اخت شدن با یک زن.
از این زیرمتنها کم نیست. نقد و بررسی هم فراوان پیدا میشود؛ از تحلیلهای یونگی و فرویدی گرفته تا هزار خوانش دیگر. اما هرچقدر هم جعفر مدرسصادقی این عناصر را آگاهانه یا ناآگاهانه در متن گذاشته باشد، لذتی که از داستان میبری به این تحلیلها وابسته نیست. از من میپرسی پس چه چیزی تو را مسحور میکند؟ من هم نمیدانم. اگر تو فهمیدی، به من هم بگو.
راستی، فیلمی هم بهروز افخمی و علی معلم از گاوخونی ساختهاند. من بعد از خواندن رمان دیدمش و از دیدنش لذت بردم؛ اما راستش هر دیالوگی که گفته میشد، انگار داشتم دوباره کتاب را میخواندم. فیلم بیشتر شبیه یک کتاب صوتی بود با جلوههای بصری مرتبط. نمیگویم از نظر سینمایی بیارزش است ــ ابداً ــ حتماً پر است از نکاتی برای دیدن و فکر کردن. اما شاید اگر بدون خواندن کتاب سراغش بروی، کمی توی ذوقت بزند؛ چون اثری است متفاوت از جریان معمول سینما، و در عین حال نه آنقدر رادیکال که خرقعادتش شوکهکننده باشد.
همینها. بیش از این عرضی نیست.