
از این دنیای جنگ زده
به آغوش تو پناهنده می شوم
آوارگان را
پذیرایی؟
به دنیای چشمان تو کوچ می کنم
بی خانمان را
پذیرایی؟

خاموش شدم
تا صدای طبیعت
صدای باران را بشنوم
براستی اگر می شد
با خاموش شدن
به آرزوها رسید
حاضر بودم
برای داشتنت
همه ی عمر خاموش شوم
چون شمعی در باد
چون خورشیدی در پس ابر
راستی
دیدن چشم هایت
وقتی تنها صدایی که به گوش می رسد
ضربه های باران به شیشه ی پنجره است
چه لذتی دارد؟

دلم می خواهد بدانم
اگر روزی خواستم
در ازدحام زندگی
خود را از دیدگان همه
پنهان کنم
چه کسی
سراغم را میگیرد
از آخرین واژه هایی که نوشته ام...
18 آبان 1402
علی دادخواه
کوتاه نوشته های منتشر شده و نشده در کانال تلگرامی به آدرس :
@ALI_DADKHAh_sher