نفس میکشم
و هربار سینهام
در هر دم و باز دم
میسوزد
انگار آتش شوقی در آن
شعله میکشد
راستی
چرا این هوا
آلوده به عطر تو نیست؟
انگار بیخبر رفتهای
چون در نگاه پر حسرت من
پیراهنت
موهایت
دیگر
در باد نمیرقصند
تو در کدام خاطرهی این خیابان بارانی
فراموشم شدهای؟
کاش میشد
در آغوش تو
در آن اتمسفر عشق
تا به ابد
زندگی کرد
اما با این سرنوشت
که ما را از هم جدا کرده است
چه باید کرد؟
فرشتهی مرگ
در کمین است
وقتی میبیند
یاد تو
آرام آرام
از این خانه میرود
آیا روزی
این پرندهی آواره از وطن خویش
در غربت
خواهد مرد؟
۱۵ بهمن ۱۴۰۳