
زمان به راحتی از دستم سُر می خورد و روزها به سرعت سپری می شوند. گمان می کنم هر چه که به خواندن اهمیت می دهم به همان اندازه بایستی نوشتن را هم جدی بگیرم نه به این خاطر که قرار است با این کار اثر قابل تحسینی را خلق کرده باشم، فقط به این خاطر که یک گام دیگر به نبودن در این جهان نزدیک تر شده ام و آنچه که رفته را دیگر نمی توانم باز پس بگیرم.
بی شک سال های زیادی تباه شده اند بی آنکه بدانم در آن زمان های از دست رفته دقیقا به چه فعالیتی مشغول بوده ام و این ثروت را چگونه خرج کرده ام. آنچه که الان می فهمم را این گونه می توانم بگویم که انگار در خواب بوده ام و ناگهان و بدون هیچ توضیحی در سی و پنج سالگی از خواب بیدار شده ام.
گذشته آن قدر گنگ و نامفهوم است که گویی یک زندانی در تبعید بوده ام بی آنکه مرتکب جرمی شده باشم و دادگاه زندگی قبل از اینکه متولد بشوم، حکمش را در غیابم صادر کرده است و من هیچ نتوانسته ام از حق خود دفاع کنم و به ناچار به این سرنوشت تن داده ام.
اما دل زدگی ام از زندگی چنان زیاد است که هیچ چیز من را بر نمی انگیزاند و وقتی به پشت سر نگاه می کنم، بیشتر پی می برم که قبلا دست به کارهایی زده ام که الان حتی اندیشیدن به آنها باعث ملال و پوچی شدیدی در من می شود و احساس مرد صد ساله ای را دارم که از هرگونه ماجراجویی اجتناب می کند و می داند دیگر وقت رفتن است گو اینکه از همان بدو تولد هم می دانسته و حال دیگر زمان به انتهای خود رسیده است.
اما برای کسی که فاقد هیچ نام و نشانی است و حتی فرزندی هم ندارد و اگر هم داشت باز هیچ باعث افتخار آن کودک خود نبود و این رنج آور است که هیچ چیز از خود به جا نگذارد و اثرش پس از اینکه در خاک جای گرفت، از ذهن همگان پاک شود. و من مانند همه ی کسان دیگر می ترسم که ثمره ی عمر من هیچ باشد و کاش می شد بر این بی حوصلگی، این پوچی و این دلزدگی غلبه کرد و دست به کار شد و حداقل تاریخچه ای نوشت که در آن سرنوشت یک خانواده را شرح داد، شاید برای آن فرزندانی که از نسل والدینم باقی خواهند ماند، دانستن این که در گذشته، هر یک از اعضای آن خانواده ی اصلی چگونه زیسته اند جالب به نظر برسد، همان طور که من هم دوست داشتم که اجدادم این کار را انجام می دادند و آنگاه راحت تر می شد آغاز ماجرا را تصور کرد و فهمید از پس چه حوادثی عبور کرده ایم تا به لحظه ی اکنون برسیم و همچنین آیندگان هم از آن مطلع می شدند و این تاریخ و داستان هایش شاید به نسل های بعد کمک می کرد تا در ادامه ی زندگی شان، تصمیم های بهتری اتخاذ و نه به طور کامل ولی نسبتاً کمتر اشتباهات گذشتگان خود را تکرار کنند.
و من که هر بار می خواهم حداقل قسمت هایی از دوران زندگی خودم را تحریر کنم به یکباره دچار سردی و پوچی می شوم و روند این کار را مسخره می یابم و واقعیت زندگی آن قدر دلم را به هم می ریزد و آن قدر من را در چنگ خود می گیرد که می پندارم مسیری که در آن ناخواسته قرار گرفته ام، هیچ راه خروجی ندارد و نه اینکه تا الان نخواسته باشم یا تلاشی نکرده باشم تا در مسیری که استعداد درونی ام برای آن هست، قرار گیرم بلکه درست شبیه کسی می مانم که فقط دور خودش می چرخد و همه چیز بارها و بارها تا بی نهایت تکرار می شوند، این را وقتی بهتر درک می کنم که در کلاس های نظام مهندسی، از آنچه آن استاد پیر می گوید و هیچ هم کاربردی نیست، دلم آشوب می شود و با خود می گویم این کابوس چه وقت تمام می شود و من تا کی باید در چنین خوابی بیدار باشم.
چندی قبل کتاب دمیان را می خواندم که بسیار عجیب بود، از این نظر که به ناگهان من را پرت کرد به خاطرات مدرسه و تمام آن استرس ها و سختی های آن دوران را دوباره در من زنده شدند تا جایی که حالم بد می شد و نمی توانستم کتاب را بخوانم و می بایست صبر می کردم تا دوباره حالم بهتر شود هر چند می دانستم که با شروع دوباره ی کتاب، همه از نو شروع می شوند اما من می خواستم هر طور شده به این وحشت غلبه کنم و کتاب را تا به آخر بخوانم.
بعد متوجه شدم که من چه مسیر پر رنجی را از کودکی تا بزرگسالی طی کرده ام بی آنکه کسی از آن خبر داشته باشد و بخواهد کمک کند تا از آن خلاص شود و از همه بدتر اینکه چرا هیچ وقت نخواسته ام از کسی کمک بگیرم، از چه خجالت می کشیده ام یا از چه چیز واهمه داشتم و از طرفی این احتمال وجود دارد که در این بازه از عمر من، یاری دهنده ای وجود نداشته است و اکنون که به آن همه مصیبت می اندیشم، تمام وجودم می لرزد و بسیار افسوس می خورم که چه سال های نازنینی بر من حرام شد بدون اینکه مرتکب گناهی شده باشم یا مستحق چنین سرنوشت شومی باشم، نه تنها من بلکه تک تک اعضای این خانواده تجربه هایی دارند که شاید از بازگو کردن آن شرم داشته باشند گو این که خود هم چنین هستم و به راستی که انسان ها چقدر می توانند نسبت به خود، بی دفاع و بی اختیار باشند و آیا این درد آور نیست؟
و باید از که شکایت کرد؟ از مادری که جسمش زیر خاک پوسیده است یا پدری پیر که چون کودکی ناتوان از درک ساده ترین مسائل است و موی سپید و قامت خمیده اش نشان می دهد که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، هر چند که مدت ها پیش، همه ی فرزندانش را از دست داده اما چه فایده که دیگر دیر است برای جبران کردن که امری محال و همچنین فاقد هر گونه ارزش و معنا که آن محبتی که از ابتدا وجود نداشته است چطور می خواهد در انتها شکل بگیرد.
چه زنان و مردانی در گور خوابیده که هیچ وقت زندگی نکردند و حال در بستر خاک آرام گرفته اند بی آنکه لحظه ای طعم عشق، آرامش و دوستی را چشیده باشند و فکر می کنم اگر قبرهای چندین ساله ی آنها را باز کنید، خواهید دید تنها قلب آنهاست که تجزیه نشده و چون سنگی بر جای مانده است.
پس بنویسید نه برای شهرت و نه برای دیده شدن بلکه برای انتقال تجربه ها و داستان خود به نسل های بعد و کاش می توانستم بر سردی وجودم غلبه کنم و بی اعتنا به کار دنیا، روزها و شب ها به کار نوشتن مشغول می شدم و از اندک زمان باقی مانده بهره می جستم.
اول آذر 1402
روزی آفتابی اما کمی سرد و خالی از باران