ویرگول
ورودثبت نام
علی دادخواه
علی دادخواهنانوا هم جوش شیرین می زند...
علی دادخواه
علی دادخواه
خواندن ۸ دقیقه·۵ روز پیش

داستان توافق و صلح مصلحتی مزرعه‌دار مهربان با قصاب خون‌خوار



یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربان، هیچ کس نبود. در روزگاران نه چندان دور، مزرعه‌دار مهربانی بود که حیوانات مزرعه خیلی زیاد به او علاقه داشتند و می‌شود گفت او برای آنها تقریبا حکم خدا را داشت. علت محبوبیت مزرعه‌دار فقط در یک شعار بود، اینکه حیوانات هم حق زندگی دارند و اینگونه بود که او هیچ وقت حیوانی را به خاطر گوشتش به کشتارگاه نفرستاده بود.

یکی از عادت‌های مزرعه‌دار این بود که در طول روز، یک بار بعد از طلوع و یک بار قبل طلوع، تمام حیوانات مزرعه را جمع می‌کرد تا به مشکلات آنها رسیدگی کند و بعد از اینکه به حرف‌های آنها گوش می‌داد، با یک سخن‌رانی انگیزشی، همه را شیفته‌ی خود می‌کرد.

البته همیشه آدم خوب‌های داستان دشمنانی هم دارند و قهرمان ما نیز از این قاعده مستثنی نبود. بزرگ‌ترین خصم و کسی که هیچ وقت نگذاشته بود آب خوش از گلوی مزرعه‌دار پایین برود، تنها یک نفر بود و آن هم کسی نبود جز قصاب خون‌خوار که بزرگ‌ترین کشتارگاه را در آن منطقه داشت و از طریق فروش گوشت تازه، ثروت خوبی به هم زده بود. حیوانات مزرعه هم از وجود این دشمن خون‌خوار به خوبی اطلاع داشتند و می‌دانستند که اگر مزرعه‌دار از آنها محافظت نکند، به سرنوشت شومی دچار می‌شوند. البته یکی از شعارهای همیشگی مزرعه‌دار این بود که من تمام تلاشم را می‌کنم تا هیچ وقت دست قصاب به شما نرسد و برای همین هم چند سگ نگهبان را برای تامین امنیت به کار گرفته بود. اما از آن طرف قصاب هم بیکار ننشسته و همه‌اش در حال دسیسه چینی و طراحی نقشه‌های شومی بود تا به هر قیمتی که شده، مزرعه‌دار را وادار کند که دام خود را به او بفروشد. برای همین تصمیم گرفته بود با ایجاد ناامنی در مزرعه این تفکر را ایجاد کند که مزرعه‌دار از پس نگهداری حیوانات بر‌نمی‌آید و بهتر است برای جلوگیری از ضرر و زیان بیشتر در آینده، دام خود را به قصاب بفروشد. از این جهت با رهبر گرگ‌ها قراردادی بست و آنها ملزم شدند که برای از بین بردن امنیت مزرعه، به صورت شبانه روز تلاش کنند و حملات خود را بی وقفه انجام دهند.

مزرعه دار که تنها منبع درآمدش از فروش شیر، پشم و تخم‌مرغ بود و درآمد حاصل از آن ناچیز بود  و از طرفی چون بیشتر همسایگانش و مردم منطقه به علت دوستی با قصاب، روابط خود را با او کاهش داده بودند و کمتر از او خرید می‌کردند، همیشه در تامین هزینه‌های امنیت مزرعه در تنگا و مضیقه بود. بالاخره تعداد گرگ‌هایی که به گله حمله می‌کردند، چند برابر سگ‌های نگهبان بود و این طور نبود که این درگیری‌ها بدون تلفات نباشند. هرچند چون حیوانات به مزرعه‌دار ایمان داشتند، حاضر بودند در راه آرمان‌های او جان خود را فدا کنند.

این جنگ بین مزرعه‌دار و قصاب حالت فرسایشی به خود گرفته بود و تقریباً هیچ سودی را عاید قصاب نمی‌کرد. این وسط این گرگ‌ها بودند که با شبی‌خون زدن‌ها، گوشت تازه به دست می‌آوردند و از طرفی دیگر هم از قصاب به جای دستمزد، گوشت دریافت می‌کردند. وضع مزرعه‌دار هم تعریف چندانی نداشت، از یک طرف محصولات غیرگوشتی درآمد بالایی نداشت و از طرف دیگر به خاطر تحریم شدن از طرف قصاب، همان اندک درآمد به سختی به دستش می‌رسید و خب همین باعث می‌شد تا کم‌کم در اداره‌ی امور مزرعه با مشکلات زیادی مواجه شود از جمله اینکه میزان و کیفیت خوراک حیوانات هر روز کم‌تر می‌شد و از طرفی هم او برای تامین امنیت به سگ‌های بیشتری نیاز داشت که به خاطر هزینه‌های بالا نمی‌توانست تعداد سگ‌ها را بیشتر کند و حتی تحریم‌ها باعث شده بود فقط بتواند سگ‌هایی با نژاد ضعیف را خریداری کند. کم‌کم در بین حیوانات مزرعه به خاطر مشکلات و کمبود‌ها و این امنیت پوشالی، دو دستگی ایجاد شده بود، عده‌ای هنوز به آرمان‌های مزرعه‌دار وفادار بودند و اما عده‌ای، دیگر به رهبر مزرعه ایمان نداشتند و می‌گفتند که او صلاحیت مدیریت مزرعه را ندارد و اگر قرار باشد با همین فرمان پیش برود، یا از گرسنگی خواهیم مرد و یا به دست گرگ‌ها کشته خواهیم شد. اما مزرعه‌دار طبق عادت و روال همیشگی، هر روز برای حیوانات سخن‌رانی می‌کرد، حال آنکه می‌دانست که تعداد کسانی که در این سخنرانی شرکت می‌کنند، هر روز کم‌تر می‌شود اما هنوز معتقد بود که بهترین فرد برای رهبری حیوانات مزرعه است. کم‌کم صدای بعضی‌ها درآمد و حتی عده‌ای از حیوانات دست به اعتراض و شورش زدند تا آنجایی که مزرعه‌دار مجبور شد برای خاموش کردن اعتراضات از سگ‌های خود استفاده کند، سگ‌هایی که قرار بود امنیت را برای حیوانات مزرعه به ارمغان بیاورند، حال داشتند آنها را سرکوب می‌کردند. البته مزرعه‌دار می‌دانست تنها سرکوب جواب نمی‌دهد، پس از طرفداران خود خواست که هر شب در مزرعه آتش روشن کنند و به رقص و پای‌ کوبی بپردازند طوری که نشان دهند که همه چیز گل و بلبل است و مزرعه هیچ مشکلی ندارد. حیوانات داناتر می‌دانستند که مزرعه‌دار هیچ وقت نمی‌تواند حریف قصاب شود و اگر او تصمیم بگیرد امتیازهایی به قصاب بدهد که همان گوشت قربانی است، حداقل فایده‌اش این است که حیواناتی که قرار است در کشتارگاه کشته شوند، در مدت زمان زنده بودن‌شان، از خوراک، رفاه و زندگی خوبی برخوردار خواهند بود و دیگر هر شب به خاطر حمله‌ی گرگ‌ها با ترس و اضطراب نخواهند خوابید. اما مزرعه‌دار گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود و بر اعتقادات خود پافشاری می‌کرد و خب نتیجه‌اش این شد که حیوانات هر روز ضعیف‌تر می‌شدند و حتی بعضی‌ها به خاطر بیماری و گرسنگی، در رنج فراوان و در سکوت می‌مردند.

قصاب که از طریق گرگ‌ها و جاسوس‌هایش به شرایط و وضعیت مزرعه کاملا آگاه بود تصمیم جدیدی گرفت تا با کم‌ترین هزینه و بدون کمک گرفتن از گرگ‌ها، به اهداف شوم خود برسد. او می‌دانست که مزرعه‌دار آدم تنهایی است و از طرفی جاسوس‌ها به اطلاعش رسانده بودند که او وقتی در بازار راه می‌رود، زیادی به دخترها و زن‌های خوشگل نگاه می‌کند. از این جهت به نقطه ضعف مزرعه‌دار پی برد، پس تصمیم پلید خود را گرفت، او به سراغ یکی از زیباترین زن‌های شهر رفت و به ازای اینکه مزرعه‌دار را منخرف کند، با زن قرارداد بست.

یک روز که مزرعه‌دار که طبق معمول برای فروش محصولاتش به شهر می‌رفت، در راه زنی را دید که انگار درشکه‌اش خراب شده است، پس تصمیم گرفت به او کمک کند غافل از اینکه این دامی از طرف قصاب خون‌خوار است که می‌خواهد حیوانات مزرعه او را تصاحب کند. مزرعه‌دار که مردی با چهره معمولی و لباس‌های کهنه و مندرس بود، وقتی چشمش به صورت و اندام زیبا و فریبنده‌ی زن افتاد، خودش را برای لحظه‌ای گم کرد و نتوانست حرفی بزند و زبانش بند آمد. زن که دید طعمه در دام افتاده است خیالش راحت شد و کارش را شروع کرد.

از فردای آن روز مزرعه‌دار روال زندگی‌اش تغییر کرد، او مجبور بود برای اینکه بتواند لیاقت دوستی آن زن دلربا را داشته باشد، تغییرات اساسی در خود ایجاد کند. اول از همه نیاز به لباسی مناسب داشت تا لیاقت همنشینی با آن زن داشته باشد. پس از پس‌انداز خود که برای امور مزرعه آن را ذخیره کرده بود، مبلغی برداشت و به خیاطی رفت. این اولین هزینه‌ی او در راه هوا و حوس خود بود که به نظرش لیاقتش را داشت از این نظر که خود را آدم خوبی می‌دانست که برای حیوانات مزرعه زحمت فراوان می‌کشد. اما بعداً مجبور شد برای تامین هزینه‌هایی مثل رستوران، خرید کادو و مهمانی‌هایی که به همراه زن می‌رفت، مبالغ بیشتری را از پس‌انداز خود بردارد و این باعث شد که هم‌زمان هزینه‌هایی که باید خرج مزرعه بکند را کاهش دهد که در نتیجه بیشتر باعث نارضایتی حیوانات می‌شد. او مجبور بود برای راضی نگه داشتن حیوانات، بیشتر برای‌شان سخن‌رانی و آنها را به آینده امیدوار کند به همین خاطر بعضی شب‌ها خودش هم در کنار آتش با بقیه حیوانات به رقص و پاکوپی می‌پرداخت تا نشان دهد اوضاع روبراه است.

اما پس از مدتی کوتاه تمام پس‌انداز او تمام شد و از طرفی فروش محصولات مزرعه حتی کفاف خرج نصف روز او را هم نمی‌داد. در این بین زن دلربا هم او را بیشتر تحت فشار قرار می‌داد تا تن به خواسته‌های نا مشروعش بدهد. درست همین جا بود که قصاب نقشه‌ی اصلی‌اش را به اجرا گذاشت، این طور که از طریق یکی از همسایه‌های مزرعه‌دار، او را وسوسه کرد تا برای تامین بخشی از هزینه‌هایش، اقدام به فروش دام خود کند. مزرعه دار که این پیشنهاد را از مرد همسایه شنیده بود، ابتدا بسیار خشمگین شد اما بعد که دید برای نگه داشتن آن زن چاره‌ی دیگری ندارد، رفتارش نرم‌تر شد. پس باید راهی پیدا می‌کرد که بدون اینکه حیوانات مزرعه بویی ببرند، نیت خود را اجرایی کند. او بالاخره تصمیم گرفت تا برای حیوانات مزرعه سخنرانی کند و به آنها خبرهای خوبی بدهد. او در کمال شگفتی حیوانات، اعلام کرد که بالاخره بعد از سال‌ها مبارزه و جنگ با قصاب خون‌خوار، توانسته است او را شکست دهد و با او به صلح برسد. حال به جبران خسارت‌های وارده، قصاب قرار است مزرعه‌ی جدیدی با بهترین امکانات در اختیار او و حیواناتش قرار دهد و ما بزودی و آرام آرام به آنجا نقل مکان خواهیم کرد.

واکنش‌‌ها به این خبر مختلف بود، عده‌ای خوشحال شدند که بالاخره درهای خوشبختی به روی مزرعه باز شده و آنها به زودی طعم خوش زندگی را خواهند چشید، عده‌ای خشمگین شدند و حاضر نبودند با این دشمن خون‌خوار صلح کنند، عده‌ای به این توافق بدبین بودند و آن را نوعی حیله می‌پنداشتند و می‌گفتند یک جای کار می‌لنگد و در آخر عده‌ای که به نوعی بی‌حسی دچار شده بودند و برای‌شان صلح و جنگ فرقی نمی‌کرد.

مزرعه‌دار اعلام کرد که از فردا به صورت تدریجی، حیوانات را به مزرعه‌ی جدید منتقل خواهد کرد که البته ما می‌دانیم مقصد آنها همان کشتارگاه قصاب خواهد بود و در ادامه پول‌هایی که به جیب مزرعه‌دار سرازیر می‌شد که در نهایت سود اصلی به زن زیبا و قصاب می‌رسید.

در نهایت چه آنهایی که مخالف بودند و چه موافق، از مزرعه، چه به اختیار و چه به اجبار، به مقصد بهشت جدید بیرون رانده شدند و در نهایت سرهایشان در کشتارگاه از بدن‌شان جدا شد و گوشت‌شان به دست مصرف کننده‌ها رسید. این نتیجه‌ی صلح بین قصاب و مزرعه‌دار بود که نتیجه‌اش این شد که رهبر مزرعه برای همیشه دروغ را به جای واقعیت به خورد حیوانات بدهد تا بتواند به خوش‌گذرانی‌هایش برسد.

۲۶ خرداد ۱۴۰۵


صلحجنگرهبرتوافق
۲
۰
علی دادخواه
علی دادخواه
نانوا هم جوش شیرین می زند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید