ویرگول
ورودثبت نام
علی دادخواه
علی دادخواهنانوا هم جوش شیرین می زند...
علی دادخواه
علی دادخواه
خواندن ۵ دقیقه·۷ روز پیش

آیا باد برای همه یکسان برمی‌خیزد؟



آیا باد برای همه یکسان برمی‌خیزد؟

انیمیشن باد برمی‌خیزد را نمی‌دانم چند سال پیش به چشمم خورده بود و باز نمی‌دانم چه شد که هیچ وقت به سمتش کشیده نشدم و برخلاف آن، انیمیشن‌های معروف ژاپنی مثل شاهزاده مونونوکه، شهر اشباح و در نهایت قلعه‌ی متحرک هاول که آنها را چند بار دیده‌ام.

تا اینکه وقتی در قسمت فیلم‌های ژاپنی دنبال موردی برای نگاه کردن می‌گشتم(اغلب این کار را می‌کنم چون به سینمای ژاپن علاقه دارم) دوباره چشمم به این انیمه افتاد و کنجکاو شدم که آن را بالاخره بعد از سال‌ها ببینم. موضوع در مورد یک مهندس طراح هواپیما است که از کودکی به پرواز و خلبانی علاقه دارد و اما به دلیل مشکل بینایی، قید خلبانی را می‌زند و در نهایت طراحی هواپیماهای جنگی را برای تحصیلاتش انتخاب می‌کند و خب در ادامه درگیر عشق و زندگی زناشویی می‌شود که زیاد هم دوام نمی‌آورد.

دیدن این انیمه تاثیر زیادی بر من گذاشت و می‌شود گفت تا حدودی توانستم با آن همزاد پنداری کنم، از این جهت که در زندگی هم تجربه‌ی مهندسی را داشته‌ و هم اینکه در تجربه‌ی عشق ناکام مانده‌ام.

معمولا اگر چرخی در فضای مجازی بزنید، نقد‌های خوبی در مورد این جور انیمه‌ها پیدا خواهید کرد و من در این مطلب قصدم نقد کردن یا توضیح در مورد این انیمه نیست بلکه بیشتر می‌خواهم در مورد زندگی شخصی و اینکه چرا با شخصیت اصلی این فیلم همزادپنداری کرده‌ام بنویسم.

در این انیمه جیرو از کودکی غرق در رویای پرواز است، البته مشخص نیست که چگونه این علاقه در او شکل گرفته و کارگردان در این مورد حرفی نزده است، می‌شود گفت سعی شده خط داستان را اینگونه پیش ببرند که طبق یک روال همیشگی که هر آدمی ممکن است از بچگی رویایی را در سر داشته باشد و در نهایت در بزرگسالی آن را دنبال کند.

من در کودکی به اندازه‌ی شخصیت خودم بازیگوش و رویا پرداز بوده‌ام اما یادم نمی‌آید که مثلا در یک زمینه‌ی مشخصی علایق و رویایی داشته باشم. مسیر رشد من از کودکی تا بزرگسالی بیشتر تاثیر پذیر از عوامل بیرونی و جبر روزگار بود، یعنی این طور نبود که در خانواده‌ای باشم که به استعداد و علایق من اهمیت بدهند. در دهه شصت و در دوره‌ای فشرده که حکومت دستور به تولید مثل داده بود، بیشتر کمیت‌ مورد توجه بود تا کیفیت، انگار کشور می‌خواست از لحاظ جمعیت و نیروی کارگر و سرباز به استقلال برسد و همین تفکر در ذهن بیشتر خانواده‌های ایرانی دهه شصت نقش بسته بود. یعنی ازدواج کن، به ایدئولوژی حکومت گوش کن و درنهایت بچه تولید کن بی آنکه تشخیص دهی که آیا امکانات و شرایط برای تعداد زیادی فرزند محیا است یا خیر.

از موضوع اصلی دور نشویم. رویاها و علایق من هر چه بود زیر جبر زمانه دفن شد و من انگار در یک مسیر از قبل تعیین شده وارد دانشگاه مهندسی شدم و با اینکه از قبل هیچ پیش زمینه یا علاقه‌ای داشته باشم، در مسیر مهندسی گام برداشتم و در نهایت با تحمل سختی‌هایی نابجا و غیر ضروری، مدرک دانشگاهی‌ام را با نمرات نه چندان خوب دریافت کردم.

مهندس شدن من آن هم در رشته‌ی عمران هیچ خروجی مفیدی نداشت. معمولا شعار جامعه‌ی مهندسی این است که می‌گوید یا راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت و من در هیچ کدام از این دو مورد موفق نبوده‌ام. انگار مهندسی در خون و رگ‌های من وجود نداشت تا این حد که حتی در مهندسی زندگی هم نتوانسته چیزی طراحی و آن را بسازم تا در نهایت بتوانم به عنوان یک فرد مفید در جامعه حضور و یک زندگی استاندارد داشته باشم.

من به این خاطر که ایده‌آل گرا تربیت شده‌ام( مشکل اکثر دهه‌شصتی‌ها) همیشه دوست داشتم مثل شخصیت اصلی انیمه‌ی باد برمی‌خیزد، کار ایده‌آلی در زندگی‌ام انجام داده باشم. فکر می‌کنم یکی از بزرگ‌ترین مشکلات هم نسل‌های من این بود که فکر می‌کردند باید به هر طریقی موفق شد حتی در رشته‌ای که برای آن ساخته نشده و در آن سر سوزنی استعداد نداشتند، و این گونه بود که بهترین سال‌های زندگی من صرف کاری شد که اصلا به درد آن نمی‌خوردم و این گونه عمر من تباه شد. من می‌خواستم یک مهندس نابغه باشم، می‌خواستم سری در سرها داشته باشم و استعدادم را به رخ بکشم اما غافل از آن که راه رشد و نبوغ من چیزی جز مهندسی بود اما خب ما یاد گرفته بودیم که اشتباهی رویا پردازی کنیم و خود را در داستان غیر مرتبط با زندگی‌مان، قهرمان تصور کنیم.

یادم هست تا قبل از این که با این انیمه آشنا بشوم، چند سال قبل‌تر به طراحی هواپیمای جنگی علاقه‌مند شده بودم و عکس‌های جت‌های جنگی را با دقت و علاقه‌ی زیاد نگاه می‌کردم. البته به خاطر کمی پختگی و همچنین عبور از دوران درس و دانشگاه، می‌دانستم این فقط یک رویای گذراست که برای مدتی ذهنم را درگیر خود کرده است اما از طرفی دیگر عمیقاً دلم می‌خواست واقعاً توانایی یا استعدادش را داشتم که بتوانم یک هواپیمای جنگی طراحی کنم که در دنیا نظیرش وجود نداشته باشد.

حال که چند دهه از عمرم می‌گذرد، خوب می‌دانم که من فاقد استعداد مهندسی صنعتی هستم و یا در حالت خوش‌بیبینانه اگر هم استعدادی دارم، دیگر به آن علاقه ندارم و بیشتر دلم می‌خواهد در فکر و رویا یک طراح هواپیمای جنگی باشم تا در عمل.

ایده‌آل گرایی باعث می‌شود شما خودت را به خاطر استعدادهای نداشته‌ات سرزنش کنی. این ریشه در کودکی دارد وقتی که در درسی نمره نمی‌گرفتی و از همه جهت به تو حمله می‌شد و مجبور بودی به هر زحمتی که شده، خودت را با استعدادی خاص نشان دهی اما در نهایت شکست می‌خوردی و همین باعث می‌شد تا در بزرگسالی هیچ وقت از زندگی معمولیت رضایت نداشته باشی.

اما با گذشت زمان، ایده‌آل گرایی کمی رنگ خودش را از دست می‌دهد و می‌شود در زندگی کمی نفس کشید و راحت‌تر با جهان ارتباط برقرار کرد.

من هنوز هم رویای طراحی هواپیمای جنگی را در ذهن می‌پرورانم اما دیگر نسبت به آن سخت گیرانه فکر نمی‌کنم و بیشتر این علاقه را به چشم یک تفریح ذهنی نگاه می‌کنم و خود را بابت آن سرزنش نمی‌کنم.

۱۸ خرداد ۱۴۰۵


دهه شصتمهندسیاستعداد
۰
۰
علی دادخواه
علی دادخواه
نانوا هم جوش شیرین می زند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید