ویرگول
ورودثبت نام
بدون نقاب
بدون نقابوقتی نقاب از چهره می افتد:)
بدون نقاب
بدون نقاب
خواندن ۱ دقیقه·۱۶ روز پیش

خب گاهی نمیشه تحمل کرد:)

گاهی آدم خودشم نمیتونه تحمل کنه!

صداشو

چشاشو

حرفاشو

رفتارشو

کاراشو

نتیجشو

حس میکنم با حرفام به خونوادم صدمه میزنم...اذیتشون میکنم ناراحتشون میکنم!

مثل یه تیکه سنگم! و یه تیکه سنگ هیچ احساسی نداره!

به مهربونی خیلی بد واکنش میدم! بنظرم همیشه مهربونی دروغ بوده و هست!

از من همیشه به عنوان تیکه سنگ یاد شده...

تیکه سنگی که هیچی نمیفهمه!

ولی...حق با اوناس؟!

یادمه یبار توی اتاقم نشسته بودم میخواستم زندگی رو تموم کنم...اما نتونستم! یه لحظه! فقط یه لحظه!

صدای دوستمو توی سرم شنیدم..

اون صدام میزد و من...به نبودم فکر کردم...اون دلش تنگ میشد...

از اتاقم اومدم بیرون..بلافاصله زنگ زد و حالم رو پرسید:)

فرداش...خبر رسید...یکی از دوستام همون روزی که میخواستم زندگی رو تموم کنم خودش رو کشت! اون به جای من انجامش داد؟ الان من زندم و اون...

شاید نباید زنده باشم...

جایی برای نوشتن؟

باشه! هرچی تو ذهنمه رو مینویسم...

۱
۲
بدون نقاب
بدون نقاب
وقتی نقاب از چهره می افتد:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید