ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا
علیرضا«آیا بینش کم، از بیم شکمه؟»
علیرضا
علیرضا
خواندن ۳ دقیقه·۹ ماه پیش

بیدارم، بیزارم.

از هرچی بی داره خسته و بیزارم؛ بی بی‌زاری زار نمیزنم بی‌دلیل؛ ولی از بیداری و بیخوابی و بیکاری و تنهایی... صبر کن؛ این یکی تن داره؛ نکنه زنده ست؟ آره ظاهرا از منم زنده تره. قبل از من توی اتاقم بوده و بعد از منم خواهد بود؛ حالا چه از در رفته باشم بیرون و چه از قلاب لوستر. خستم از این که نصف شبا خاطرات میشن نبش قبر و صبحا بابایی هُلت میده زیر خطِ فقر. نه که مسئله پولش باشه؛ ولی پاش بیفته با یه هزاری عوضت میکنن و پونصد هم میدن روش برا بقیه پول. آهان راستی سی هزار تومن به فلانی بدهکارم و پنج هزار تومن به یکی دیگه و چند میلیونم به بابام؛ احتمالا واسه وجود داشتنم هم بهش بدهکارم؛ انگار نه انگار نمیخواستم زنده باشم. دیگه چه اهمیتی داره که قلبت به دوستات وصله وقتی اتصالت با چراغای مودم عین کرم شب تام پِر پِر میکنه و یه کم دیگه کش بیاد پَر پَر هم میزنه. نه که کسی جاش خالیه؛ این منم که از حمله های زندگی جا خالی میدم و خب بعد که پشت سرمو نگاه میکنم یکی بوده که دیگه نیست. یعنی جای کیه؟ جای تو و اون و اونهای دیگه. من که رفتم جام برای یکی دیگه خالی میشه؛ احتمالا عین راهزنا اتاقمو غارت میکنن، لپ‌تاپم میشه مال بابایی و گوشیم مال خواهری و لیوانم مال مامانی و کتابام... کسی اینجا کتاب نمیخونه؛ همه رو میریزن دور. کپک ها؟ هوم؛ اگه این روزا مُردم باید بگم کپک هایی که کشت کردم رو هم باهام دفن کنن. اما خب هنوز زنده ام. انگار از درون کپک زدم با همه ی اینها. پس تف تو خونه ای که واسه من چهار تا دیوار سرده که مانع گرمای بیرون میشه و توش قشنگ یخ میزنم تا مغز استخون. قبر جای راحت تری نیست؟ تنها هم نیستی؛ کرم ها و حشره ها؛ کپک ها هم هستن. شاید تنها میراثم همون کپک هایی باشه که کشت کردم و مطمئنم از تشکیل خانواده برای جهان سودمند تره؛ چون یه مشت کپک دل کسی رو نمیشکنن؛ غذا نمیخوان، بقیه رو رنج نمیدن و جبر زنده شدن و زندگی کردن و زیر بار زندگی له شدن رو به کسی که اصلا حتی اینو نمیخواد تحمیل نمیکنن. پول هم که؛ کی اهمیت میده؟ ولی با ماهی سه تومن حقوق و فرض فتوسنتز کردن 100 ماه دیگه میتونم یه پراید تخماتیک با قیمت الانش بخرم و 100 ماه دیگه با اون پول حتی نمیتونم کفن بخرم که تو قبرستون شون دفنم کنن. فکرشو بکن؛ برا اینکه تو قبرستون شون راهت بدن باید یه پارچه سفید با خودت ببری؛ و چندین میلیون پول؛ هرچیزی اصولی داره و اینا اصول زندگیه؛ اگه مشکلی داری میتونی غذای لاشخورا بشی. اما تو شهر لاشخور تر از آدما کسی نیست. اونا هم که معتقدن فقط غیبت کردن «خوردن گوشت برادر مُرده» شونه نه کباب خوردن تو مراسم خاکسپاری کسی که پشت سرش کلی کسشر بی اساس سرهم کردن؛ پس احتمالا به جای مرده شور خونه پات میرسه به قصابی و سرت میره موزه مردم شناسی. خانواده هم میرن موزه ی وظیفه شناسی احتمالا؛ که براشون ایستاده دست بزنن؛ چون همیشه به خاطر چیزایی که مقصرشون نبودی سرزنشت کردن و آزارت دادن. احتمالا اینکه دنیا جای خوبی نیست هم تقصیر منه. منم تنها کاری که میکنم اینه که تو دنیایی که صدای فریاد هام حتی از در و دیوار اتاقم بیرون نرفته؛ برا متن هام دنبال خواننده بگردم. شنونده های ساکتی که خودشون انتخاب میکنن مخاطب حرف هات باشن و واسه ی اخلاق گندت و غر غر هات و حال روحیت ولت نمیکنن و نمیذارنت برن، تهش می بینی یه عدد کم و زیاد شد؛ مثلا 28 تبدیل شد به 27 یا 324 تا شد 323 تا. هیچکدوم هم واسه خودت اینجا نیستن، منظورم اینه که؛ کی به خاطر خودت شعبده باز میره دیدن نمایش؛ همه برای خود نمایش جمع میشن. همونطور که هیچکس برای خود یه دلقک نمیره سیرک؛ چون دلقکِ بدبخت حقیر؛ خواسته یا ناخواسته یه دلقکه، اونا فقط میرن که سرگرم شن و بخندن؛ برای این کار دارن پول هزینه میکنن، و البته که اصلا هم مسئله پول نیست.

خودم کشیدمش؛ اسمش هم «طاقت بیار» عه؛ یا «دووم بیار»، یا «زنده بمون».
خودم کشیدمش؛ اسمش هم «طاقت بیار» عه؛ یا «دووم بیار»، یا «زنده بمون».
دلنوشته
۳۵
۱۸
علیرضا
علیرضا
«آیا بینش کم، از بیم شکمه؟»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید