حدود صد تا رُخ دارم نمیدونم کدومش ام

می خواهند به عقل خودمان شک کنیم. کار به جایی رسیده که گوگل کروم می گوید ویرگول خطرناک است و اجازه ورود نمی دهد. حق انتخاب را هم می گیرد و دارم با کیبورد سامسونگ تایپ می کنم! سامسونگ هم انگار از اختیار داری بدش نمی آید و نرم افزار ویرایشگر کد(Code editor) را خطرناک ارزیابی کرده و نیت کرده روزی حذفش کند. خیلی ممنون از خیرخواهی این عزیزان! به خیرخواهی دروغین چه نیازی دارم؟ چه وضعیتی ست که گیر گوگل ها و سامسونگ ها افتاده ایم، بماند! دنیا همین است.(باز هم نوشته ای بیهوده!)



اخیرا گاهی به سرم می زند هسته اتم های مغز خودم را بشکافم که ببینم آن داخل چه اتفاقی می افتد که هزاران چهره دارم. چهره های شخصیت. اما حس میکنم اگر قرار بود به این سادگی ساختار مغز را درک کنیم قطعا قابلیتی درونی برای آن طراحی می شد. پس با فکر کردن ساده نمی توان هسته ی سلول ها را شکافت و ساختارش را درک کرد. کسانی هم که مغزشان را به اندازه کافی غنی سازی کرده اند و دارند به لطف پرتو های آن از جهانِ علم عکس با "پرتو X" تهیه می کند، وای به روزی که ساختار افکار و مغز به طور کامل آشکار شود! همین دانشمند عزیز بعد از اینکه بفهمد این همه هوش سرشار به خاطر چند سلول و مسیر عصبی خاص بوده که اگر آنها نمی بود تلاش هایش برای دانشمند شدن بی فایده می بود، درون مغزش هسته ی این سلول های غنی شده ی اورانیوم شکافته می شود و ناگهان با صدای 《بوووم》 کلا هرچه علم به دست آورده را از دست می دهد! شاید همین دلیلی ست که ساختار شخصیت ها در مغز هنوز کامل کشف نشده وگرنه عده ای با تزریق یک ماده شیمیایی(!) ناگهان ۲۷۰ درجه تغییر می کردند. و اینگونه آغازاده ها(دقیقا با غ) پروفسور های رذالت می شدند به جای دکترای پزشکی دانشگاه دولتی کانادا!

خوشحالم نمیدانم چرا چندین چهره ی شخصیت دارم ولی خوشحال ترم که می دانم آنها وجود دارند. مجموع همه ی آنها من را تشکیل داده. چهره ی برجسته ی جدیدم فردی ست که 《نمیدانم》به پر استفاده ترین کلمه اش تبدیل شده.

حدود صد تا رُخ دارم، نمیدونم کدومش ام.《یاس》
حدود صد تا رُخ دارم، نمیدونم کدومش ام.《یاس》

وضعیت فعلی ام پر از نمیدانم هاست. نمیدانم چرا اینها را می نویسم! البته عذرمیخواهم که نوشته های‌تان را نمی خوانم♡. مدتی ست چیزی نمی خوانم و اگر هم بخوانم آن را درک نمیکنم.

شرایطم شبیه در سوگ خود بودن است همراه با چاشنی سردرگمی شدید. انگار نمیتوانم فرق خوب و بد را به درستی تشخیص دهم. جدیدا شَک بخش جدایی ناپذیری از من شده. البته نه شک به همه چیز! گاهی اوقات شک به خودم.

یک چهره ی متفاوتم در ویرگول قابل مشاهده است. فردی منطقی که وقتی پا به ویرگول گذاشت بعد از تست کردن انواع نوشته ها از حالِ خوب تا امیدبخش های پر از شعار و حرف های(مثلا)آموزنده به نوشتن دلنوشته رو آورد. با این حال هنوز هم حس میکنم اینها وقت خواننده را تباه میکند. سعی میکنم روی هدفی متمرکز باشم اما ناگهان از درون حس میکنم ساختمان محکم امیدم فرو ریخت! چون نه هدفی می بینم نه توانایی تمرکز. البته که هدف برای آینده دور دارم و اختلال تمرکز هم ندارم.

در کل من این کسی که در ویرگول دیده می شود نیستم، کسی که پیش دوستان یا خانواده هستم هم نیستم! مجموعه ی همه ی اینها ام اما امیدوارم درک کنم مجموعه ی چه چیز هایی هستم. شاید یک چهره ام به صورت قاتلی مخوف یا یک فرشته ی نجات در خواب باشد و البته که سر و صدا نمیکنم، مبادا از خواب ناز بیدار شود و این شخصیت با ترکیباتی شبیه به آش، عجیب تر شود.

دیروز عصر دوستم حرکتی خطرناک با دوچرخه ی گرامی اش اجرا کرد و بعد از آن جهش پرشکوه طوری به زمین خورد که سرش شکست و گردنش را هم چون درد می کند آتل بسته اند. داشتم فیلم می گرفتم؛ مهارت اش در دوچرخه سواری بی نظیر بود ولی حادثه خبر نمی کند. ناگهان جلوی چشمم زمین خورد و داد می زد:《زنگ بزن اورژانس! زود باش زنگ بزن!》

آنجا هم یک چهره ی دیگر از خودم دیدم، نمیدانستم برای کمک آوردن می توانم با این سرعت بدوم و از تهِ پارک تا سر خیابان بروم

همان لحظه با اورژانس تماس گرفتم:

+بفرمایید؟

×بله؟ صداتونو نمی شنوم

+شما زنگ زدی اورژانس آقا

×بله بله باد میاد صداتون درست نمیاد

+چه مشکلی پیش اومده؟

+دوستم با دوچرخه خورد زمین ظاهرا سرش شکسته و قسمتی از موهاش هم کنده شده. خونریزی شدید داره.

×کجا هستین؟ لطفا در کمال آرامش آدرس بده.

+چشم، آروم ام. آخر پارک جنگلی! راه ورود آمبولانس اینجا بسته س.

×کجا هست پارک جنگلی؟

+الان من گیج شدم خب..چطوری آدرس بدم؟(بریده بریده حرف زدم درحالی که گوشی دوستم دستم بود. داده بودم قفلو باز کنه و گوشی خونی شده بود)

×الان شما به اورژانس مشهد وصل شدی. کجایی شما؟

+من فریمان ام! جای میدون فرمانداری!(علامت تجعب برای لحن حرف زدنم)

×مشکلی نیست به همکاران فریمان خبر میدم شما هم سرشو با یک دستمال تمیز ببند و..

مردم جمع شده بودند ولی کسی کاری نکرد و فقط تاسف خوردند که 《وای ببین چه بلایی سرش اومده》 و فقط پاکبان های عزیز اونجا جارو رو زمین گذاشتند و جلو آمدند. دو پسر بچه هم قبول کردند همراه پاکبان ها مراقب دوچرخه ها باشند تا من تا سر خیابان بدوم. دویدم. نمیدانم با چه سرعتی ولی میدانم بعد از تمام شدنش نفسم بالا نمی آمد. هیچوقت فکرش را هم نمی کردم بتوانم شرایط این چنینی را مدیریت کنم، ولی توانستم.

این هم چهره ای دیگر، چقدر عجیب ایم ما انسان ها. مدت هاست آهنگ های یاس را گوش نکرده ام ولی خاک مزرعه ی ذهنم که شخم زده می شود گاهی اشعاری که حفظ بودم را به یاد می آورم. ادامه ی شعری که در عنوان آورده ام:

نامحسوس بد شدم، طوری که عادی شه روند ام
واسم مهم نبود حتی آتیش جهنم
واسه چاله های خودم چاه جدید کَندم
خیلی وقته تو زندون خودم وکیل بند ام

بله. دلنوشته را ترجیح می دهم. هر چیزی که به دستم می آید را می نویسم و عزیزانی در ویرگول آن را می خوانند و من را حمایت می کنند. جالب است که جناب دست‌انداز هم امروز من را دنبال کردند. مثل پسره بچه ای که یواشکی با پیچ گوشتی ماشین کنترلی اش را باز کرده و درونش را می بیند ذوق کردم.



وقتتان را گرفتم که بگویم خودم را درک نمیکنم، همین!

امیدوارم اگر برای دوستم دعا و آرزوی سلامتی می کنید در کامنت یک انقاد جزئی یا اساسی سازنده برای من اضافه کنید تا مسیر آینده ی ویرگولم جذاب و نوشته هایم دوست داشتنی شوند.