شرح حال، افکار و هدفِ آینده.

کمی شرح حال و نوشتن افکار

شاید اوایل یا اواسط بهتر می نوشتم، چون هدفم دیده شدن نبود. گذشت و شد چهار ماه. الان که به خودم اومدم دیدم دارم به بخش آمار و تعداد لایک ها وابستگی عاطفی پیدا میکنم!

بعد از خوندن این متن از آقای مصیبی و تعمیم دادن معیار های عمقی موسیقی به نوشتن، به این نتیجه رسیدم باید نوشته م آزاد باشه! شاید خنده دار یا مسخره به نظر برسه ولی اگه موقع نوشتن مدام ذهنم درگیر بازخوردی که میگیرم باشه؛ به خودم که مزه نمیده این نوشتن، مخاطب هم فوقش یک لایک بکنه و فقط یه نفره که مطمئنم همه ی نوشته هامو میخونه و حتی با ویس هم تحلیل شون میکنه. (مثال: پست سقوطی که به خاطر تو بود) اون شب یهو توی نیم ساعت یه نوشته ای تولید کردم که یادم نیست(!) و اومد گفت که علی تو وقتی ناراحتی می نویسی، الانم ناراحتی؟ و همین سوالش خوشحالم کرد. کسی که می نویسه حتی اگر هدفش تولید آثار باستانی یا یادگاری هم باشه، این کار رو میکنه تا در آینده خونده بشه. می نویسیم که خونده بشه، ولی کی بخونه؟ الان اینو فهمیدم که قرار نیست صرفا برای دلخوشی مخاطب بنویسم (هرچند الان مخاطبی ندارم) و کسی که دنبال دلخوشی باشه بالاخره با نوشته های یک نفرِ دیگه خو میگیره. مهم نی برام. شاید از این به بعد با احساس تر بنویسم، آزاد تر. نوشته هام رو از قید و بندِ حساسیت های بی مورد ام آزاد می کنم. چی شد اون شب؟ پست سقوط رو نوشتم و اعصابم آروم تر شد اما بعد که بازخوردی که توقع داشتم رو نگرفتم کمی تعجب کردم. راهکار مناسبی پیدا کردم: سطح توقعم رو پایین بیارم. اولین کامنت پست سقوط برام کافیه، حتی اگه پست رو منتشر هم نمی کردم پیش نویسش رو خونده بود. توی امتحان فیزیکمم سقوط کردم [خنده ی همراه با بیخیالی]

شب بخیر
شب بخیر

ولی بعد از این مدت میدونم که دیگه از جمعه ها متنفر نیستم! دوتا پست هم برای ابراز تنفر نوشتم و هیچکدوم در اصل ربطی به جمعه نداشت. حتی معتقدم احساسات به طور بالقوه مثبت یا منفی نیستند و به خاطر شرایطی که اون احساس توش شکل میگیره بارِ مثبت و منفی پیدا کردن وگرنه شاید نوعی کمک به کنار اومدن با شرایط پیش اومده باشن. تصور کن موقع ناراحتی میخندیدی و موقع خوشحالی گریه می کردی، به نظرت خنده لذت بخش تر بود یا گریه؟ چرا؟ جوابشو توی ذهنم دارم ولی اگه قرار بود عین معلما تدریس کنم که توی متن سوال نمی پرسیدم. شاید دارم دوباره تغییر میکنم. میانگرا بودن هم عجیبه، گاهی انقد بیرون ام که از درون کمبود پیدا میکنم و بعد برای جبرانش توی اقیانوس درونم غرق میشم. دیگه موقع آهنگ گوش کردن با "گوش های بقیه" اون آهنگ رو گوش نمیکنم و از اینکه بقیه بهم بگن سلیقه ت عجیبه ناراحت نمیشم. داشتم امینم گوش می کردم، بعدش رفتم تو فولدر اپیکور و الان هم دارم آهنگ "مستم از ..." با صدای آرمان گرشاسبی رو گوش میکنم که شعرش هم سروده ی آقای شفیعی کدکنیِ.

شعرش
شعرش

بعدش هم احتمالا آهنگ "مهم نی برام" رو گوش میکنم و اجازه میدم به بیوگرافی م بخندن. این نوشته ی آزاد مورد نظرم نیست، فقط یک مقدمه ست برای آینده م و مسیری که قراره برم. یک پروژه ی داستان کوتاه هم توی دست دارم که ببینم چی حاصل میشه و شما هم خواهید دید چیه.

ویرگول هم که این روزا پول دوست تر از همیشه شده و سیاستش شده این: تو پول بده منم نوشته هاتو فرو میکنم تو چشم یه نفر.

یه تصمیماتی هم برای خودم دارم که جداس از ویرگول، شاید بخوام نقاشی بکشم. سال هاست نقاشی نکشیدم. درس هامم که دارم می خونم. اوضاع خوب میشه :)

شب بخیر