
قرن هجدهم و نوزدهم، اوج درخشش هنر و اندیشه در اروپا بود. دورانی که بتهوون در موسیقی طوفان به پا کرده بود، بایرن و هاینه شعر میسرودند، و فلسفه با هگل بر تخت آکادمیک تکیه زده بود. درست در چنین فضایی، مردی پا به عرصه گذاشت که قرار بود طرز فکر ما درباره رنج، لذت و معنای زندگی را برای همیشه تغییر دهد: آرتور شوپنهاور.
در این نوشته، بر اساس فصل هفتم کتاب ارزشمند «تاریخ فلسفه» ویل دورانت، داستان زندگی و گوشههایی از عمیقترین اندیشههای شوپنهاور را مرور میکنیم. فیلسوفی که در زمان حیاتش نادیده گرفته شد، اما پس از مرگ، نامش بر تارک فلسفه جهان درخشید.
اگر به دنبال پاسخی برای این پرسش هستید که «چرا زندگی همواره با رنج آمیخته است؟» و «آیا میتوان از این رنج رهایی یافت؟»، این نوشته برای شماست.
شوپنهاور در نیمهٔ اول قرن نوزدهم زندگی میکرد. دوران شکوفایی هنرهای زیبا: شوبرت، شومان، شوپن (موسیقیدان) و بتهوون. در ادبیات، بایرن از انگلستان، دوموسه از فرانسه، هاینه از آلمان و لئوپاردی از ایتالیا. این فضا باعث شد شوپنهاور به فلسفهٔ هنر علاقهمند شود و بعدها موسیقی را برترین هنرها بداند.
اما از سوی دیگر، آتش انقلاب فرانسه خاموش شده بود. اروپا دچار «مردگی» و ناامیدی شده بود. مردم برای فرار از فقر و تسلی روح، دوباره به دین روی آوردند. طبقات بالای اجتماعی، باور خود را به جهانی زیبا و بیدرد از دست داده بودند. در چنین فضای خاکستری و بدبینانهای بود که آرتور شوپنهاور ظهور کرد تا فلسفهای متناسب با این درد مشترک بنویسد.
کودکی و خانواده
آرتور شوپنهاور در ۲۲ فوریه ۱۷۸۸ در شهر دانتسیگ آلمان (امروزه گدانسک لهستان) به دنیا آمد. پدرش بازرگانی محبوب، درستکار و ثروتمند بود. مادرش، یوهانا شوپنهاور، زنی باهوش و فرزانه بود که بعدها به یکی از نویسندگان مشهور منطقه تبدیل شد.
وقتی آرتور ۵ ساله بود، خانواده به هامبورگ مهاجرت کردند؛ زیرا دانتسیگ استقلال خود را از دست داده بود و تحت سلطه پروس، اقتصاد آزاد از بین رفته بود. این فضای تجاری و اقتصادی، بعدها در فلسفه شوپنهاور اثر گذاشت – هرچند خودش از تجارت متنفر بود.
در سال ۱۸۰۵، پدر شوپنهاور به دلایلی نامشخص (احتمالاً فشارهای تجاری) دست به خودکشی زد. این واقعه، ضربهای عمیق بر روحیه آرتور وارد کرد.
رابطه سرد با مادر
پس از مرگ پدر، آرتور با مادرش زندگی کرد. اما رابطهشان هرگز گرم نبود. مادر شوپنهاور از ازدواج با پدرش رضایت نداشت و ویل دورانت میگوید: «بعد از مرگ شوهر، نفس راحتی کشید». او به وایمار رفت و عاشق مرد دیگری شد. آرتور جوان، مانند هملت، به شدت با ازدواج مجدد مادر مخالفت کرد. از همان زمان، ارتباطشان سرد و سردتر شد و تنها نامههایی خشک و رسمی میان آنها رد و بدل میشد.
ویل دورانت معتقد است که بدبینی و زنستیزی شوپنهاور ریشه در همین رابطهٔ ناکام با مادر دارد. هرچند دلایل دیگری هم وجود دارد.
جوانی، جنگ و اولین کتابها
شوپنهاور برخلاف فضای ناسیونالیستی عصر خود، میهنپرستی چندانی نداشت. اما در سال ۱۸۱۳ اتفاق عجیبی افتاد: او اسلحه خرید تا داوطلبانه به جنگ با ناپلئون برود. اما سرانجام عقلش به او گفت که این کار را نکند و به یک روستا رفت تا تمام وقت خود را صرف نوشتن کتابی کند به نام «ریشهٔ چهارگان اصل دلیل کافی». بعد از آن، سالها روی اثر اصلی خود کار کرد: «جهان همچون اراده و تصور».
بیتوجهی جامعه و دشمنی با هگل
کتاب «جهان همچون اراده و تصور» در زمان انتشار، مورد استقبال قرار نگرفت. ویل دورانت دلیلش را چنین بیان میکند: «مردم آنقدر بدبخت بودند که حوصله خواندن کتابی در باب بدبختیهای خودشان را نداشتند». تا جایی که ۱۶ سال بعد، به شوپنهاور خبر دادند که بخش زیادی از نسخههای کتابش را به عنوان کاغذ باطله فروختهاند.
شوپنهاور تلاش کرد عقایدش را در دانشگاه تدریس کند. در سال ۱۸۲۲ به عنوان دانشیار دانشگاه برلین پذیرفته شد. او از روی عمد، کلاسهایش را در ساعتهایی گذاشت که هگل – فیلسوف غالب آن زمان – تدریس میکرد. اما نتیجه: کلاسهای شوپنهاور خالی ماند و کلاسهای هگل پر. شوپنهاور عصبی استعفا داد و بعدها هجویهای تند علیه هگل و فلسفهٔ دانشگاهی نوشت.
شهرت دیرهنگام
سرانجام، پس از سالها صبر، اروپای خسته از شکستهای انقلابهای ۱۸۴۸، آمادهٔ پذیرش فلسفهٔ بدبینانه شوپنهاور شد. از سراسر اروپا برایش نامه و تبریک میفرستادند. ریچارد واگنر (آهنگساز بزرگ) نسخهای از «حلقه نیبلونگ» را برای او فرستاد و در آن از فلسفهٔ موسیقی شوپنهاور تقدیر کرد. شوپنهاور هر روز بعد از غذا، ساعتها فلوت مینواخت. در سال ۱۸۵۸، تولد ۷۰ سالگیاش به یک رویداد بینالمللی تبدیل شد.
اما دیر شده بود. تنها دو سال بعد، در ۲۱ سپتامبر ۱۸۶۰، خدمتکارش او را پشت میز صبحانه، مرده پیدا کرد.
اگر از خواندن کانت و هگل خسته شدهاید و به دنبال فلسفهای روان، شیوا و قابل فهم هستید، شوپنهاور انتخاب مناسبی است. ویل دورانت میگوید: «وقتی کتاب «جهان همچون اراده و تصور» را باز میکنید، خیلی راحت میتوانید آن را بفهمید.» نه خبری از سنگینی کانت است، نه پیچیدگی اسپینوزا و نه تناقضهای هگل.
نقد مادیگرایی
شوپنهاور در بخش اول کتاب (جهان همچون تصور) به شدت به مادیگرایی حمله میکند. او میگوید: «اگر تا آخرین نقطه پیش برویم، در قلهٔ مادیگرایی مورد تمسخر خدایان المپیاد قرار میگیریم.» چون ما ماده را فقط از طریق ذهن و حواس درک میکنیم. پس نقطهٔ پایان، همان نقطهٔ آغاز مسئله است. مادیگرایی خام نمیتواند همه چیز را با فیزیک و شیمی توضیح دهد.
برای درک ماوراءالطبیعه، نباید از ماده شروع کنیم، بلکه باید از خودمان، از نفس خودمان شروع کنیم. اگر طبیعت ذهنی خود را بفهمیم، میتوانیم کلیات جهان خارج را هم درک کنیم.
اراده؛ جوهر جهان
شوپنهاور برخلاف فلاسفهٔ گذشته که انسان را «حیوان ناطق» مینامیدند، میگوید: حقیقت وجودی انسان «اراده» است، نه عقل. اراده یعنی خواهش، میل، اشتیاق. و این اراده نه فقط در انسان، بلکه در تمام طبیعت جاری است.
اما نکتهٔ دردناک اینجاست: اراده، ذاتاً رنجآور است. چون هر آرزویی که برآورده شود، دهها آرزوی برآوردهنشده باقی میماند. به قول خود شوپنهاور:
«طبیعت هر شخص پیمانهٔ رنج و دردی را که باید در زندگی تجربه کند، تعیین کرده است. این پیمانه نه هیچگاه خالی میشود و نه هیچگاه سرریز. وقتی یک اندوه از بین میرود، جایی برای اندوهی جدید باز میشود.»
پس زندگی همواره شر است. لذت فقط یک مفهوم منفی دارد: یعنی نبود رنج. به همین دلیل، انسان خردمند به دنبال لذت نیست، بلکه به دنبال رهایی از رنج است (همان حرف ارسطو در اپیزود سوم نومیژو).
نتیجه اخلاقی: فرار از رنج، نه طلب لذت
اگر حقیقت زندگی رنج است، پس ما نباید لذتطلب باشیم. باید کمترین رنج را تجربه کنیم. یعنی در هر تصمیم، به جای آن که بپرسیم «چه لذتی میبرد؟»، بپرسیم «چه رنجی کمتر است؟». این نگاه، شوپنهاور را به سمت زهد و انکار امیال سوق میدهد.
شوپنهاور هیچگاه ازدواج نکرد و رابطهٔ عاطفی موفقی نداشت. معروف است که در سالهای آخر عمر، زنی جوان را در قایقی بر روی رودخانه دید. از باغچهای گلی چید و با اکراه و بیحوصلگی به او تقدیم کرد. آن زن گل را نگرفت و دور انداخت. این اولین و آخرین احساس عاطفی شوپنهاور بود.
در مورد ازدواج، جمله معروفی دارد:
«اگر ازدواج کنیم، خوشبخت نخواهیم شد. اگر ازدواج نکنیم، هم خوشبخت نخواهیم شد. مثل جوجهتیغیهایی که برای فرار از سرما باید به هم بچسبند، اما تیغهایشان به بدن هم فرو میرود.»
او نسبت به زنان دیدگاهی بسیار منفی داشت. زنان را موجوداتی اسیر هوا و هوس میدانست و معتقد بود احترام به زنان در اروپا فقط مدیون مسیحیت و فرهنگ آلمانی است. ویل دورانت این بخش از فلسفه شوپنهاور را یکی از بزرگترین نقدهای وارد بر او میداند.
شوپنهاور معتقد بود نبوغ بالاترین شکل علم و دانش است، جایی که اراده و خواهش نفسانی به حداقل میرسد. نابغه میتواند اشیا را «چنان که هستند» ببیند، نه از دریچه امیال خود. اما نبوغ اغلب با گوشهنشینی و حتی جنون همراه است.
در میان هنرها، موسیقی را والاترین میداند. چون سایر هنرها، سایهها و تصورات اشیا را نشان میدهند، اما موسیقی خود اراده را مستقیماً بازنمایی میکند. موسیقی نسخهٔ روح انسان است. جالب اینجاست که خود شوپنهاور نوازندهٔ چیرهدست فلوت بود.
شوپنهاور مانند بسیاری از روشنفکران عصر خود، دل خوشی از دین نداشت و روحانیون مسیحی را سخت سرزنش میکرد. او دین را «فلسفهٔ عوام» مینامید. اما در سالهای پایانی عمر، به جنبههای زاهدانهٔ دین علاقه نشان داد. مثلاً میگفت: «روزه کفارهای است برای ضعیف ساختن هواهای نفسانی.» یا «عقیده به گناه نخستین، تصدیق اراده و سپس آشتی با نفی اراده است.»
هرگز با دین آشتی نکرد، اما به دلیل دشمن مشترک (مادهگرایی و نفسپرستی)، برخی آموزههای دینی را پذیرفت.
ویل دورانت در پایان فصل شوپنهاور، دو نقد اساسی به او وارد میکند:
1. زنستیزی و مردبرتربینی شوپنهاور غیرقابل دفاع است. هرچند شاید ریشه در رابطهٔ او با مادرش داشته باشد، اما نمیتوان آن را نادیده گرفت.
2. زهد و انکار لذت بیش از حد. آیا واقعاً لذت چیز بدی است؟ آیا زندگی فقط فرار از رنج است؟ شاید بتوان از زندگی لذت برد بدون آن که گرفتار رنج طاقتفرسا شد. ویل دورانت این پرسش را بیپاسخ میگذارد، تا خواننده خود قضاوت کند.
شوپنهاور در زمان حیاتش گمنام بود، اما امروز به عنوان یکی از تأثیرگذارترین فیلسوفان تاریخ شناخته میشود. فلسفهٔ او زمینهساز ظهور فریدریش نیچه، فروید (در مفهوم ناخودآگاه)، و بسیاری از هنرمندان و نویسندگان مدرن شد.
آثار اصلی او:
- جهان همچون اراده و تصور (کاملترین اثر)
- ریشهٔ چهارگان اصل دلیل کافی
- دربارهٔ اراده در طبیعت
- دو مسئله بنیادین اخلاق
اگر به دنبال فلسفهای هستید که صریح، صادقانه و بیپروایی درباره رنج و معنای زندگی سخن بگوید، شوپنهاور را از دست ندهید. هرچند بدبین است، اما همین بدبینی، نوعی آرامش به همراه میآورد: اینکه بدانی رنج، جزء جداییناپذیر زندگی است، شاید دیگر از آن فرار نکنی، بلکه یاد بگیری با آن کنار بیایی.
پ.ن. برای آشنایی بیشتر، خواندن کتاب «جهان همچون اراده و تصور» (با ترجمههای خوب موجود) و همچنین فصل هفتم «تاریخ فلسفه» ویل دورانت را به شدت توصیه میکنم.