ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا نظیری
علیرضا نظیریمن علیرضا نظیری‌ام. کنجکاوی، دلیل نوشتن و یادگیری من است. در ویرگول، از پسِ نگاه به تاریخ و فلسفه، آموخته‌ها و افکارم را با شما در میان می‌گذارم.
علیرضا نظیری
علیرضا نظیری
خواندن ۸ دقیقه·۲۱ روز پیش

سپنسر؛ فیلسوفی که از کانت بیزار بود و نظریه بقای اصلح را مطرح کرد


قرن هفدهم تا نوزدهم، نه تنها از نظر سیاسی و صنعتی، بلکه در سیر تکامل فلسفه و اندیشه بشری نیز دوره‌ای بی‌نظیر بود. در این میان، فیلسوفانی ظهور کردند که هیچ‌کدام به اندازه هربرت اسپنسر در تنوع موضوعی و جسارت فکری شگفت‌انگیز نبودند. کسی که بدون تحصیلات آکادمیک، بدون مطالعهٔ نظام‌مند فلسفه، و با اتکا به مشاهدات شخصی، یکی از تأثیرگذارترین دستگاه‌های فکری قرن نوزدهم را بنا نهاد.

در این نوشته، بر اساس فصل هشتم کتاب «تاریخ فلسفه» ویل دورانت، با زندگی پرماجرا، اصول اولیهٔ فلسفهٔ اسپنسر (ناشناختنی و تطور)، و کاربردهای آن در زیست‌شناسی، روانشناسی، جامعه‌شناسی و اخلاق آشنا می‌شویم. همچنین نقدهای ویل دورانت به این فلسفه و سرانجام افول شهرت اسپنسر را مرور خواهیم کرد.

اگر به دنبال درک ریشه‌های داروینیسم اجتماعی، نظریهٔ بقای اصلح، و پیوند علم و فلسفه در دوران انقلاب صنعتی هستید، این نوشته برای شماست.


۱. زمینهٔ تاریخی؛ عصری که فلسفه را به آزمایشگاه کشاند

فلسفهٔ کانت، با وجود آن که خود را مقدمه‌ای بر فلسفهٔ آینده می‌دانست، عملاً ضربه‌ای مهلک به متافیزیک سنتی وارد کرد. کانت نشان داد که عقل ناقص انسان نمی‌تواند به حقیقت نهایی اشیا دست یابد. این شکاکیت، ذهن اروپا را برای یک نسل مسموم کرد.

اما در چنین فضایی، نهضت تازه‌ای قد برافراشت: فلسفهٔ تحقیقی (Positive Philosophy). بنیان‌گذار این نهضت، آگوست کنت فرانسوی بود که معتقد بود بشر برای درک پدیده‌ها سه مرحله را پشت سر گذاشته: الهیات (تفسیر از طریق خدایان)، فلسفه (تفسیر با مفاهیم انتزاعی)، و علمی (تفسیر از طریق مشاهده و تجربه). کنت می‌گفت عصر ما، عصر علم است و فلسفه چیزی جز هماهنگی علوم نیست.

این نگاه با انقلاب صنعتی انگلستان و روحیهٔ عمل‌گرای انگلیسی‌ها به شدت سازگار افتاد. صنعت، ماشین، و مشاهدات تجربی حرف اول را می‌زدند. در چنین بستری، هربرت اسپنسر پا به عرصه گذاشت؛ فیلسوفی که می‌خواست تمام پدیده‌ها – از ستارگان تا اخلاق – را با یک اصل واحد توضیح دهد: تطور (تکامل).


۲. زندگی عجیب اسپنسر؛ فیلسوفی که کانت را نخواند

هربرت اسپنسر در سال ۱۸۲۰ در شهر داربی انگلستان متولد شد. خانوادهٔ او بر خلاف مذهب رسمی کشور، ارتداد گسترده‌ای داشتند. پدرش معلم مدارس خصوصی بود، مردی سخت‌گیر که هربرت را کودکی تنبل می‌دانست.

اسپنسر تا سیزده سالگی پیش پدرش بود تا این که نزد عمویش فرستاده شد. اما سه روز بعد، پیاده به خانه برگشت و سه سال در همان شهر ماند. این تنها تعلیم منظمی بود که در تمام عمرش دید. او هیچ‌گاه نتوانست یک کتاب علمی را تمام کند، هیچ تحصیلات دانشگاهی نداشت، و حتی از مطالعهٔ نظام‌مند فلسفه عاجز بود. با افتخار می‌گفت: «هیچ‌وقت قواعد زبان انگلیسی را یاد نگرفتم و نیازی هم به آن ندارم.»

تا سی سالگی چیزی از فلسفه نمی‌دانست. تصمیم گرفت کانت بخواند، اما وقتی دید کانت زمان و مکان را صور معرفت حسی می‌داند و برای آن‌ها وجود عینی قائل نیست، او را «کودن» خواند و کتاب را کنار گذاشت.

پس اندیشهٔ او از کجا شکل گرفت؟ ویل دورانت پاسخ می‌دهد: از مشاهدات شخصی و گفتگو با کارگران و طبقهٔ پایین جامعه. اسپنسر با قشر زحمتکش حشر و نشر داشت و افکارش به آن‌ها نزدیک بود.

تنوع شغلی بی‌نظیر

اسپنسر خودش در چهل سالگی نوشت: «تا کنون در زندگی من تنوع و پستی و بلندی فراوان رخ داده است.» او در بیست و سه سالگی به ساعت‌سازی علاقه داشت، در ۱۸۴۲ مقالات سیاسی نوشت، شش سال بعد مهندسی را رها کرد و مجلهٔ اکونومیست را منتشر ساخت. در سی سالگی کتاب «آمار اجتماعی» را نوشت (ناموفق). در ۱۸۵۲ نظریهٔ «نفوس» را مطرح کرد که در آن گفت: «مبارزه برای حیات منجر به بقای اصلح می‌شود» – دقیقاً چیزی شبیه نظریهٔ تکامل داروین، اما پیش از او. بعدها کتاب «اصول روانشناسی» (۱۸۵۵) و «رساله دربارهٔ تکامل قانون و علت آن» (۱۸۵۷) را منتشر کرد.

او فیلسوفی بود که هرگز در یک جا نمی‌ماند.


۳. اصول اولیه فلسفهٔ اسپنسر: ناشناختنی و تطور

اسپنسر تفکر را به دو بخش تقسیم می‌کند:

الف) ناشناختنی (The Unknowable)

منظور از ناشناختنی، خدا و امور فراطبیعی است. اسپنسر می‌گوید ما نمی‌توانیم چیزی را بدون منشأ تصور کنیم، و منشأ را به خدا نسبت می‌دهیم، اما سؤال بچه‌گانه و بی‌پاسخ این است: «خدا را چه کسی آفرید؟»

علت این ابهام در نسبیت تمام علوم نهفته است. فکر انسان فقط می‌تواند روابط بین پدیده‌ها را بسنجد، نه خود پدیده‌ها را در ذاتشان. ذهن ما فقط با ظواهر کار می‌کند و اگر بخواهیم به دنیای فرای ظواهر قدم بگذاریم، چیزی دستگیرمان نمی‌شود.

نتیجه این که علم و دین مکمل یکدیگرند. هر دو به یک واقعیت ناشناختنی اشاره دارند. اسپنسر می‌گوید: «همهٔ ادیان و علم، آغاز تمام فلسفه‌ها هستند.»

ب) تطور (Evolution – تکامل)

تعریف مشهور اسپنسر از تطور چنین است:

«تطور عبارت است از تجمع ماده همراه با تجزیهٔ حرکت، که به وسیلهٔ آن ماده از تشابه نامعین و منفصل به یک تنوع معین و متصل می‌رسد؛ در این ضمن حرکت به طور موازی تغییر شکل می‌دهد.»

این جملهٔ پیچیده یعنی چه؟ یعنی هر پدیده‌ای در جهان – از تولد یک ستاره تا شکل‌گیری یک دولت – از پراکندگی و بی‌نظمی به سمت یکپارچگی و نظم پیش می‌رود. مادهٔ پراکنده جمع می‌شود، حرکت اجزا کاهش می‌یابد، و ساختارهای پیچیده‌تر پدید می‌آیند.

اسپنسر این اصل را به همهٔ حوزه‌ها تعمیم داد.


۴. تطور در زیست‌شناسی (تطور زندگی)

در مقولهٔ زیست‌شناسی، اسپنسر معتقد بود حیات فرد در توافق روابط درونی با روابط بیرونی است. به زبان ساده: هر موجودی برای بقا باید با محیط خود سازگار شود. افزایش غذا و شرایط مساعد، توانایی تولید مثل را بالا می‌برد، نسل تداوم می‌یابد، و گونه گسترش پیدا می‌کند.

این همان چیزی است که بعدها داروین آن را «انتخاب طبیعی» نامید. ولی اسپنسر پیش از داروین، عبارت «بقای اصلح» (Survival of the Fittest) را ابداع کرد.


۵. تطور ذهن (روانشناسی)

در سال ۱۸۷۳، اسپنسر دو جلد کتاب «اصول روانشناسی» منتشر کرد. ویل دورانت این اثر را ضعیف‌ترین تألیف اسپنسر می‌داند. دلیل: فیلسوفی که وارد حیطهٔ تخصصی روانشناسی می‌شود، ناگزیر دچار نقص و اشتباه می‌گردد.

با این حال، اسپنسر در این کتاب به موضوعاتی مثل فرضیهٔ پیدایش اعصاب، ژنتیک، حافظه، تخیل و اراده پرداخته و همه را با نگاه تکاملی تحلیل کرده است.


۶. تطور در جامعه‌شناسی (قوی‌ترین بخش)

جامعه‌شناسی جایی است که اسپنسر محشر و معرکه عمل می‌کند. در سال ۱۸۷۳ کتاب «تحقیق جامعه‌شناسی» را با شور و هیجان نوشت. او در این کتاب به دین، دولت، اصول اجتماع، و تکامل فرهنگی پرداخت. حتی به مباحث اقتصادی و اخلاقی هم اشاره کرد.

اسپنسر جامعه را مانند یک موجود زنده می‌دانست که از اجزای به هم پیوسته تشکیل شده است. تطور در جامعه به معنی حرکت از جوامع ساده و همگن به جوامع پیچیده و ناهمگن است. این نگاه بعدها پایه‌گذار داروینیسم اجتماعی شد – هرچند خود اسپنسر با برخی تفاسیر خشن آن موافق نبود.


۷. اخلاق اسپنسر؛ زیست‌شناسی بنیاد اخلاق

اسپنسر سال ۱۸۹۲ کتاب «اصول اخلاق» را منتشر کرد و خودش گفت: «تمام کارهای پیشین من مقدمه‌ای برای رسیدن به اینجا بود.» او معتقد بود اخلاق نو را باید بر پایهٔ زیست‌شناسی بنا کرد. هر قانون اخلاقی که با اصول تنازع برای بقا و انتخاب طبیعی منطبق نباشد، یاوه است.

رفتار اخلاقی آن است که فرد یا گروه را به سمت وحدت و همبستگی سوق دهد. به قول خود اسپنسر:

«رفتار هنگامی اخلاقی است که فرد یا گروه را بهتر به تجمع و اتصال وادارد تا به هدف تنوع نائل آیند. اخلاق مثل هنر، وحدت در کثرت است. بالاترین فرد انسانی آن است که در نفس خویش وسیع‌ترین تنوع عقیده و کمال زندگی را وحدت بخشد.»

این جمله شاید ناقص، اما گویای کلیت اندیشهٔ اخلاقی اسپنسر است.


۸. نقدهای ویل دورانت بر اسپنسر

ویل دورانت در پایان فصل، دو نقد اساسی به اسپنسر وارد می‌کند:

الف) نقد بر اصل «ناشناختنی»

دورانت می‌گوید: اسپنسر «شناخت شگفت‌انگیزی از ناشناختنی‌ها ارائه می‌دهد». او با زبانی بسیار مطمئن از چیزهایی صحبت می‌کند که اساساً غیرقابل شناخت دانسته بود. این تناقض باعث سردرگمی خواننده می‌شود.

ب) نقد بر تعمیم تطور به جامعه و اخلاق

به اعتقاد دورانت، نمی‌توان جامعه را به موجودات زنده (مثل حشرات یا باکتری‌ها) تشبیه کرد. اصول زیست‌شناسی را نمی‌توان مستقیماً به اخلاق و جامعه‌شناسی تعمیم داد. اسپنسر در کتاب ۲۰۰۰ صفحه‌ای «اصول اخلاق» بارها و بارها «تطور» را با «موفقیت» یکی می‌بیند – این یک اشتباه فاحش است. تطور لزوماً به معنای بهتر شدن نیست؛ فقط به معنای تغییر است.


۹. اوج شهرت و افول ناگهانی

کتاب «اصول اولیه» اسپنسر او را ناگهان به بزرگ‌ترین فیلسوف زمانه‌اش تبدیل کرد. این کتاب به تمام زبان‌های اروپایی ترجمه شد. در سال ۱۸۶۹ در دانشگاه آکسفورد به عنوان منبع درسی تدریس می‌شد. چاپ گستردهٔ آثارش او را از نظر مالی بی‌نیاز کرد.

اما اسپنسر همچنان گوشه‌گیر بود. حتی وقتی تزار روسیه، الکساندر دوم، به انگلستان سفر کرد و از لرد داربی خواست بزرگان را دعوت کند، اسپنسر دعوت را نپذیرفت. کرسی‌های معتبر دانشگاهی را رد کرد.

اما با گسترش عقاید هگل در انگلستان، بساط فلسفهٔ تحقیقی برچیده شد. به همان سرعتی که اسپنسر معروف شده بود، شهرتش کمرنگ و ناپدید گردید. در پیری، چنان متعادل شد که در سال ۱۹۰۳ – آخرین سال حیاتش – تمام کارهای خود را بیهوده و اضافه دانست.


۱۰. جمع‌بندی؛ میراث اسپنسر

هربرت اسپنسر را نمی‌توان به سادگی کنار گذاشت. او اولین فیلسوفی بود که اصل تکامل را به تمام حوزه‌های دانش بشری تعمیم داد. واژهٔ «بقای اصلح» از اوست. او بدون هیچ تحصیلات آکادمیک، با تکیه بر مشاهده و تجربه، یکی از جامع‌ترین نظام‌های فلسفی قرن نوزدهم را ساخت.

بله، او اشتباهات بزرگ داشت: تعمیم‌های بی‌رویه، بی‌توجهی به پیچیدگی‌های جامعه و اخلاق، و گاه سخن گفتن از «ناشناختنی» چنان که گویی کاملاً شناخته شده است. اما نمی‌شود انکار کرد که او جرئت اندیشیدن را به اوج رساند.

شاید خودش در پایان عمر بهترین قضاوت را دربارهٔ خودش انجام داد: «همه چیز بیهوده بود.» اما آیا واقعاً بیهوده بود؟ فلسفهٔ تکامل او راه را برای نسل بعدی – از داروین تا نیچه – هموار کرد. و امروز، حتی اگر نام اسپنسر چندان بر سر زبان‌ها نباشد، بسیاری از مفاهیمی که او بنیان گذاشت، هنوز در اندیشهٔ مدرن جاری است.


پ.ن. اگر به دنبال درک عمیق‌تر اسپنسر هستید، کتاب «اصول اولیه» و «اصول اخلاق» او را بخوانید. اما پیش از آن، خواندن فصل هشتم «تاریخ فلسفه» ویل دورانت را توصیه می‌کنم.

ویل دورانتتکاملتاریخ فلسفه
۰
۰
علیرضا نظیری
علیرضا نظیری
من علیرضا نظیری‌ام. کنجکاوی، دلیل نوشتن و یادگیری من است. در ویرگول، از پسِ نگاه به تاریخ و فلسفه، آموخته‌ها و افکارم را با شما در میان می‌گذارم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید