
قرن نوزدهم با پیروزی علم، صنعت و ماتریالیسم به پایان رسید. به نظر میرسید دیگر همه چیز – از ذهن انسان تا جامعه و حتی اخلاق – را میتوان با قوانین فیزیک و شیمی توضیح داد. اما در آستانه قرن بیستم، انقلابی فکری علیه این نگاه مادیگرایانه شکل گرفت. فلاسفهای از گوشه و کنار اروپا به پاخاستند تا نشان دهند واقعیت چیزی بیش از ماده است: زمانِ زیسته، نیروی حیاتی، هژمونی فرهنگی و منطق زبان، همگی ابعادی از حقیقت هستند که در کالبدشکافی فیزیکی نمیگنجند.
در این نوشته، بر اساس فصل دهم کتاب «تاریخ فلسفه» ویل دورانت (ترجمه استاد عباس زریاب خوئی)، با مهمترین جریانهای فلسفی قرن بیستم آشنا میشویم: نقد ماتریالیسم، فلسفه زمان و حیات هنری برگسون، نظریه هژمونی آنتونیو گرامشی، فلسفه تحلیلی برتراند راسل، و جنبش پوزیتیویسم منطقی. همچنین نگاهی کوتاه به میراث فلاسفه مدرن (دکارت، اسپینوزا، نیچه) خواهیم انداخت.
اگر میخواهید بدانید چرا امروز از «مرگ متافیزیک» و «چرخش زبانی» در فلسفه صحبت میشود، این نوشته راهنمای شماست.
ماتریالیسم – که در قرن هجدهم و نوزدهم اوج گرفته بود – همه چیز را به ماده، حرکت و قانون طبیعی تقلیل میداد. اما در اواخر قرن نوزدهم و اوایل بیستم، فلاسفه بزرگی به نقد این جهانبینی پرداختند. آنها استدلال میکردند که زمان، آگاهی، اراده و فرهنگ را نمیتوان با متر و شمارش فیزیکی سنجید. این انقلاب فکری از فیزیک (نظریه نسبیت و مکانیک کوانتوم) تا روانشناسی (ناخودآگاه) و فلسفه (پدیدارشناسی و اگزیستانسیالیسم) گسترش یافت.
در قلب این جنبش، سه چهره اصلی قرار دارند: هنری برگسون (فیلسوف زمان و حیات)، آنتونیو گرامشی (نظریهپرداز هژمونی فرهنگی) و برتراند راسل (بنیانگذار فلسفه تحلیلی). هر یک از زاویهای متفاوت به ماتریالیسم تاختند.
برگسون معتقد بود علمی که تا آن زمان میشناختیم، زمان را به عنوان یک کمیت خطی و قابل اندازهگیری (ثانیه، دقیقه، ساعت) در نظر میگیرد. اما زمان واقعی – آنگونه که در جان ما جریان دارد – اصلاً این شکلی نیست. او دو نوع زمان را از هم جدا کرد:
زمان مکانیکی (زمان خارجی): زمان ساعت و فیزیک. قابل تقسیم، قابل پیشبینی، بیروح.
زمان درونی (النگ – لا دوره): زمان زیستشده، جریان پیوسته و سیال احساسات و خاطرات. این زمان را نمیتوان به واحدهای جداگانه تقسیم کرد؛ گذشته، حال و آینده در آن چنان در هم تنیدهاند که مرزشان محو میشود.
برگسون میگوید: «زمان واقعی، تغییر ناب است. هر لحظه، لحظهای منحصر به فرد و نوست که هرگز تکرار نمیشود.»
«النگ» مهمترین مفهوم فلسفه برگسون است. او با این واژه به ما یادآوری میشود که تجربه درونی ما از زمان، چیزی کیفی است نه کمی. وقتی غمگینیم، یک ساعت مانند یک قرن میگذرد؛ وقتی شادیم، یک روز مثل یک چشم برهم زدن. فیزیک این تفاوت را نمیبیند، اما فلسفه باید آن را ببیند.
برگسون به شدت مخالف این بود که زندگی را صرفاً به واکنشهای شیمیایی و فیزیکی فروبکاهیم. او معتقد بود موجودات زنده از یک نیروی درونی به نام «آنیمات» (روح حیاتی) برخوردارند که محرک رشد، تحول و خلاقیت است. این نیرو را نمیتوان با ابزارهای علمی اندازه گرفت؛ بلکه از جنس آفرینش مداوم است.
ایدههای برگسون نه تنها بر فلسفه، بلکه بر روانشناسی (تأکید بر تجربه ذهنی)، هنر و ادبیات نیز تأثیر گذاشت. نویسندگانی چون مارسل پروست (در جستجوی زمان ازدسترفته) و ویرجینیا وولف (جریان سیال ذهن) به وضوح از برگسون الهام گرفتهاند. او همچنین الهامبخش جنبش سوررئالیسم و هنر مدرن بود که به دنبال نمایش لایههای ناخودآگاه و غیرعقلانی ذهن بودند.
گرامشی، فیلسوف مارکسیست ایتالیایی، در زندان فاشیستی موسولینی نوشت و مفهومی را وارد فلسفه سیاسی کرد که امروز بیش از هر زمان دیگری کاربرد دارد: هژمونی فرهنگی.
از نظر گرامشی، طبقه حاکم نه تنها از طریق زور (نیروی پلیس و ارتش)، بلکه از طریق رضایت – یعنی پذیرش خودآگاه یا ناخودآگاه ارزشها و باورهای طبقه حاکم توسط تودهها – قدرت خود را حفظ میکند. رسانهها، آموزش، دین، هنر و حتی فلسفه، همگی ابزارهایی برای تولید و تثبیت این هژمونی هستند.
«طبقه حاکم نه تنها بر اقتصاد، بلکه بر اخلاق و جهانبینی جامعه نیز سیطره دارد.»
مارکس بر زیربنای اقتصادی و مبارزه طبقاتی تأکید داشت. گرامشی اما میگفت برای تغییر واقعی، ابتدا باید هژمونی فرهنگی طبقه حاکم را شکست. یعنی مردم باید از باورهایی که آنها را مطیع نگه میدارد (مثلاً «فقر تقدیر است» یا «آدمهای معمولی نباید در سیاست دخالت کنند») آگاه شوند و رها گردند.
امروزه مفهوم هژمونی گرامشی در تحلیل نقش رسانههای جمعی، تبلیغات سیاسی، سینما و شبکههای اجتماعی بسیار به کار میرود. هر جا که ایدئولوژی غالب چنان طبیعی جلوه کند که نقد آن ناممکن به نظر برسد، پای هژمونی فرهنگی در میان است.
(در این بخش، ویل دورانت به اختصار از آنتوانن کرچه – شاید اشاره به فیلسوف دیگری – نیز نام میبرد که دیدگاههایی مشابه گرامشی درباره مبارزه فرهنگی دارد.)
برتراند راسل (۱۸۷۲-۱۹۷۰)، فیلسوف، منطقدان، ریاضیدان و فعال صلحطلب انگلیسی، یکی از بنیانگذاران فلسفه تحلیلی و پوزیتیویسم منطقی است.
راسل به همراه آلفرد نورث وایتهد، کتاب عظیم «مبانی ریاضیات» (Principia Mathematica) را نوشت تا نشان دهد تمام ریاضیات را میتوان از اصول منطق استنتاج کرد. اگرچه این پروژه با پارادوکسهایی (مانند پارادوکس راسل) روبهرو شد، اما انقلابی در منطق و فلسفه علم ایجاد کرد.
راسل معتقد بود بسیاری از مشکلات فلسفی – حتی آنهایی که هزاران سال قدمت دارند – ناشی از ابهام و نادرستی زبان هستند. کار فیلسوف این است که گزارهها را با ابزار منطق تحلیل کند و اجزای ساده و نهایی آنها را بیابد. وقتی زبان شفاف شود، مسائل متافیزیکی خودبهخود حل میشوند یا به عنوان «شبهمسئله» کنار میروند.
راسل از یک واقعگرایی علمی دفاع میکرد: جهان مستقل از ذهن ما وجود دارد و وظیفه فلسفه و علم، کشف حقیقت آن جهان است. او بر خلاف ایدئالیستها (مثل هگل) معتقد بود تجربه حسی و استدلال منطقی دو پایه اصلی شناخت هستند.
پوزیتیویسم منطقی که در دهه ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ توسط انجمن وین (حلقه وین) و اندیشمندانی چون رودلف کارناب، کارل همپل و لودویگ ویتگنشتاین (دوره اول) توسعه یافت، رادیکالترین شکل نقد متافیزیک را ارائه داد.
اصل تحقیقپذیری (Verification Principle) : یک گزاره تنها زمانی معنا دارد (و علمی است) که بتوان آن را به طور تجربی آزمون کرد. گزارههای متافیزیکی (مانند «روح جاودان است» یا «خدا وجود دارد») نه درست و نه نادرست، بلکه بیمعنا هستند.
فلسفه به عنوان نقد زبان: فلسفه نباید نظریههای تازه درباره جهان بسازد، بلکه باید کارکرد دقیق زبان علمی و روزمره را روشن کند.
وحدت علم: همه علوم (از فیزیک تا روانشناسی) در نهایت به یک زبان فیزیکی قابل تقلیل هستند.
پوزیتیویسم منطقی نتوانست خود اصل تحقیقپذیری را به طور تجربی اثبات کند (این یک خودشکنی است).
بسیاری از حوزههای مهم انسانی (اخلاق، زیباییشناسی، دین) را بیمعنا خواند که خلاف شهود عمیق انسانها بود.
با ظهور فلسفه پساتحلیلی (کواین، پاتنم، رورتی) و همچنین فلسفه علم پوپر و کوهن، پوزیتیویسم منطقی از میانه قرن بیستم رو به افول نهاد. اما تأثیراتش در منطق، فلسفه علم و روششناسی تحقیق همچنان باقی است.
ویل دورانت در انتهای فصل، یادآوری میکند که فلاسفه مدرن – از دکارت تا نیچه – زیربنای همه این تحولات هستند:
دکارت (میاندیشم پس هستم) پایهگذار عقلگرایی و دوگانگی ذهن و بدن.
اسپینوزا با فلسفه وحدتگرای خود (خدا = طبیعت) بر هگل، مارکس و نیچه تأثیر گذاشت.
نیچه با نقد اخلاق مسیحی، اراده به قدرت و ابرانسان، راه را برای اگزیستانسیالیسم و پستمدرنیسم هموار کرد.
این فلاسفه بودند که مفاهیم عقلانیت، آزادی، فردیت و نقد سنت را به ارث قرن بیستم سپردند.
فلسفه قرن بیستم، پادزهر ماتریالیسم یکبعدی بود. برگسون به ما یادآوری کرد که زمان درونی ما با زمان ساعت فرق دارد. گرامشی گفت قدرت فقط در اسلحه خلاصه نمیشود؛ بلکه در باورها و فرهنگ تودهها جای دارد. راسل و پوزیتیویستهای منطقی به ما نشان دادند که زبان میتواند منبع توهمات فلسفی باشد و باید آن را جراحی کرد.
امروز، اگر از «پستحقیقت»، «هژمونی رسانهای»، «جریان سیال ذهن» یا «حذف متافیزیک» سخن میگوییم، بیآنکه بدانیم وامدار این حکمای اروپاییایم. خواندن تاریخ فلسفه قرن بیستم، نه یک فضل اضافی، بلکه یک ضرورت برای درک زمانه خودمان است.