
طلوع یک ستاره در آسمان فلسفه در تالار پرشکوه تاریخ اندیشه بشری، نام افلاطون (حدود ۴۲۸/۴۲۷ یا ۴۲۴/۴۲۳ – ۳۴۸/۳۴۷ پیش از میلاد) همچون نقطهای درخشان میدرخشد. او که از دل آتنِ دوران طلایی برخاست، نه تنها وارث سنت فلسفی پیشین خود، به ویژه استادش سقراط، بود، بلکه با تیزبینی و ژرفنگری خود، راه را برای فلسفههای نوینی گشود که تا به امروز الهامبخش اندیشمندان بوده است. افلاطون، فیلسوفی که هنر و فلسفه را در هم آمیخت و اندیشههایش چون دیوانگانهای شعرگونه، راه خود را به اعماق روح انسان باز کرد، دنیای metaphysics، الهیات، اخلاق، روانشناسی، سیاست و هنر را با نگاهی نو دگرگون ساخت. این پست، سفری است به دنیای افلاطون، از روزگار آتنِ در حال تحول تا شکلگیری مدینه فاضلهاش، با نگاهی عمیق به تأثیر شگرف او بر تفکر غرب.
بخش اول: بستر تاریخی و فرهنگی آتن؛ خاستگاه افلاطون برای درک عمیقتر افلاطون، باید به دوران پرآشوب و پر از تحولی نگریست که او در آن زیست. یونانِ آن دوران، چونان «استخوانبندی پنجهای که انگشتان خمیدهاش به سوی دریای مدیترانه دراز شده بود»، صحنه رقابتها و اتحادهای سرنوشتساز بود. در سالهای ۴۹۰-۴۷۰ پیش از میلاد، رقابت دیرینه میان دو دولتشهر قدرتمند، آتن و اسپارت، کنار گذاشته شد تا در برابر تهدید امپراتوری ایران که در پی گسترش نفوذ خود به یونان بود، متحد شوند. اسپارت، نیروی زمینی بیبدیل، و آتن، ناوگان دریایی قدرتمند خود را به میدان آوردند.
پس از پیروزی بر ایرانیان، اسپارت با خلع سلاح و مشکلات اقتصادی دست و پنجه نرم میکرد، اما آتن با زیرکی، کشتیهای جنگی خود را به ناوگانی تجاری تبدیل کرد و یکی از بزرگترین امپراتوریهای تجاری دوران باستان را بنا نهاد. این رونق اقتصادی، بستری مساعد برای شکوفایی علم و فرهنگ فراهم آورد. تجارت، موجبات پیشرفت ریاضیات را فراهم ساخت، دریانوردی، نجوم را به جلو راند و فراغت ناشی از ثروت و امنیت، زمینه را برای ظهور نخستین اندیشمندان و فیلسوفان فراهم کرد. این دوران، از نظر اقتصادی پررونق بود و همین امر، همراه با تلاش برای کسب ثروت، فلسفه و علم را به بار نشاند.
اما فلسفه در آن زمان، هنوز در پیِ «فلسفه طبیعت» بود و بیشتر بر جهان مادی و عناصر اولیه تمرکز داشت. نقطه عطف حقیقی در تفکر یونان، با ظهور سوفسطائیان رقم خورد. اینان، متفکرانی بودند که تمرکزشان را از جهان مادی به درون خود و طبیعتِ اندیشهشان معطوف ساختند. آنها با جسارت، هر عقیده و نهادی را به محکمه عقل میکشیدند و بدین ترتیب، روحیه پرسشگری و نقد را در جامعه تقویت کردند.
بخش دوم: سقراط؛ آینه تمامنمای خرد در آتن در این بستر فکری، هیچ چهرهای چون سقراط (حدود ۴۷۰-۳۹۹ پیش از میلاد) تأثیرگذار نبود. افلاطون، که زندگی و اندیشهاش را وقفِ درک و تبیین فلسفه سقراط کرد، خود نیز بخشی از میراث اوست. کتاب «تاریخ فلسفه» اثر ویلدورانت، ابتدا به توصیف ظاهری سقراط میپردازد، توصیفی که بر اساس مجسمههای باقیمانده شکل گرفته است. تصویری که ارائه میشود، از سقراطِ «زشت» سخن میگوید: سری طاس، صورتی پهن، گردنی کوتاه، چشمانی فرورفته و بیحرکت، و بینی بزرگ که روزنههایش مشخص است. اما این ظاهر زمخت، پوششی بود بر روحی متواضع و ملایم که او را «استاد گرامی و محبوب جوانان آتن» ساخته بود.
سقراط، با لباسی مندرس، در میادین عمومی شهر میگشت و جوانان اندیشمند را پیرامون خود جمع میکرد. در میان شاگردان او، نامهای بزرگی چون افلاطون، آلکیبیادس، و آنتیستنس (که فقر استاد را میستود) دیده میشد. این محفلهای بحث و جدل، فضایی برای تحلیل دموکراسی آتن، اخلاق، و سیاست بود.
نکته مهم این است که سقراط خود اثری مکتوب از خود برجای نگذاشت. دانش ما از او، عمدتاً از طریق نوشتههای افلاطون و تا حدی گزنفون به دست ما رسیده است. این فقدانِ مکتوبات، بر اهمیتِ «روش سقراطی» تأکید میکند؛ روشی مبتنی بر پرسش و دیالوگ. سقراط با طرح سوالاتی ظاهراً ساده، به عمق اندیشههای مخاطبش نفوذ میکرد و او را به سوی خودشناسی و اعتراف به نادانی رهنمون میساخت: «تنها چیزی که میدانم این است که هیچ نمیدانم.» این اعتراف، اولین گام برای رسیدن به دانش واقعی بود.
سقراط، برخلاف فیلسوفان طبیعتگرا، تمرکز خود را بر انسان و شناختِ «روح انسانی» و «فضیلت» گذاشت. او معتقد بود که جهل، ریشه تمام بدیهاست و دانش، فضیلتِ مطلق. «کسی که خیر را بشناسد، محال است که دست به اعمال شر بزند.» این تمرکز بر اخلاق فردی و اهمیت خودشناسی، سنگ بنای فلسفه غرب شد.
زندگی سقراط با محکمه و اعدام او پایان یافت. اتهام «بیدینی» و «فاسد کردن جوانان»، در واقع، نتیجه مستقیم روش پرسشگرانه و چالشی او بود. سقراط با پذیرش حکم مرگ، نمادی از استقامت در راه حقیقت و اندیشه شد. او به ما آموخت که هیچ اندیشهای نباید از نقادی مصون بماند.
بخش سوم: افلاطون؛ مسیرِ تحول و بلوغ فکری برخورد با سقراط، نقطه عطفی در زندگی افلاطون بود. او که از خانوادهای ثروتمند و ممتاز برخاسته بود، با نبوغ فکری و اندام ورزیدهاش (که احتمالاً لقب «افلاطون» به دلیل شانههای پهنش به او داده شده)، جذابیت خاصی داشت. او از یونانی بودن، آزاد بودن، و مرد بودن (با در نظر گرفتن جایگاه کمرنگ زنان در آن دوران) و مهمتر از همه، از تولد در دوران سقراط، سپاسگزار بود.
پس از مرگ غمانگیز سقراط در سال ۳۹۹ پیش از میلاد، افلاطون که ۲۸ سال داشت، عمیقاً متأثر شد. این تجربه تلخ، باور او را به دموکراسی آتن متزلزل کرد و او را به سوی اندیشه «حکومت خردمندترین مردمان» سوق داد. به دلیل خطر جانی، افلاطون آتن را ترک کرد و سفری ۱۲ ساله را آغاز نمود. برخی مورخان معتقدند او به مصر سفر کرد و از نظام حکومتی روحانیون و اقتدار آنان تحت تأثیر قرار گرفت. سپس به سیسیل و ایتالیا رفت و در مکتب فیثاغورسیان، با اندیشه وقفِ مردان برای دانشِ حکومتداری آشنا شد.
پس از این سفرهای پربار، افلاطون در سال ۳۸۷ پیش از میلاد به آتن بازگشت. او که اکنون ۴۰ ساله بود، در اثر تجربههای گوناگون، به بلوغ عقلی رسیده بود. بازگشت او به آتن، آغاز شکوفایی دوران طلایی فلسفه بود. او آثارش را نه به صورت خشک و انتزاعی، بلکه با آمیزهای از شعر، فلسفه، هنر و دانش نگاشت، به گونهای که برای مخاطب جذاب و قابل فهم باشد.
با وجود این، افلاطون در خود متناقض بود. او شاعران و اسطورهها را نقد میکرد، اما خود به شمار شاعران پیوست و صدها اسطوره به مجموعه اساطیر افزود. جملات او، گاه مانند «لغزنده» بود، اما شگفتی مکالمات او، آن را به یکی از گرانبهاترین گنجینههای جهان بدل کرده است. مهمترین اثر او، «جمهوریت»، شاهکاری است که تمام ابعاد فلسفی او را در بر میگیرد.
بخش چهارم: «جمهوریت»؛ آرمانشهر افلاطونی «جمهوریت» تنها یک کتاب نیست، بلکه دنیایی است که افلاطون در آن به بیان جامع اندیشههایش پرداخته است. در این اثر، به نظریات او در باب فراطبیعت، خداشناسی، اخلاق، روانشناسی، تربیت، سیاست و هنر پرداخته میشود. حتی مباحثی چون کمونیسم، سوسیالیسم، حقوق زنان، و بازگشت به طبیعت، که گویی رنگ و بوی زمانه ما را دارند، در آن یافت میشود. امرسون، فیلسوف آمریکایی، در وصف اهمیت افلاطون گفته است: «فلسفه مساوی است با افلاطون، و افلاطون مساوی است با فلسفه.»
۱. فلسفه اخلاق: جستجوی عدالت بخش قابل توجهی از «جمهوریت»، به مباحثات اخلاقی اختصاص دارد. سقراط (که در اینجا نماینده افلاطون است) در خانهای با حضور شخصیتهایی چون کفالوس، برادران افلاطون، و تراسیماخوس، به بحث درباره «عدالت» میپردازد. تراسیماخوس، عدالت را «منافع قویتر» تعریف میکند و معتقد است که ضعفا، از ترس ناتوانی خود، به برابری و عدالت قناعت میکنند. او ستم را فضیلتِ برتر میداند.
افلاطون، از طریق سقراط، این دیدگاه را رد میکند و عدالت را نه اخلاق «ناتوانان»، بلکه فضیلتی برتر میداند که دلیری و هوش، ارکان آن هستند. او معتقد است که عدالت، صرفاً به معنای «جستجوی قدرت» نیست، بلکه پیوند عمیقی با «درستکاری» دارد. اما پرسش بنیادین این است: عدالت چیست؟
۲. فلسفه سیاست: نقد دموکراسی و مدینه فاضله افلاطون، با نقدی عمیق بر دموکراسی آتن، مدینه فاضلهای را ترسیم میکند. او معتقد است که مردم، شعور کافی برای تصمیمگیری سیاسی ندارند و صرفاً آنچه را حاکمان میگویند، تکرار میکنند. انتخاب حاکمان بر اساس رأی مردم، به نظر او، همچون انتخاب پزشک یا کفاش بر اساس زیبایی کلام اوست، نه تخصص. او استدلال میکند که در انتخاب افراد متخصص برای کارهای مهم، دقت میکنیم، اما در انتخاب رهبران جامعه، این منطق را به کار نمیبریم.
افلاطون، جامعه ایدهآل خود را بر پایه «تقسیم کار» و «تخصص» بنا مینهد. او معتقد است که افراد باید بر اساس استعداد و شایستگی خود، وظایفی را بر عهده بگیرند. در این جامعه، سه طبقه اصلی وجود دارد:
حاکمان فیلسوف (یا نگهبانان عالی): اینان کسانی هستند که با عبور از مراحل سخت آموزشی و آزمونهای متعدد، به بالاترین مراتب حکمت رسیدهاند. آنها به دنبال قدرت یا ثروت نیستند و تنها دغدغه صلاح جامعه را دارند. افلاطون معتقد است که تا زمانی که فیلسوفان به قدرت نرسند، بدبختیها پایان نخواهد یافت.
سربازان (یا نگهبانان): اینان وظیفه حفاظت از جامعه را بر عهده دارند و از میان کسانی انتخاب میشوند که شجاعت و توانایی نظامی بالایی دارند.
تولیدکنندگان (کشاورزان، صنعتگران و تاجران): اینان وظیفه تأمین نیازهای مادی جامعه را دارند.
افلاطون، در «جمهوریت»، به موضوعاتی چون «کمونیسم اموال و خانواده» برای طبقه حاکمان و سربازان اشاره میکند تا از فساد و تعلقات شخصی جلوگیری شود. همچنین، او بر اهمیت «ازدواجهای هدفمند» برای تولید فرزندان سالم و مستعد تأکید دارد و سن مشخصی را برای فرزندآوری تعیین میکند. او به برابری زن و مرد در حقوق و آموزش باور دارد و معتقد است که جنسیت نباید مانع انتخاب شغل یا رسیدن به جایگاههای بالا باشد.
۳. فلسفه روانشناسی: سه نیروی وجود انسان برای فهم بهتر سیاست، افلاطون به روانشناسی انسان میپردازد. او معتقد است که رفتار انسان از سه نیرو نشأت میگیرد:
میل و شهوت (محل آن در شکم): این نیرو، جنبه غریزی و زیستی انسان را در بر میگیرد.
هیجان و جاهطلبی (مرکز آن در قلب): این نیرو، شامل شجاعت، خشم و اشتیاق است.
عقل و اندیشه (مرکز آن در سر): این نیرو، ناظر و کنترلکننده دو نیروی دیگر است.
افلاطون نتیجه میگیرد که انسانی که نتواند این سه نیرو را کنترل کند، قابل اعتماد نیست و اگر چنین فردی در رأس حکومت قرار گیرد، حکومت را نابود خواهد کرد. این دیدگاه، دلیل اصلی مخالفت او با دموکراسی است؛ چرا که دموکراسی، اختیار تصمیمگیری را به دست افرادی میسپارد که ممکن است تحت سلطه امیال و هیجانات خود باشند.
۴. راه حل افلاطون: جامعهای سازمانیافته و متوازن راه حل افلاطون برای ایجاد یک جامعه ایدهآل، بر پایههای زیر استوار است:
تربیت و آموزش طبقهبندی شده: از دوران نوزادی، کودکان از خانواده جدا شده و تحت آموزشهای هدفمند قرار میگیرند. پس از گذراندن آزمونهای سخت، افراد بر اساس استعدادشان به طبقات مختلف (فیلسوف-حاکم، سرباز، تولیدکننده) تقسیم میشوند.
مذهب به عنوان عامل اتحاد: افلاطون، باور به قدرت خارجی مافوق طبیعی (مذهب) را برای ایجاد اتحاد و انسجام در جامعه ضروری میداند. این باور، باعث میشود که افراد از حرص و تجملپرستی پرهیز کرده و به منافع جمعی بیندیشند.
خودکفایی و انزوای نسبی: افلاطون معتقد است که تجارت گسترده با دنیای بیرون، میتواند موجب فساد و طمع شود، لذا بر خودکفایی تأکید دارد.
عدالت به عنوان هماهنگی: پاسخ افلاطون به پرسش «عدالت چیست؟» این است: «هر کس آنچه حق اوست به دست آورد و کاری را انجام دهد که استعداد و شایستگی آن را دارد.» ویلدورانت این تعریف را بسط داده و عدالت را به معنای «هماهنگی» در جامعه و در وجود انسان تفسیر میکند. جامعه عادل، چون ارکستر سمفونیکی است که هر نوازنده (فرد) وظیفه خود را به درستی انجام میدهد و در هماهنگی با دیگران، اثری موزون خلق میکند.
بخش پنجم: نقد افلاطون و میراث او دولت ایدهآل افلاطون، اگرچه در اشکال کامل آن اجرا نشد، اما تأثیر عمیقی بر جوامع بعدی گذاشت. بخشهایی از ایده طبقهبندی جامعه، در قرون وسطی اروپا (جامعه روحانیون، سربازان و کارگران) و اوایل دوران کمونیسم شوروی دیده شد.
انتقاداتی نیز بر فلسفه افلاطون وارد است. جداسازی کودکان از والدین و تربیت خارج از طبیعت انسانی، یکی از این موارد است. با این حال، افلاطون و ویلدورانت این اقدام را برای جلوگیری از تعصبات خانوادگی و تضمین تربیت عادلانه توجیه میکنند.
واقعه تلاش افلاطون برای اجرای ایده دولت شهر ایدهآل در سیراکوز، نشاندهنده چالشهای عملی این نظریات بود. هنگامی که حاکم سیراکوز، دیونوسیوس، متوجه شد که باید فیلسوف شود یا از سلطنت کنارهگیری کند، افلاطون را به عنوان برده فروخت!
در نهایت، ویلدورانت داستان مرگ افلاطون را بازگو میکند: در جشن عروسی یکی از شاگردانش، افلاطون ۸۰ ساله، پس از ساعتها گفتگو و شادی، به خوابی آرام و ابدی فرو رفت.
افلاطون، با تلفیق هنر و فلسفه، پرسشگری سقراطی، و ارائه مدینه فاضلهای که تا امروز الهامبخش متفکران بوده، جایگاهی بیبدیل در تاریخ اندیشه بشری دارد. فلسفه او، هنوز هم ما را به تأمل در ماهیت عدالت، بهترین شکل حکومت، و راز انسان کامل دعوت میکند.