
اگر بخواهیم صادقانه حرف بزنیم، هیچکس در تاریخ فلسفه به اندازه ایمانوئل کانت روی اندیشههای قرن نوزدهم و بیستم تأثیر نگذاشته است. شاید اغراق نباشد اگر بگوییم تمام آن پروازهای بلند نیچه، آن فلسفه هنری و زیبای شوپنهاور، و حتی ایدئالیسم آلمانی – همه و همه بر شانههای این فیلسوف آرام و محتاط از شهر کونیگسبرگ بنا شدهاند.
آرتور شوپنهاور، که خودش فیلسوفی دستکمگیر نیست، در مورد کتاب «نقد عقل محض» کانت میگوید: «مهمترین اثر به زبان آلمانی». و با قاطعیت اضافه میکند: «تا زمانی که فلسفه کانت را نفهمیدهای، بیشتر از یک کودک نیستی.»
اما چرا کانت اینقدر مهم است؟ و چرا ویل دورانت در کتاب «تاریخ فلسفه» خود، فصلی جداگانه و مفصل به او اختصاص داده؟ در این نوشته، قرار است داستان زندگی و گوشههایی از انقلابیترین اندیشههای کانت را روایت کنم. روایتی بر اساس فصل ششم کتاب ویل دورانت.
برای فهمیدن کانت، باید بدانیم در چه دنیایی زندگی میکرد. از زمان فرانسیس بیکن، در اروپا این باور جا افتاده بود که «عقل و منطق» میتوانند همه چیز را توضیح دهند. دکارت، اسپینوزا و بعدها ولتر در فرانسه، چنان به عقلگرایی جان تازهای داده بودند که دیگر کسی جرئت زیر سوال بردن قدرت عقل را نداشت.
اما در این میان، یک نفر بود که نمیشد نادیده گرفت: ژانژاک روسو. روسو نه به عقلگرایی اسپینوزا باور داشت، نه به مادیگرایی ولتر. او پیرو سبکی از زندگی بود که ریشه در فلسفه دیوژن (فیلسوف یونانی که از مادیات بریده بود) داشت. روسو معتقد بود تمدن و زندگی مدرن، انسان را از اصالتش دور کرده است.
کانت تحت تأثیر عمیق روسو قرار گرفت. وقتی کتاب «امیل» (درباره تعلیم و تربیت) نوشته روسو به دست کانت رسید، آنقدر مجذوب شد که زمین نگذاشت تا تمامش کرد. از آنجا بود که ایده جسورانهای در ذهن کانت شکل گرفت: چرا عقل را با احساس پیوند نزنیم؟ چرا مذهب را از دست عقل نجات ندهیم و علم را از زندان شک و تردید بیرون نیاوریم؟
ایمانوئل کانت در سال ۱۷۲۴ در شهر کونیگسبرگ پروس (که امروز در روسیه قرار دارد) به دنیا آمد. خانوادهاش فقیر و عمیقاً مذهبی بودند. مادرش پیرو فرقه پیتیست (نوعی مسیحیت سختگیر) بود. کانت از کودکی با آموزههای دینی غوطهور شد، اما در نوجوانی از رفتن به کلیسا سر باز زد. او در عصری زندگی میکرد که فردریک کبیر و ولتر حرف اول را میزدند – عصری پر از شک، تردید و آزاداندیشی.
کانت در سال ۱۷۵۵ به عنوان دانشیار دانشگاه کونیگسبرگ مشغول شد. پانزده سال در این درجه ماند و دو بار برای استادی رد شد. تا اینکه بالاخره در بار سوم، به عنوان استاد فلسفه متافیزیک و منطق پذیرفته شد.
شاید عجیب به نظر برسد، اما کانت معلم بهتری بود تا نویسنده. دانشجویانش عاشقش بودند. او کتابی هم درباره تعلیم و تربیت نوشت با عنوان «در علم تربیت». در همان سالها، کتاب دیگری هم منتشر کرد به نام «نظریه در باب افلاک» که در آن با اصول مکانیکی، حرکت ستارگان را توضیح میداد. حتی در آن کتاب، جسورانه گفت: «سیاراتی که از خورشید دورترند، احتمالاً موجودات برتری از انسان دارند؛ چون زمان بیشتری برای تکامل داشتهاند.»
کانت بدنی ضعیف و رنجور داشت، اما با انضباطی آهنین، ۸۰ سال زندگی کرد. هر روز، ساعت سه و نیم بعدازظهر، مردم کونیگسبرگ او را میدیدند که آرام در خیابان جلوی خانهاش قدم میزند. آنقدر منظم بود که میگویند مردم ساعتشان را بر اساس عبور کانت تنظیم میکردند. امروز آن خیابان را «گردشگاه فیلسوف» مینامند.
در ۷۰ سالگی کتابی نوشت به نام «درباره این که چگونه قدرت ذهن میتواند بر احساس بیماری غلبه کند». او به اصول بهداشت روانی و آرامش اعتقاد داشت. هیچوقت ازدواج نکرد، چون میگفت: «من زن و فرزندی ندارم که از آنها محافظت کنم؛ پس میتوانم آزادانه فکر کنم.»
کانت در عین حال که در اندیشه رادیکال بود، در رفتارش بسیار محافظهکار و محتاط. دنبال دردسر نمیگشت، اما تا جایی که ممکن بود، حرف حق را میزد. همانطور که خودش در نامهای به مندلسون (۱۷۶۶) نوشت:
«آنچه را میاندیشم که به آن اعتقاد راسخ دارم، ولی جرئت اظهار آن را ندارم. اما آنچه را عقیده ندارم، هرگز نخواهم گفت.»
بزرگترین اثر کانت بیتردید «نقد عقل محض» است. اما «نقد» در اینجا به معنای عیبجویی نیست، بلکه به معنی تجزیه و تحلیل برای سنجش است.
سؤال اصلی کانت این بود: آیا تمام معلومات ما از حواس به دست میآید؟ اگر چنین است، پس اموری که پیش از هر تجربهای در ذهن ما وجود دارند (چون مفاهیم ریاضیات) چه میشوند؟
کانت جواب میدهد: نه، ذهن ما لوح سفیدی نیست. ذهن یک عامل فعال است. محسوسات خام را میگیرد، آنها را در قالب زمان و مکان میریزد و بعد با استفاده از مقولات فکر (مثل علیت، وحدت و کثرت) آنها را به ادراک تبدیل میکند.
به زبانی سادهتر:
- «حس» خام، مثل طعم سیب یا صدای باد است.
- وقتی آن حس در زمان و مکان قرار میگیرد و با حس دیگر ترکیب میشود، تبدیل میشود به «ادراک» (مثلاً «این سیب شیرین است»).
کانت بر خلاف لاک و هیوم که میگفتند این تبدیل خودکار است، اعتقاد داشت ذهن نقش فعالی در این بازسازی دارد.
خوبی کار کانت این بود که هم به علم (که مبتنی بر تجربه است) حق میداد، هم جایی برای ایمان و اخلاق باقی میگذاشت. به قول خودش:
«من باید دانش را محدود کنم تا برای ایمان جا باز کنم.»
اگر «نقد عقل محض» در مورد علم و شناخت بود، «نقد عقل عملی» در مورد اخلاق، اختیار و دین است.
کانت در اینجا سوال میکند: «اگر نتوانیم خدا را با دلیل و برهان اثبات کنیم (چون عقل محض از پس آن برنمیآید)، پس بر چه اساسی باید به خدا باور داشته باشیم؟» جواب کانت: بر اساس اخلاق.
به بیان دیگر، وجدان و حس اخلاقی ما – که به نظر کانت امری فطری است – به ما فرمان میدهد که باید به موجودی ورای طبیعت (یعنی «شیء فی نفسه» یا خدا) اعتقاد داشته باشیم. نه به این دلیل که منطق آن را اثبات میکند، بلکه به این دلیل که انسان اخلاقی بدون خدا معنا ندارد.
این حرف در زمان کانت بسیار جسورانه بود. چون اگر مذهب را بر پایه عقل عملی و حس اخلاقی بنا کنی، دیگر کشیشها و کلیساها نمیتوانند انحصار اخلاق و بخشش را در دست بگیرند. طبیعی است که متدینان آلمانی به کانت حمله کردند. اما کانت پا پس نکشید.
کانت فقط فیلسوف نظری نبود. او در ۶۵ سالگی از انقلاب فرانسه حمایت کرد. در کتاب «اصل طبیعی نظم سیاسی و ارتباط آن با تاریخ عمومی عالم» (۱۷۸۴)، ایدههای سیاسی جسورانهای مطرح کرد.
به اعتقاد کانت، تضاد و رقابت بین انسانها لزوماً شر نیست، بلکه محرک پیشرفت است. انسان هم نیاز به روحیه فردی (برای بقا) دارد، هم به روحیه اجتماعی (برای همکاری). دولت باید این دو را با قانون تنظیم کند.
کانت از این حرف، نتیجهگیری سیاسی مهمی کرد:
در حکومتهای خودکامه، شروع جنگ آسان است، چون یک نفر تصمیم میگیرد و بقیه باید اطاعت کنند. اما در جمهوریها (دولتهای مبتنی بر رای و آزادی بیان)، مردم میتوانند در برابر جنگ مقاومت کنند و صلح بیشتر محتمل است.
او حتی به این نکته اشاره کرد که پدر فردریک کبیر، سربازگیری نوین را در پروس آغاز کرد و این مسیر را به سمت ارتشهای بزرگ و جنگافروزی بیشتر برد. هزینههای کلان نظامی باعث میشود که بودجهای برای آموزش و تعلیمات عمومی نماند – حرفی که هنوز هم در جهان امروز شنیدنی است.
ویل دورانت در پایان فصل کانت، یک نقد جدی به او وارد میکند: محافظهکاری بیش از حد. اگر کانت در مورد «شیء فی نفسه» و نقد دین با همان جسارت اولیه پیش میرفت، احتمالاً به نتایج رادیکالتری میرسید. اما او ترجیح داد آرام و محتاط پیش برود.
با این حال، نمیتوان نقش کانت را در تکامل اندیشه بشری نادیده گرفت. او درهای جدیدی را به روی فلسفه، علم و اخلاق گشود. شوپنهاور، نیچه، هگل، مارکس و حتی اگزیستانسیالیستها همگی وامدار کانت هستند.
کانت سرانجام در سال ۱۸۰۴ و در ۷۹ سالگی، در همان شهر کونیگسبرگ، در آرامش کامل جان سپرد. امروز مقبره او در قلمرو روسیه قرار دارد (چون پروس قدیم بخشی از روسیه، بلاروس و لهستان امروزی را شامل میشد).
اگر به دنبال فلسفهای هستید که هم به علم احترام بگذارد، هم برای اخلاق و ایمان جا باز کند، کانت فیلسوف شماست. اگر میخواهید بدانید چطور میتوان هم رادیکال اندیشید و هم محافظهکار زیست، کانت معلم خوبی است. و اگر فقط یک جمله از او به یادگار میخواهید، همان جمله معروفش بس است:
«آنچه را عقیده ندارم، هرگز نخواهم گفت.»
پ.ن. اگر به دنبال خواندن یک کتاب مقدماتی و روان درباره کانت هستید، «کانت و فلسفه معاصر» نوشته لوسین گلدمن را پیشنهاد میکنم. همچنین میتوانید مستقیماً به سراغ «نقد عقل محض» و «نقد عقل عملی» بروید، اما بدانید که خواندن کانت کار راحتی نیست.