
فرانسوا ماری آروئه، مشهور به ولتر، نه صرفاً یک نویسنده یا فیلسوف، بلکه نماد تمامعیار عصر روشنگری فرانسه است. در این مقاله، بر اساس فصل پنجم از کتاب ارزشمند «تاریخ فلسفه» اثر ویل دورانت – که در اپیزود ششم پادکست «نومیژو» بازخوانی شده – به بررسی ابعاد گوناگون زندگی، اندیشه و مبارزات این روشنگر بزرگ میپردازیم. هدف آن است که تصویری دقیق، مستند و تحلیلی از ولتر ارائه شود؛ تصویری که فراتر از کلیشههای رایج، جایگاه حقیقی او را در تاریخ فلسفه و سیاست فرانسه نشان دهد.
۱. شخصیت ولتر: تلفیقی از تناقضها
ویل دورانت در توصیف ظاهر و باطن ولتر مینویسد: او قیافهای جذاب نداشت، زشتاندام، خودخواه، گاه بیاعتنا و حتی بیادب بود. با این حال، در باطن انسانی مهربان و خوشقلب بود و از کمک مالی و معنوی به دوستانش دریغ نمیورزید. در مواجهه با دشمنان نیز چنان تأثیرگذار قلم میزد که آنان را به عذرخواهی و پشیمانی وامیداشت.
با این همه، به باور دورانت، جوهره اصلی ولتر در این صفات مثبت یا منفی خلاصه نمیشود. مهمترین ویژگی او هوش سرشار و ذهن روشنگر بود. آثار ولتر در هر صفحه، سرشار از شفافیت و فایدهمندی است؛ چنان که گاه خواننده را به یاد یک دایرةالمعارف جامع میاندازد.
۲. چرایی کاهش اقبال به ولتر در عصر حاضر
اگر امروزه آثار ولتر کمتر از گذشته خوانده میشود، دلیل اصلی آن به ماهیت مبارزاتی او بازمیگردد. عمدهترین نزاعهای فکری ولتر با کلیسا و عقاید جزماندیشانه روزگارش بود. با کمرنگ شدن آن منازعات در جهان مدرن، بخشی از جذابیت نوشتههای او نیز کاهش یافته است. با این حال، به اعتراف بسیاری از مورخان، مهمترین دستاورد ولتر، پیروزی قلم او بر نهاد کلیسا و خرافات رایج بود.
دورانت در توصیف ذهنیت ولتر میگوید: «ساختار ذهنی هیچکس به طراوت مغز ولتر نبود و هیچکس چنین تعادل دقیق و در عین حال متغیری نداشت.» ولتر همواره بر این باور بود که «مشغول نبودن به کاری مهم، برابر با زنده نبودن است». او در نامههایش تصریح میکند: «هر چه سنم بالاتر میرود، به لزوم کار کردن بیشتر پی میبرم. اگر نمیخواهید خودکشی کنید، همواره خود را به کاری سرگرم دارید.» به روایت دورانت، ولتر چنان کار میکرد که گویی در آستانه خودکشی است، اما غرق شدن در کار، او را از این ورطه دور نگه میداشت.
۳. ولتر و قرن هجدهم: هویتی یکسان
دورانت با صراحت میگوید: «ایتالیا رنسانس را دارد، آلمان عصر اصلاح را، اما فرانسه ولتر را.» ولتر در یک شخصیت، هم رنسانس فرانسه بود، هم عصر اصلاح آن، و هم نیمی از انقلاب فرانسه. او برای مبارزه با زمانه خود وقت کافی داشت و زمانی از جهان رفت که پیروز میدان شده بود.
نفوذ ولتر در زمان حیاتش بیسابقه بود. با وجود زندان، تبعید و تکفیر کلیسا، نیمی از مردم اروپا در انتظار هر کلمهای بودند که از ذهن و قلم او تراوش میکرد. نقل است که لویی شانزدهم، آخرین پادشاه فرانسه، در زندان تمپل، پس از مطالعه آثار ولتر و روسو گفت: «این دو نفر فرانسه را به باد دادند» – یعنی سلطنت و تاج و تخت مرا. ناپلئون نیز معتقد بود: «اگر خانواده سلطنتی به کتابها و اشعار نظارت میکردند و میتوانستند آنها را کنترل کنند، تاج و تخت خود را حفظ میکردند.»
ولتر خود در این زمینه میگوید: «کتابها به علم – یا دستکم به اقوامی که خواندن و نوشتن میدانند – حکومت میکنند. اقوام دیگر ارزشی ندارند.» و در جای دیگر: «اگر قومی شروع به تفکر کرد، دیگر نمیتوان آن را متوقف کرد.» به باور دورانت، فرانسه با ولتر شروع به تفکر کرد.
۴. سیر زندگی: از تولدی شکننده تا اوج شهرت
۴.۱. سالهای نخست
فرانسوا ماری آروئه در سال ۱۶۹۴ در پاریس زاده شد. پدرش صاحب دفتر اسناد رسمی بود و درآمدی خوب داشت؛ مادرش از طبقه اشراف بود. ولتر مادر خود را زود از دست داد و جسمی بسیار نحیف و بیمار داشت؛ چنان که دایهاش گفت این کودک یک روز هم زنده نخواهد ماند. این پیشبینی نادرست از آب درآمد، زیرا ولتر هشتاد و چهار سال زیست، اما در تمام این سالها رنج بیماری همراه او بود.
برادر بزرگترش، آرمان، که شیفته مذهب ژانسنیم بود، الگوی اولیه او به شمار میرفت. پدرشان در وصف دو پسر خود میگفت: «دو پسر دیوانه دارم؛ یکی در نظم و دیگری در نثر.» آرمان نویسنده نثر بود و ولتر از همان کودکی که توانست نام خود را بنویسد، سرودن شعر را آغاز کرد. در دوازده سالگی با استادان الهیات به مباحثه مینشست و به رغم مخالفت پدر، راه ادبیات را برگزید.
۴.۲. زندان، تئاتر و تبعید به انگلستان
ولتر به سبب سرودن اشعار سیاسی و هجویات، به زندان باستیل افتاد. اما نایبالسلطنه پس از مدتی او را بخشید و حتی مواجبی برایش تعیین کرد. ولتر در سال ۱۷۱۸ با یک جهش از زندان به صحنه تئاتر رفت و نمایشنامه اندوهناک اودیپ را با موفقیت به نمایش گذاشت.
اما جریان تبعید به انگلستان چنین بود: در ضیافتی شبانه در کاخ دوک دوسولی، ولتر با شوالیهای درگیر مجادله لفظی شد و او را به مبارزه با شمشیر دعوت کرد. شوالیه به جای پذیرش دوئل، به پسرعموی خود – که وزیر دفاع بود – شکایت برد. نتیجه آن شد که ولتر به انگلستان تبعید شد. این تبعید، هرچند ناخواسته، زمینهساز آشنایی عمیق ولتر با اندیشههای آزادیخواهانه و فلسفه تجربی بیکن شد.
۵. عشق، همراهی فکری و فقدان
ولتر پس از بازگشت از انگلستان، با مارکیز دو شالته – بانویی تحصیلکرده در رشته ریاضیات – در کاخ سیره سکونت گزید. این دوره از زندگی او نه به لهو و لعب، بلکه به مباحثات روزانه با اهل فلسفه و هنر گذشت. هر شب ساعت نه، جلسات نمایش و شعر برپا بود و از اشرافزادگان تا نمایندگان پارلمان در آن حضور مییافتند. ولتر در همین دوران آثاری چون زادیگ، سادهدل، خرد و کلان و معصوم را آفرید.
پس از پانزده سال، پیوند عاطفی ولتر و مارکیز رو به سردی نهاد. در سال ۱۷۴۸، مارکیز دلباخته جوان زیبایی شد. ولتر نخست برآشفت، اما با معذرتخواهی رقیب جوان آرام گرفت. در سال ۱۷۴۹، مارکیز دو شالته بر اثر درد زایمان درگذشت. در مراسم خاکسپاری او، همسر قانونی، عشق جدیدش و ولتر همزمان حضور داشتند؛ این فقدان مشترک، موجب دوستی آنان شد.
۶. ولتر و فردریک کبیر: از امید به سرخوردگی
مکاتبات ولتر با فردریک – که در آن هنگام هنوز شاهزاده بود و لقب «کبیر» را نیافته بود – از سال ۱۷۳۶ آغاز شد. فردریک در نامهای، ولتر را «بزرگترین شخصیت فرانسه» و «مردی که زبان و لغت را به افتخار کشانید» خواند. ولتر امید داشت که با به سلطنت رسیدن فردریک در پروس، عصر روشنگری در آلمان فرا برسد.
فردریک کتاب خود در رد ماکیاولیسم را برای ولتر فرستاد؛ کتابی که بر لزوم صلح، دوستی و حمایت از ملت تأکید داشت. ولتر چنان تحت تأثیر قرار گرفت که از شوق گریست. اما همین شاهزاده چند ماه بعد به تخت نشست و طی یک نسل، اروپا را در خون غرق کرد. بعدها ولتر به دعوت فردریک به برلین رفت، اما اختلافات مالی و سیاسی (از جمله ماجرای خرید سهام شرکت ساکسون و درگیری با فروشنده) باعث شد فردریک با کنایه بگوید: «پس از آنکه آب پرتقال را بگیرند، پوستش را هم دور میاندازند.» ولتر در سال ۱۷۵۲ به سوی فرانسه بازگشت، اما دریافت که از فرانسه نیز تبعید شده است.
۷. فرنه؛ پایتخت معنوی روشنگری
ولتر در نهایت ملکی قدیمی در نزدیکی فرنه خرید و در آن ساکن شد. به روایت دورانت، «فرنه به پایتخت معنوی جهان بدل گشت.» هر دانشمند و حکمران روشنفکری به دیدارش میشتافت یا با او مکاتبه میکرد. از کشیشان شکاک تا اشرافزادگان انقلابی انگلستان و فرانسه، مهمان او بودند. البته ولتر همواره از هزینه بالای پذیرایی از میهمانان گله داشت.
در همین ایام، زلزله مهیب لیسبون (۱۷۵۵) سی هزار کشته برجای گذاشت. کشیشان فرانسوی آن را عقوبت الهی به سبب گناهان مردم خواندند. ژان ژاک روسو نیز در نامهای به ولتر نوشت: «مردم خود مسئول بدبختیهای خویشند؛ اگر به جای شهرها در مزرعهها زندگی میکردیم، این همه انسان نمیمردند.» ولتر از این نوع استدلال به شدت برآشفت؛ زیرا آن را ترویج ناعدالتی الهی میدانست.
۸. جدال عقل و طبیعت: ولتر در برابر روسو
اختلاف ولتر و روسو از مهمترین منازعات فکری قرن هجدهم است. ولتر نماینده عقل، تمدن و نقد مذهب بود، در حالی که روسو نماینده طبیعت، احساس و بازگشت به دوران پیش از تمدن. روسو کتاب خود «گفتار در باب نابرابری» را برای ولتر فرستاد. ولتر در پاسخ نوشت:
«آقای من، کتاب شما را که بر ضد نوع بشر نوشتهاید دریافت کردم. هیچکس چون شما این همه هوش و نکتهسنجی برای تبدیل انسان به چهارپا به کار نبسته است. با خواندن کتاب شما آدمی دوست دارد بر چهار دست و پا راه برود، اما من شصت سال است بر دو پای خود راه رفتهام و ترک این عادت برایم دشوار است.»
ولتر معتقد بود بدگویی از تمدن، کودکانه و بیمعناست. وضع انسان در تمدن، بینهایت بهتر از وضعیت او در بیتمدنی است. به باور ولتر، «انسان یک حیوان شکاری است، اما تمدن این خوی درندگی را در بند کشیده است.»
۹. نگاه سیاسی ولتر: جمهوری به شرط عقلانیت
ولتر خود را طرفدار حکومت جمهوری معرفی میکرد، اما از کاستیهای آن آگاه بود. در یکی از مقالاتش مینویسد: «اگر از ثروتمندان بپرسی، میگویند حکومت اشرافی بهتر است؛ اگر از تهیدستان بپرسی، میگویند جمهوری خوب است.» اما آنچه بیش از همه او را میآزرد، جنگ بود. به گفتۀ او: «جنگ بزرگترین جنایت است، اما هر مهاجمی برای کار خود دلیلی معقول و ظاهرفریب دست و پا میکند. قاتل همیشه به مجازات میرسد، مگر زمانی که شیپور جنگ به صدا درآید.»
با این حال، ولتر هرگز انقلاب تودهای را به طور کامل نمیپذیرفت. او به مردم عادی بیاعتماد بود و میگفت: «وقتی توده عامه شروع به استدلال میکنند، همه چیز از میان میرود.» نابرابری را تا حدی لازم میدانست تا مردم را به تلاش وادارد. او در برابر انقلابیون طرفدار روسو میگفت: «اگر از مساوات، برابری حق و آزادی تصرف اموال را مراد دارند، درست میگویند، اما برابری مطلق هم طبیعیترین و هم خیالیترین چیز عالم است.»
معنای آزادی از نظر ولتر این بود: «کسی جز از قانون پیروی نکند.» جمهوری خوب است، اما به شرط آنکه مردم عادی در سیاست دخالت نکنند و دین در قوانین کشور نقشی نداشته باشد.
۱۰. دایرةالمعارف و نقش ولتر
دیدرو و دالامبر تصمیم به تدوین دایرةالمعارفی گرفتند که افکار روشنگری را منتشر کند. هدف اصلی، مبارزه با کلیسا و ترویج فلسفه بود. کلیسا با خشم به مقابله برخاست، بسیاری از همکاران دیدرو او را ترک کردند، اما دیدرو به کار خود ادامه داد. ولتر نیز در این پروژه بزرگ مشارکت کرد و به نوشتن مقالاتی در رد خرافات و دفاع از عقلانیت پرداخت. به باور دورانت، این دوران، بهترین و پربارترین دوره آفرینش فلسفی ولتر بود.
۱۱. بازگشت به پاریس و آخرین روزها
ولتر در هشتاد و سه سالگی، با وجود هشدار پزشکان، سخت مشتاق دیدار دوباره پاریس بود. گفت: «اگر بخواهم کاری را انجام دهم، هیچ چیز نمیتواند مانع من شود.» با رنج بسیار به پاریس رسید. بنجامین فرانکلین پسر خود را نزد او آورد. کشیشی برای گرفتن اقرار مذهبی نزد ولتر فرستاده شد. ولتر پرسید: «خدا تو را فرستاده؟ اعتبارنامه از خدا کجاست؟» کشیش آنجا را ترک کرد.
کشیش دیگری آمد و شرط کرد تا ولتر اعتراف نکند که کاتولیک است، آمرزش نخواهد یافت. ولتر این نامه را نوشت:
«من در حالی میمیرم که خدا را میپرستم، دوستان خود را دوست دارم، از دشمنان کینه به دل نمیگیرم و از خرافات بیزارم. امضا: ولتر. ۲۸ فوریه ۱۷۷۸.»
در ۳۰ مه ۱۷۷۸، ولتر چشم از جهان فروبست. کلیسا اجازه دفن او را در قبرستان مقدس پاریس نداد. دوستانش پیکر او را مخفیانه به مکان مقدسی در سلیره منتقل کردند.
۱۲. میراث ولتر؛ شورشی که پیکرش به پانتئون رفت
در سال ۱۷۹۱، در بحبوحه انقلاب فرانسه، لویی شانزدهم تحت فشار قرار گرفت تا جنازه ولتر را به پاریس منتقل کند. در مراسم خاکسپاری مجدد، صد هزار نفر شرکت کردند و ششصد هزار نفر در کوچهها نظارهگر بودند. بر بالای تابوت او نوشته شد:
«او نهَن بشر را تکان داد و برای ما آزادی تهیه کرد.»
و بر سنگ قبرش حک کردند:
«اینجا ولتر خوابیده است.»
جمعبندی
ولتر، فراتر از یک فیلسوف، یک نهاد نقد و اعتراض بود. او با تیزهوشی، شجاعت و قلمی شکستناپذیر، به جنگ خرافات، استبداد دینی و سیاسی رفت. گرچه برخی از اندیشههای او امروز بدیهی به نظر میرسد، اما در بستر تاریخی خود انقلابی تمامعیار بود. میراث او نه تنها در کتابهای فلسفه، که در نهادهای مدرن آزادی بیان و سکولاریسم ادامه دارد.