نمیدونم که چرا دوباره دیونه میشم... یاد آهنگ هایده افتادم و بعدش جیب کتم رو چک کردم و متوجه شدم؛ همراه همیشگی و دوست خوبم ایرپاد نیست. و جا گذاشتمش توی خونه. دلم میخواست میبود الان آهنگ یا فیلمی میدیدم. ولی بازم خداروشکر بجاش یه کار دیگه میکنم. علیرضا انعطاف پذیر شده و این حس خوبیه. و اینکه آدم حس کنه از دیروز خودش یکم آگاه تر و هوشیار تره حس فوق العاده خاص و اعجاب انگیزیه.
بخش دوم دیشبم رو هم دلم میخواد بگم چون فرصت نشد براتون بازگو کنم. بعد تموم شدن ایونت هیپوکامپ میخواستم برم خونه و استراحت کنم و اگه شد؛ ایپزود ضبط کنم یا دکلمه یگویم. اما دلم خواست برم ایونت خانم کاظمی هم یسری بهشون بزنم و توشه ای بردارم و رفتم. و با اینکه دیر رسیدم ولی جلسه پرباری بود و درمود رویکرد مواجه با درد و تبدیل نکردن آن به رنج و تفاوت اینا صحبت میکردن. و این مباحث مربوط به کتاب فلسفه درد بودش.

یه دختر خانمی اینجا داشت از دوستش عکس میگرفت و خیلی با دقت بالا و وسواس زیاد اینکار رو انجام میداد و منم بهش گفتم. دم شما گرم معلومه عکاس حرفه ای هستید و اگه ممکنه گوشی رو بدم و از منم عکس بگیرید و ایشون زحمت کشیدن از من هم گرفتن و عکس جالبی شده؛ یجوری گرفته که نصف من معلومنیست و فقط دیوار معلومه. اونو فعلا نمیذارم اما شاید بعدا ازش استفاده کنم. ببینم چه میشود!