چند روز پیش دلم میخواست بیام و بنویسم اما چیشد که یادم رفت؟ روزی که از شرکت زدم بیرون تا برم وسایلم رو جمع کنم؛ توی مسیر یکی از همکاران زنگ زد و موضوعی رو مطرح کرد که باعث شد عصبی بشم و بهش گفتم دیگه حق نداری بهم زنگ بزنی و من مسئول تو نیستم که جواب بدم. و میخواستم گوشی رو بعد این جمله قطع کنم چون خیلی رفته بود رو مخم رفتارش اما قطع نکردم و با وجود خشم زیاد و یک حرفی زد که باید مشکل رو بگیم تا حل بشه و همین باعث شد گوش بدم. اون گفت من از یجای دیگه عصبانی بودم و چی میشد شما بجای این رفتار ازم بپرسی مشکلت چیه که داری اینجوری میگی؟ دیدم بنده خدا راست میگه واقعا علیرضا بجای تند جواب دادن به گلایه و تندی کسی؛ بهتره تمرین کنم بپرسم مشکلت چیه؟ چیشده؟ خون رو با خون نمیشورن... اما مغز عزیز من اون لحظه سیستم داغ رو روشن کرد و مثلا خواست ازم محافظت کنه اما نمیدونست که اسشون تهدیدی علیه من نیست فقط عصبانی بود و نیاز داشت شنیده بشه و درک بشه. و تصمیم گرفتم بازم روی صبور بودن خودم کار کنم.
علیرضا بهت تبریک میگم که توی این موضوع گیر نکردی و رد شدی و تصمیم گرفتی تمرین کنی بهتر بشی و نشخوار ذهنی نشد برات.
و کتاب نازنین رو هم خوندم تموم شد و درعین کوتاه بودن این رمال ولی برای من درک کردنش سخت بود. فکر میکنم دوباره باید بخونم. و بیام بنویسم درموردش. نازنین واقعا اسم قشنگیه و خیلی دوست دارم اسم دخترم نازنین باشه😁 حالا من ازدواجم نکردم به فکر دخترم هستم. نازنین جان دخترم تو کجایی؟ یعنی مادر تو چه شخصی قراره بشه؟😂
بگذریم هرچی فکر میکنم میبینم شدنی نیست و فکر فکر میاره همش ولی یک بیت شعر مهمان میکنم خودم و کسانی رو که درحال خوندن دلنوشتهام هستند.
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت. دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور