ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا آزاد
علیرضا آزادمن علیرضام ۲۴ سالمه و اینجا دلم میخواد افکار ذهن خودم رو بنویسم. حتی به غلط...
علیرضا آزاد
علیرضا آزاد
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

هورمزد

از سرکار داشتم برمیگشتم و قرار بودش برم سمت انقلاب یه کافه هست و مافیا بازی کنیم. من تاحالا بازی نکردم و اومدم تجربه کنم.

ساعت 19 شروع میشد و من چون زود رسیدم. رفتم کافه هورمزد نشستم و همیشه من میرفتم دورهمی. اما اینبار تنهایی رفتم سرم بزنم. و اقا مهدی بود و از دیدنش خوشحال شدم و گپ زدیم. ایسنری کافه رو با جزئیات بسیاری تجزیه و تحلیل کردم و برام جالب بود. این تلویزیون و منو یاد بچگی ام انداخت که اینو دیدم و یادش بخیر. من ۲۴ سالمه و احساس پیری کردم.

اما من جوانم راه زیاد دارم برای یادگیری...

بریم ادامه: چایی خوردم پیش آقا مهدی و ساعت شد. ۱۸:۴۵ و بلند شدم حساب کنم و آقا مهدی گفت مهمونی منی و منم تشکر کردم و رفتم برم و برسم به مافیاروم و الان منتظریم بچه ها تشریف بیارند و شروع کنیم ببینیم چیه داستان...

ادامه داستان رو قسمت بعدی خواهم نوشت. سپاس از تونه تون

کافهکتابارتباطچاییچالش
۴
۰
علیرضا آزاد
علیرضا آزاد
من علیرضام ۲۴ سالمه و اینجا دلم میخواد افکار ذهن خودم رو بنویسم. حتی به غلط...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید