
در کُنج خیالش نشسته بود و اشک ناتوانی از چشمان زندگی اش جاری شده بود ضمانتی میخواست برای رهایی از معرکه ی زشت دنیا
ناگهان به یاد معنای "بخشش" افتاد رضا بر روی لبان خشکیده زندگی اش جاری شد
چمدان حاجت را می بندد و روحش را روانه ی بهشت زمینی میکند دلش را به پنجره فولاد گره میزند و چشم به بخشش بی چون و چرا او دارد زندگی با عشق اوست که احیا میشود! اگر او نبود شاید کرامت معنا نداشت!