نامه پنجاه و پنج ( سگِ سبا )

علی عزیزم سلام

پریروز تو کلاس داستان نویسی که تو منو توش ثبت نام کردی، سبا یه داستان نوشته بود که خیلی مورد استقبال همه قرار گرفته بود.

داستان یه دختر دامپزشکی بود که تو کلینیک سرطان شناسی نشسته بود و پاکت جواب بیوپسی از سینه اش تو دستش و منتظر نوبتش بود که ببره به دکتر نشون بده.

و همون موقع یاد اولین جراحیش افتاده بود تو دوران دانشجویی که توموری رو از سینه ی یه یک در آورده بودن.

و در همین حین تو تمام این مدت منتظر حضور که نه ، حتی پیامی از دوست پسرش بود که نخ رابطه رو پاره نکنه.

اما دوست پسرش فقط وقتی ویزیتش تمام شده بود و تومور یه فیبروآدنوم تشخیص داده شده بود پیام داده بود که خیلی سرش شلوغه و درگیریه پروژه زیاد شده و ...

و دختر تصمیم میگیره مثل همون تومور سگ ، مثل تومور خوش خیم خودش ، تومور رابطه ی عاطفیش رو هم بندازه دور و اینکارو آخر داستان انجام داد.

امروز همش تو فکر اون داستانم.

چون از دیروز حالم خیلی بد بود. فکر میکردم با خوددرمانی حل میشه اما تب و لرز دیشب ، وقتی دندونهام تو اون هوای خوب بهاری به هم میخورد و صدا میداد بهم فهموند که باید برم پیش مختصص.

درست هم حدس زده بودم چون عفونت خیلی گسترده تر از اونی بود که فکرشو میکردم و دکتر به خاطر کرونا بستریم نکرد.

برای همین مجبور شدم با آنژیوکت برگردم خونه تا آنتی بیوتیک وریدی و سرم بگیرم .

اینکه داستانم چه ربطی به سگ سبا داشت اونجا بود که تو هم درگیر استارت پروژه ای تو جنوب بودی و اصلا یه خبر خشک و خالی هم ازم نگرفتی.

و من و تویی که تو جریان ریز زندگی هم هستیم اصلا خبر نداشتی که من حتی اتاق عمل هم رفتم .

نمیدونم حق دارم ازت ناراحت باشم یا نه ؟

طبق معمول دارم بهش فکر میکنم ولی مطمئنم با آنژیوکت و این درد کوفتی چیزی به نفع تو ازش در نیاد.

نه که فکر کنی تومور عاطفیمو میخوام بندازم دور ها.

هرگز

اینو دوسش دارم حتی اگه بدخیم باشه.

فقط دلخورم. شاید واسه خاطر اینکه دیشب میلرزیدم.


امضا

زریِ دلخور ولی عاشق




پی نوشت:

البته درسته بعد از ظهر حالم و پرسیدی و گفتم حوصله ندارم برات توضیح بدم ولی دیر بود و کار از کار گذشته