ناراحت بودم ولی خوب شد !

سلام . من دانشجوی لیسانس نرم افزار هستم. حدود 5 روز پیش شرکتی که باهاش کار میکردم قرارداد دوساله ای رو به من داد. رفتم خونه که بخونمش و امضاش کنم و اینا. برام سوال پیش اومد در مورد بعضی از بندهاش. وقتی شروع کردیم به صحبت به این نتیجه رسیدیم از اون جایی که من فقط دو روز اونجام (بقیه ی روزها رو کلاس دارم)‌ نمیتونم روی پروژه ی اصلی شرکت کار کنم چون پروژه به خاطر من به تاخیر میفته. رئیسم گفت ببین تو هنوز زوده بیای سرکار. اصطلاحا نوبتت نرسیده. برو دانشگاهتو با تمرکز بخون بعد راحت بیا و خوب کار کن. ولی در شرکت به روت بازه . اگه خواستی همون دو روزتو بیا ولی من پیشنهاد نمیکنم.

قانع شدم .. حرفاش منطقی بود کاملا. خداحافظی کردم ولی بعدش ..

عین دیوانه ها گریه میکردم. رفتم بیرون آروم بشم با ماشین تصادف کردم . اصلا حالم دست خودم نبود. اون شرکت هنوز کوچیک بود ولی خیلی دوستش داشتم.

بعد از دو روز که غمش کمتر شد دیدم که میشه به دید یک فرصت مطالعاتی بهش نگاه کنم . من توی چندتا مسئله مشکل داشتم که به نظرم وقت خوبی اومد که برم سراغشون :‌ ریاضی - الگوریتم - آیلتس - لینوکس .

الان تقریبا آرومم و دارم این ها رو در کنار درسم مطالعه میکنم. شاید قسمت این بود که فرصتی پیش بیاد و برم سراغ این ها.

نظر شما در مورد این داستانی که برای من پیش اومد چیه ؟ آیا دارم روند خوبی رو پیش میگیرم ؟ آیا شما هم از این نوع مسائل داشتین که اول ناراحتتون کرده باشه ولی بعد بفهمین که به نفعتونه ؟ ممنون میشم بهم بگین نظرات و تجربیاتتون رو . ممنون