"مجمع کاردینال ها" ساخته "ادوارد برگر" می توانست فیلم شریفی باشد. اما زمانی که تماشای آن به پایان می رسد، تنها صفتی که درباره فیلم در ذهن نمی ماند، شرافت است. فیلم جذابیت های خاص خودش را دارد. یک فیلمنامه کلاسیک با شخصیت های تقریبا سیاه و سفید که برایش جایزه گلدن گلوب را به ارمغان آورده است. کارگردان دوربینش را به فضاهایی برده است که برای عموم مردم دست نیافتنی است. یکی از سری تر ین مجامع بزرگ جهان را به تصویر کشیده است. بازی ها نیز قابل قبول است. البته بازی "رالف فاینز" چشمگیرتر است. احتمالا مهمترین نقش اول عمرش را بازی کرده است. قاب بندی ها نیز زیبا و چشم نواز است. اما تمام این هنرنمایی ها در خدمت تقدس زدایی قرار گرفته است. تقدس زدایی از کاردینال ها، تقدس زدایی از کلیسا، تقدس زدایی از مسیحیت و در نهایت تقدس زدایی از دین!
(خطر لو رفتن داستان فیلم)
مسیحیت کاتولیک به عنوان پرطرفدارترین دین در جهان امروز و البته مذهبی که در میان مردمان غرب ریشه دارد، به خوبی می تواند ادیان آسمانی را در ذهن مخاطبان غربی فیلم نمایندگی کند. (آیا تکرار نام "ابراهیم" در نیایش های ابتدای فیلم با هدف تعمیم آن به دیگر ادیان ابراهیمی انجام می شود؟) بدیهی است که پاپ هم نزد مخاطبان کاتولیک، به عنوان نماینده مسیح در زمین بسیار مقدس و روحانی است. حال اگر در فیلمی اکثریت گزینه های تصدی مقام پاپ، ناسالم و به عبارت دیگر فاسد به نظر برسند، خود به خود، از تقدس این مقام و جایگاه دین در ذهن تماشاگران ، کاسته می شود. اوج این نگاه منفی زمانی است که تعدادی از کاردینال ها در گفتگو با یکدیگر، از مفاسد و لغزش های پاپ های قبلی یاد می کنند و این گونه تصدی این مقام مهم را توسط فردی با سوء پیشینه در نزد خود عادی جلوه می دهند.
با این وجود فیلم به دنبال نابودی کامل جایگاه کلیسا نیست. بلکه مایل است کلیسا و یا به عبارت دیگر دین، به صورت تشریفاتی باقی بماند و به ارزش های جهان لیبرال خدمت کند. نکته کلیدی در ایفای چنین نقشی، بزرگداشت "شک" در ذهن مومنان است که البته فیلم برای آن سنگ تمام می گذارد. آنچنان که از زبان "لارنس" که نقش اول فیلم و از معدود شخصیت های مثبت داستان است، نظریه ای با این مضمون صادر می کند که ایمان تنها در جایی معنا دارد که شک وجود داشته باشد. (این قدر آش شک در فیلم شور می شود که لارنس در ذهنش آن را به پاپ درگذشته نیز نسبت می دهد، آن هم شکی درباره وجود خدا !) البته که این جمله لارنس کاملا شیطانی است و اصولا با ماهیت دین قابل جمع نخواهد بود. کارکرد شکی که لارنس از آن دم می زند، استحاله تدریجی دین است، تا جایی که منطبق بر هوای نفس انسان ها شود. در این صورت است که دین می تواند ابزاری باشد برای کمک به خواسته های نفسانی انسان ها (اومانیسم) و یا عبارت محترمانه اش ارزش های جهان لیبرال!
بدیهی است که در مکتب اسلام، این شک اصلا مقدس و متعالی نیست. ممکن است در مواقعی اجتناب ناپذیر و حتی راهگشا به سوی حقایق باشد، اما قطعا شک دائمی به کلیه عقائد و احکام دین، گمراه کننده خواهد بود. (کدام انسان عادی می تواند برای رفع شک های ناتمام خود وقت بگذارد تا حقانیت تک تک اجزاء دین را برای خود اثبات نماید؟ پس منطقی است که اگر انسان به دلایلی حقانیت اصل دین برایش اثبات شد و ایمان آورد، اجزاء و ملزومات آن را نیز بپذیرد.) این شک نامبارک را خداوند در قرآن با واژه "ریب" توصیف کرده و درباره اش هشدار داده است. اینچنین است که در اسلام، مراتب بالای عرفان همگی با مشتقات کلمه "یقین" توصیف می گردد. (علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین) و مولای متقیان در سخنانی، خود را به داشتن یقین حداکثری (که قابل افزایش نیست)، می ستاید. دینی که خوره شک به وجودش بیفتد، از درون تهی خواهد گردید و پوسته ای از آن باقی می ماند و خاصیتی برای پیروانش نخواهد داشت.
اما ضرباتی که فیلم قرار است به دین وارد کند، به تجلیل از "شک" محدود نمی شود. فیلم در واقع سه شخصیت مثبت دارد. پدر لارنس، خواهر اگنس (که آمده است بی توجهی دستگاه روحانیت مسیحی به زنان را فریاد بزند) و پاپ متوفی. لارنس تنها کاردینالی است که دنبال قدرت نیست و به فکر خدمت به مسیحیت است. (زمانی که او می خواهد برای خود لقب انتخاب کند، لقب "یوحنا" را برمی گزیند که یادآور شاگرد ممتاز مسیح در میان حواریون است.) البته کاردینال "بنیتز" هم هست. هر چند که در ابتدای فیلم برای تماشاگر شخصیتی ناشناخته و مشکوک است. اما در انتها به لطف تشخیص درستی که از شایستگی لارنس دارد و سخنرانی کوتاه و شعاری اش، تبدیل به قهرمان داستان می شود. (البته اینکه تنها با یک سخنرانی کوتاه توانست رای اکثریت کاردینال های ناهمسو را از آن خود کند، منطق روایی فیلم را زیر سوال می برد و این تغییر نظر ناگهانی کاردینال ها تبدیل به نقطه ضعف فیلم می شود. هر چند که در کلیت فیلم کارکرد مهمی دارد.) پاپ تازه درگذشته نیز به این دلیل تبدیل به شخصیت مثبت داستان می شود که تماشاگر می بیند رفتارش برای لارنس حجیت دارد. حال این لارنس که فیلم او را به عنوان کاردینال تراز معرفی می کند و صحنه گردان انتخابات است، به دنبال پیروزی چه کسی است؟ کاردینال "آلدو بلینی" ! کسی که به قول رقیبش کاردینال "تدسکو" به دنبال ارزش های لیبرالی است! یعنی پلورالیزم دینی و اعتقادی، حقوق اقلیت ها و گرایش های جنسی! اینجا به اصل مطلب رسیدیم! گرایش های جنسی!؟؟؟
شگفت انگیز است که فردی برای پاپ شدن، برنامه هایش را بر مبنای چنین مواردی تنظیم کند. (حقوق بشر غربی جایگزین خدمت به مسیحیت و احکام آن می شود. ) ولی این همانی است که عرض شد سازندگان فیلم تمایل به آن دارند. خواسته آنها، استحاله دین است نه نابودی آن. در فیلم البته گام بزرگی برای این استحاله برداشته می شود. یک دگرباش جنسی (به تعبیر آنها)، پاپ می شود!
خدا در قرآن بارها به ما هشدار می دهد که ابلیس دشمن انسان است. دشمن دنبال نابودی طرف مقابلش است. پس بیراه نیست که ابلیس به دنبال نابودی نسل بشر باشد. نسل بشر توسط تشکیل خانواده ادامه می یابد. پس بازهم بیراه نیست که ابلیس به دنبال فروپاشی خانواده ها باشد. قطعا گام های مهم ابلیس در این راه ترویج بی بندوباری و رفاه طلبی مفرط و شکستن ساختار خانواده ها بوده است. اما در مراحل بعد روش های دیگری نیز برای نابودی نسل بشر در دستور کارش قرار گرفت: همجنسگرایی !
چیزی که همه ادیان ابراهیمی در برابرش موضع صریح و قاطع داشتند. با این وجود، به طرز شگفت آوری امروزه دولت ها و متولیان فرهنگ جهانی در خدمت ترویج آن قرار گرفته اند. هنرهای نمایشی از دیرباز شاگرد اول این فرهنگ سازی مسموم بوده اند. کافی است نگاهی به سریال های پرطرفدار روز غربی بیندازید. در بسیاری از آن ها به طور عجیبی حتما شخصیت های مثبت همجنسباز وجود دارند که احتمالا مظلوم هم واقع می شوند. آمار فیلم های سینمایی با موضوع ستایش همجنسبازان و حمایت از آنها که از دست در رفته است. این فضا سازی عظیم فرهنگی در کنار خدمات ویژه دولت ها به این افراد و آموزش های جهت داری که در مدارس غربی برای جا انداختن این انحراف به عنوان یک گرایش طبیعی ارائه می شود (و تلقین به کودکان که آن ها نیز چنین گرایشی دارند!)، کم کم این انحراف را به عنوان یک واقعیت موجود و طبیعی در ذهن مردمان تثبیت کرده است.
جالب است که تمدن شیطانی غرب، ابتدا کار عادی سازی انحراف را، همان گونه که کاردینال بنیتز در فیلم طرح ریزی می کند، آغاز نموده است. آنها به دروغ و در چارچوب یافته های علمی، این انحراف را ناشی از ویژگی های فیزیولوژیکی جلوه دادند، که به قول کاردینال بنیتز، خدا در افراد خلق کرده است! دروغ بزرگی که همانند بسیاری دیگر از دروغ ها به زور رسانه به خورد مردمان دادند. در این فیلم نیز کاردینال بنیتز فداکار و صلح طلب، با مظلوم نمایی تمام موفق می شود، گرداننده مجمع کاردینال ها را متقاعد کند که خدا خواسته او اینگونه باشد. او حتی لقب نامتعارف "معصوم" را برای خود بر می گزیند! تا همه، (به ویژه تماشاگران!) باور کنند که لغزش و گناهی مرتکب نشده است و از فسادهایی که کاردینال های رقیب داشته اند، نیز مبرا است. فیلم هم همین را می خواهد.
باور کنید این همه انرژی صرف کردن برای ترویج این گرایش های نامشروع طبیعی نیست. بدیهی است که وجود استثناهای فیزیولوژیکی نیز امکان پذیر است (مانند بسیاری از انواع معلولیت ها و بیماری های مادرزادی)، اما نکته مهم این است که این موارد بسیار نادر است. دوم روش برخورد صحیح با این مسئله است که باید مشابه دیگر معلولیت ها و بیماری ها باشد. (دقت کنید که کاردینال بنیتز از درمان روبر می گرداند، چون وضعیتش را خواست خدا می داند. آیا این رویکرد در قبال دیگر معلولیت ها و بیماری ها نیز پذیرفتنی و منطقی است؟) ناما تمدن شیطانی به جای درمان و مهار این معلولیت، آن را دستاویزی نمود برای اینکه بخش بزرگی از جامعه را (که اتفاقا چنین معلولیتی هم ندارند) را به سوی روابطی نامتعارف و نامشروع از نظر دین سوق دهد. روابطی که نتیجه ای جز بی هویتی اجتماعی و فروپاشی اخلاقی به همراه ندارد. واقعا چرا کسی بررسی نمی کند، افرادی مانند کاردینال بنیتز که مشکل فیزیولوژیکی دارند، چند درصد انسان های متولد شده در زمین را تشکیل می دهند؟ در قبال آن چقدر از افرادی که در این ورطه گرایش های نامشروع دست و پا می زنند، صرفا به خاطر تنوع طلبی در لذت به این سو آمده اند؟ چقدر از آنها متأثر از این فضاسازی سنگین فرهنگی گمراه شدند و آمدن چقدر از آن ها به این سو، به خاطر لجبازی با سنت و مذهب است؟ پس مسئله، قطعا استثناهای فیزیولوژیک نیست، بلکه این استثناها، بهانه ای است برای مشروعیت بخشیدن به رفتاری که هیچ مبنایی نمی توان برایش یافت.
متاسفانه شیاطینی که فضای فرهنگی جهان را مدیریت می کنند، خیلی قبل تر از تولید این فیلم نیز توانسته بودند، در عالم واقع به درون کلیساها نفوذ کنند. نشانه آن این است که در گوشه کنار جهان، شاهد همراهی ارباب کلیسا با این نواهای شیطانی که کاملا با تعالیم کتاب های مقدس مغایرت دارد، بوده ایم. (آن قدر که در مواردی در پایان محصولات سینمایی مستهجن خود، جملاتی از پاپ وقت را در تأیید گرایش انحرافی خود نوشته اند!) اما فیلم مجمع کاردینال ها ظاهرا قرار است، نسخه ای فراتر از این را برای جامعه و مومنان به دین بپیچد. انگار شیاطین دیگر به این عادی سازی ها بسنده نمی کنند و می خواهند همان طور که ارباب سیاست جهانی را در کنترل خود دارند، رهبری مذهبی جوامع را نیز به طور تمام و کمال در دست بگیرند، تا با سرعت بیشتری بتوانند آلودگی های مدنظرشان را در میان مومنان به ادیان مختلف گسترش دهند.