ویرگول
ورودثبت نام
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

اورول...(جورج اورول)

((همه چیز از آنجا شروع شد که فهمیدیم بعضی دیوارها را نه برای حفاظت، که برای ندیدنِ بیرون ساخته‌اند.))
جورج اورول از آن دست آدم‌هایی نبود که بنشیند پشت میز و داستان‌های خیالی سرهم کند. او انگار یک‌جور رادارِ مخفی داشت؛ راداری که بوی دروغ را از فرسخ‌ها دورتر می‌فهمید. هر بار که قلم به دست گرفت، انگار داشت نقاب از چهره‌ی واقعیِ جهان برمی‌داشت. برای همین است که کتاب‌هایش، برخلاف خیلی از رمان‌هایِ تاریخ‌مصرف‌دار، هنوز هم که ورق می‌زنی، رایحه  و بو دارند !؛ بویِ همان حقیقتِ تلخی که همه سعی داریم نادیده‌اش بگیریم.

ماجرا ساده‌تر از آن است که فکرش را بکنید. در دنیای اورول، همه‌چیز با یک شعارِ قشنگ شروع می‌شود؛ مثلِ «همه با هم برابریم». اما همین که کمی جلوتر می‌روی، می‌بینی زیرِ آن شعار، یک عبارتِ ریزِ دیگر هم اضافه شده: «ولی بعضی‌ها برابرترند!» این همان‌جایی است که اورول دست می‌گذارد روی گلوگاهِ تاریخ. او به ما نشان داد که چطور آدم‌ها، وقتی قدرت به دست‌شان می‌افتد، آرام‌آرام تغییر شکل می‌دهند؛ طوری که شاید خودشان هم نفهمند کی از «انقلابی» تبدیل شدند به «ارباب».

او قصه‌ی باکسر، آن اسبِ زحمتکشِ وفادار را نوشت تا به ما یادآوری کند چقدر ساده است که با کارِ زیاد، به جای ساختنِ آینده، ناخواسته ستون‌هایِ خرابیِ خودمان را محکم کنیم. او قصه‌ی وینستون اسمیت را نوشت تا بگوید خطرناک‌ترین چیز در دنیا، «فراموشی» است. اینکه اجازه دهیم کسی به جای ما فکر کند، به جای ما حقیقت را تعریف کند و به جای ما بگوید که دو به‌علاوه دو، واقعاً چند می‌شود.

شاید اورول را نخوانده باشید، اما حتماً هر روز در کوچه و خیابان، یا لابلایِ خبرهایِ دنیایِ مجازی، ردِ پایش را دیده‌اید. هر جا که واژه‌ها تغییر می‌کنند تا دروغ‌ها «زیباتر» جلوه کنند، اورول آنجاست. هر جا که دوربین‌هایِ نامرئیِ مراقبت، جایِ «اعتماد» را می‌گیرند، اورول با همان لبخندِ تلخ و نگاهِ نافذش ایستاده و دارد نگاه‌مان می‌کند.

او نویسنده‌ی کابوس نبود؛ نویسنده‌ی «هشدار» بود. یادمان داد که برای آزادی، لازم نیست حتماً قهرمانِ یک نبردِ بزرگ باشیم. گاهی فقط کافی‌ست «خودمان باشیم» و اجازه ندهیم هر کسی با هر ادعایی، حافظه و قضاوت‌مان را بازنویسی کند.

اورول برای ما نوشت تا یادمان نرود که حقیقت، هیچ‌وقت رنگِ یکدست و اتوکشیده‌ای ندارد. حقیقت، همین زندگیِ معمولیِ ماست؛ با تمامِ زخم‌ها، اشتباهات و تردیدهایش. و همین که هنوز می‌توانیم به این‌ها فکر کنیم، یعنی هنوز روزنه‌ای باقی مانده.

کتاب‌های او، آینه‌هایی هستند که شاید اولش نخواهیم به آن‌ها نگاه کنیم، چون تصویرِ توی آینه کمی با چیزی که در ذهن داریم فرق می‌کند. اما اگر جسارتِ یک بار نگاه کردن را داشته باشیم، دیگر هیچ‌وقت آدمِ قبلی نخواهیم بود.

گاهی فکر می‌کنم اورول نرفته است؛ او فقط در هر نسل، میانِ قفسه‌هایِ کتابفروشی‌ها می‌چرخد و هر بار که می‌بیند کسی دارد به حقایقِ بدیهی شک می‌کند، با همان نگاهِ عمیقش، چراغی در ذهنش روشن می‌کند. همین.

جورج اورول
۰
۰
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید