شب حمله اسرائیل، تهران انگار پیر شد، داغِ هوا نشست روی صورت آدمها و سایهها کش آمد. توی کوچه و خیابان ، همه مات بودیم؛ بچهها خوابآلود و هیجانزده، بزرگترها با پیراهنهایی که نصفهنیمه پوشیده بودند، موهای پریشان، چشمهایی که دنبال پاسخی میگشتند که وجود نداشت.
هرکس ته دلش میگفت شاید این یکی اشتباه باشد؛ شاید دو تا صدا بلند شده و تمام. ولی نه، اشتباه ما بود. ما که فکر میکردیم این سرزمین همیشه از همان جایی که نباید، درست عمل میکند.
مدعیان سیاست هم گم شده بودند. همانهایی که همیشه روی صندلیهایشان لم میدهند و برای مردم نسخه مینویسند.بعدها همگی آمدند جلوی دوربین و یک مشت جمله بیخاصیت ردیف کردند: «در نوع حمله غافلگیر شدیم، نه اصل حمله.»
انگار کسی تصاویر را ندیده بود.
انگار ما کوریم، دنیا کر است، تاریخ هم خواب مانده.
واقعیت مثل سیلی بود، یک کشور کوچک، با وسعتی که روی نقشه گم میشود، زد و بدجوری هم زد. کاری هم از ما برنیامد. نمیشد مثل فیلم قیصر ادا درآورد و گفت «ما همهجا میگیم زدیم، شما هم بگو زده». این دوره، دوره تصویر بود. دوره عدد. دوره لحظه به لحظه. دنیا دید چه شد. دید که در کمتر از ده دقیقه اول چه کسانی حذف شدند. دید چه جاهایی را زدند. دید که سمت مقابل چند نفر از دست داد و ما چند نفر.
و از همه تلختر اینکه هیچ جنگندهای از آنهایی که سالها اسمشان را مثل مدال روی سینه میزدیم از زمین بلند نشد.
حتی یک آژیر خطر.
حتی یک پناهگاه نصفهنیمه.
اصلاً کسی نبود که بایستد و بگوید «آرام باشید».
شهر مثل بچهای بود که از سرپرستش جا مانده.
طبیعی بود که روح و روان مردم ترک بردارد. طبیعی بود که آدم حس کند پشتش خالی شده.
آن شب، سکوت از ترس بلندتر بود.
پنجره را باز کردم. از حیاط روبهرو صدای بچهها بلند بود. چندتا بچه چهار، پنج ساله، بازی جنگ راه انداخته بودند. بچه همین است؛ بازی را از روی جهان بزرگترها کپی میکند، حتی قبل از اینکه بفهمد دنیا چه زشتی ها دارد.
نقشها تقسیم میشد.
کودکی که از همه درشت تر و قوی تر به نظر میرسید فوری گفت: «من آمریکا میشم.»
بعدی: «من اسرائیلم.»
آن یکی هم برای خودش نقشی قوی برداشت.
و ایران؟
افتاد برای کوچکترین و نحیفترین بچه گروه.
بچه نقش را که شنید، وا رفت. نشست زمین. بعد یکهو زد زیر گریه:
«من نمیخوام ایران باشم… من از ایران خوشم نمیاد…»
بغضش مثل گلولهای بود که مستقیم زد وسط سینه آدم بزرگها.
یکی از بچهها که میخواست آرامش کند، دست انداخت گردنش و گفت:
«باشه بابا گریه نکن… تو اداره گاز باش!»
همین.
یک جمله کوچک که هزار تا حرف داشت.
بازی بود، اما این بازی خلاصه و عصاره تمام جامعه و کشور بود آینه ای بود برای اهلش برای آنان که میخواهند ببینند . آینهای که نشان میداد ما کجا ایستادهایم.
اگر بچههای یک سرزمین دلشان نمیخواهد جای کشورشان بایستند…
فردا با چه امیدی قرار است آن کشور ساخته شود؟
چه کسی قرار است جان بدهد؟
چه کسی قرار است جان بسازد؟
دوستی به کشور، تعصب، تعلق خاطر مام میهن … اینها چیزهایی است که از کودکی شکل میگیرد.
وقتی این حس بمیرَد، وقتی بچه بگوید «من ایران نمیشم»،
هیچ قدرت نظامی و اقتصادی و رسانهای نمیتواند آینده را نگه دارد.
سرنوشت هر کشوری را نه ژنرالها تعیین میکنند، نه سیاستمداران پشت میز.
سرنوشت را همان بچههایی تعیین میکنند که در بازیهایشان نقش ها را انتخاب میکنند.
و وقتی روزی برسد که بچهها از «ایران بودن» فرار کنند،
آن روز لازم نیست موشکی شلیک شود.
کشور، آرام و بیصدا، از درون تمام میشود.
مخلص امین ظاهری
مخلص امین ظاهری